مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

ترکیب پیاله ای که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست

                        بر مِهرِ که پیوست و به کین که شکست

 

رفیق، سالهاست دورم... سالهاست از خود دورم... شاید به زمان و تاریخ کم باشد. اما زمان در دست انتظارهاست... انتظار پیر می کند آدم را... انتظار شاکله بودن هر انسان و انسانی ست... انتظار پر و بال می دهد... انتظار پر و بال می کَند ... انتظار شوق می دهد... انتظار می پوساند و از نو می سازد... انتظار .... آری انتظار سخت است و سخت تر از آن انتظاری ست که بدانی در همین نزدیکی روزی، شاید فردا و شاید هم امروز کسی که به گواه تاریخ ریشه از خاک دارد و آسمانی می نگرد و می زید؛ برای بر کشیدن شر و به بار نشاندن خیر خواهد آمد... و تو هر روز... هر لحظه... و در هر زمان، انتظار آمدنش را می کشی...! و این است که سختی انتظار را با ذره ذره وجودت حس می کنی و ساحل آرام را پس می زنی به امید دست یازیدن به اقیانوس بی کران...

چقدر مسرورم و چقدر غمگین...!!! مسرورم برای این که به امید زنده ام و به امیدی که می دانم باور و نجات دهنده تمام انسان هاست... غمگینم برای این که هنوز آن قدر بزرگ نشده ام و آن قدر نیاموخته ام که دستان فقیری را رد نکنم و به زخم های بیماری مرهم گذارم و شکم بی نوایی را سیر کنم... غمگینم... برای سال هایی که رفتند و هنوز به انتظار نشسته ام که شاید سوی چشم غافله سالار زمان، نظری بر ما افکند و ما را هم در صف یارانش بپذیرد... غمگینم! رفیق غمگینم...!!!

آری رفیق بیشتر از همه ی داشتن ها و نداشتن هایم غمگینم...!!! برای روزهایی که سر سیر بر بالین شب گذاشتم و همان شب ها... همان روزها... همین امروز و همین روزها کسانی با شکم های گرسنه و بدنی مجروح سر بر سنگ بیابان و خیابان، بر روی ریگ زار و پهنای سنگ خیابان های این شهر لحظه های آخر عمرشان را با اندوهی به سر می برند که ذره ای از آن درد را نکشیده ام و در این فکر که رنجورم، شب با چشمان گریان می خوابم و چه ابلهانه در رویای شیرین خود غوطه می خورم... وقتی از دور خود را می بینی چنان مزه شرنگ روزگار را می چشی که زندگی ات را خالی از لطف می یابی.

نه، اشتباه نکن رفیق، ناشکری نمی کنم... شکر لحظه ای با خدا بودن را... شکر کمترین داشتنم را... شکر با تو بودن را... شکر آن چه که دارم و آن چه که ندارم... شکر همه را به جا می آورم و شکر می کنم که او تمام لذایذ دنیا را، تمام نعمت های زلال دنیا را، به من داده که هرگز گرسنه نباشم که زندگی یکی از بزرگترین داده هایش نان است، نان... که من هرگز گرسنه نبوده ام...

لطف او بی نهایت بوده و هست و شکر به جا آوردنش ناچیز... اما لطف ما به هم ردیف های انسانی خودمان چقدر بوده است؟! رفیق، مهربانی دل سوزی نیست... و دل سوزی مهربانی نیست... اگر این طور بود؛ امروز هیچ انسانی چیزی جز دل سوزی خدا نداشت...!!! اما همه می دانیم که خدا دل سوز نیست خدا مهربان است و مهربان تر از آن چه که می اندیشیم...

پستوی ذهن پاک انسان پر شده از بلاهای نابسامان حاشیه های دغدغه آور... و این دغدغه انسانی نیست بلای انسانی است... چیزی دغدغه است که انسان را به تعالی برساند نه اسیر خویش گرداند... و ای کاش من و همه انسان ها دغدغه انسانی داشته باشیم تا این که اسیر دغدغه ها بشیم...

تا راه قلندری نپویی نشود

                        رخساره به خونِ دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دل سوختگان

                        آزاد به ترک خود نگویی نشود

 

یاعلی!