و اما خدایا من کیستم؟!
من کیستم و در مدح چه کس ایستادهام؟!
ای خدای بی نهایتم... ای سراپا امیدم...
ای نیاز هر لحظهام؛ که در نماد یک انسان ستایشگر قرار ندارم...
خود می دانی که هرگز تو را آنگونه که دیگران می گویند و می خواهند ستایش نکردهام و نخواهم کرد...
بگذار هر چه میخواهند بگویند... بگذار ضربان قلبم همچنان بزند، و تکه تکه های قلبم از نظرهای بد که به صلیبم کشیدهاند جانی تازه گیرد و ایستادگیام را در بهت و حیرت تماشا کنند... بگذار در نگاهِ شنبادهای اثیری تو اسیر شوم... بگذار محو تندبادهایت شوم... بگذار هرچه که می خواهد بشود، اما انسان باشم... و تنها و تنها تو را بستایم همان گونهکه هستی... ای رفیق همیشگیام... دوستت دارم...
ای معنیِ عشق و الهام... خود میدانی که دستانِ تهیام همیشه به سوی توست...
تا از حضور نورانیات سیراب که نه، عطشناکتر گردم... ای نزدیکتر از نفسهایم... ای دم ابدیام... ای احساسِ پاک اهوراییام... ای حرمتِ عزیزی که نامت را بر لبانم جاری میسازم... تو را شکر...
تو را شکر که اسیرِ نگاشتههای عالمت نگشتم و هنوز مستِ عالم بیهمتایت هستم... تو را شکر که اسیرِ متنهای مسحورکنندهات نگشتم و هنوز تشنهی خواندنشان هستم...
تو را شکر ای طلوع ابدیام... ای مسیحای احیاگرم... مرا تازهتر و زندهتر از همیشگیام گردان... ای نشان زیبای من... ای خالق آ ـ دم، آه را در کالبدم دمیدی تا همیشه در وجودم جاری باشی... دم توست که از من به هستیات ساطع می شود... چقدر تو بزرگ و زیبایی...
اگر مذهب در زنجیرِ جبر روزگار و در بندِ عرف روزگار و زمانهای تنشزا که مجروح کنندهی روح است، قرار دارد. بگذار رها باشم... بگذار اسیر زندگی شوم... زندگی خود مرا خواهد ساخت و مرا به تو خواهد آویخت که مرهم این جراحتهای عمیق در مسیر جریانهاییست که تو قرار دادهای...
در آغوش مهربانت... در بستر آرامشت... که آسمانها به آن غبطه می خورند و در اندیشه به دست آوردنت می باشند...
ای خودآوند خالق اندیشههای پاک...مرا به جایگاه ابدیات فرمان ده تا کائناتِ به فرمان ایستادهی همیشگیات، شانههایشان را اریکهی من سازند و سوار بر مَرکبِ عشق تو، بر روی موجهای کائناتت همچنان به سوی تو رهسپار باشم...
یاعلی...
|