خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

و اما خدایا من کیستم؟!

من کیستم و در مدح چه کس ایستاده­ام؟!

ای خدای بی نهایتم... ای سراپا امیدم...

 

ای نیاز هر لحظه­ام؛ که در نماد یک انسان ستایشگر قرار ندارم...

خود می دانی که هرگز تو را آن­گونه که دیگران می گویند و می خواهند ستایش نکرده­ام و نخواهم کرد...

بگذار هر چه می­خواهند بگویند... بگذار ضربان قلبم همچنان بزند، و تکه تکه های قلبم از نظرهای بد که به صلیبم کشیده­اند جانی تازه گیرد و ایستادگی­ام را در بهت و حیرت تماشا کنند... بگذار در نگاهِ شن­بادهای اثیری تو اسیر شوم... بگذار محو تندبادهایت شوم... بگذار هرچه که می خواهد بشود، اما انسان باشم... و تنها و تنها تو را بستایم همان گونه­که هستی... ای رفیق همیشگی­ام... دوستت دارم...

 

ای معنیِ عشق و الهام... خود می­دانی که دستانِ تهی­ام همیشه به سوی توست...

تا از حضور نورانی­ات سیراب که نه، عطشناک­تر گردم... ای نزدیک­تر از نفس­هایم... ای دم ابدی­ام... ای احساسِ پاک اهورایی­ام... ای حرمتِ عزیزی که نامت را بر لبانم جاری می­سازم... تو را شکر...

تو را شکر که اسیرِ نگاشته­های عالمت نگشتم و هنوز مستِ عالم بی­همتایت هستم... تو را شکر که اسیرِ متن­های مسحورکننده­ات نگشتم و هنوز تشنه­ی خواندنشان هستم...

 

تو را شکر ای طلوع ابدی­ام... ای مسیحای احیاگرم... مرا تازه­تر و زنده­تر از همیشگی­ام گردان... ای نشان زیبای من... ای خالق آ ـ دم، آه را در کالبدم دمیدی تا همیشه در وجودم جاری باشی... دم توست که از من به هستی­ات ساطع می شود... چقدر تو بزرگ و زیبایی...

 

اگر مذهب در زنجیرِ جبر روزگار و در بندِ عرف روزگار و زمان­های تنش­زا که مجروح کننده­ی روح است، قرار دارد. بگذار رها باشم... بگذار اسیر زندگی شوم... زندگی خود مرا خواهد ساخت و مرا به تو خواهد آویخت که مرهم این جراحت­های عمیق در مسیر جریان­هایی­ست که تو قرار داده­ای...

در آغوش مهربانت... در بستر آرامشت... که آسمان­ها به آن غبطه می خورند و در اندیشه به دست آوردنت می باشند...

 

ای خودآوند خالق اندیشه­های پاک...مرا به جایگاه ابدی­ات فرمان ده تا کائناتِ به فرمان ایستاده­ی همیشگی­ات، شانه­هایشان را اریکه­ی من سازند و سوار بر مَرکبِ عشق تو، بر روی موج­های کائناتت همچنان به سوی تو رهسپار باشم...

 یاعلی...