گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام دل بده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
سلام مرضیه عزیز!
نمی دونم چطور شروع کنم. نمی دونم آیا می تونم اون چه که در تهِ دلم هستش به راحتی و به آسونی بیان کنم یا نه؟! اما امیدوارم حداقل سر سوزنی بتونم حرفام رو بزنم.
توی این مدت همیشه تو به من جواب «نه» گفتی. نه...! و هیچ وقت هم نگفتی چرا و چون خودت نمی خواستی من هم نپرسیدم. شاید بخندی اما از نه گفتنهای تو خیلی خوشحالم... نه برای اینکه بهت نرسیدم... نه... بلکه برای اینکه همیشه با تمام نه گفتنهات یه چیزی بهم این جرأت رو می داد که بازم به سمت و سوی تو کشیده بشم... «زندگی برای من بسیار پر ارزش شده است و بسیار خوشحالم که عاشقم. زندگی و عشق من یکی است. در نامه ات گفته بودی که در مقابل من دیوار «نه»، هرگز! هرگز!» قد علم کرده است. در جواب می گویم: «رفیق، من اکنون به آن دیوار مثل یک قالب یخ نگاه می کنم و آن را به سینه ام می فشارم تا آب شود»*
« اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند آن ها زن را مثل یک قالی می خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند. پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند! زن هم، همین طور. خلفا زن را می فروختند. مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند. قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد و آرا مخصوص دیگر دارد. من نمی دانم چرا ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم. خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را. و قلب، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن، مقهور شود. بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی، قلب مرا محبوس کن. اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم. آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم ولی قدرت انسان، به عکس خیالاتش محدود است من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم. در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام. نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند. من آشیانه ام را، قلبم را، روی دستش می گذارم کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد؟عالیه! تو! تو می توانی می دانی کدام ابرها، کدام ظلمتها؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است. ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند آن گل تو بودی. تو هستی. تو خواهی بود چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم. گل محجوب قشنگ من»**
چطور بگم حرف دل همه آدما شبیه همدیگست فقط نوعشون فرق داره... توی این چند مدت باور کن بیشتر از صد ها بار سعی کردم و خواستم حداقل توی ذهنم فراموشت کنم... اما هربار که شروع می کردم بیشتر به یادت می افتادم و بیشتر به سمتت کشیده می شدم... این خواسته عطشناکم... این خواسته ای که نمی تونم به راحتی ازش حرف بزنم انقدر منو غرق خودش کرده بود که کسی غیر از تو نمی دیدم... انقدر دچار این نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت «عشق»، «دوست داشتن»، «خودخواهی»، «دیوانگی»... شده بودم که ذهنم ناخودآگاه شروع کرده بود به همزاد پنداری... باورت میشه؟! تا حالا دچارش شدی؟! توی خیال خودم داشتم مرتکب گناهِ بزرگی می شدم... فکر می کردم کسی رو که می بینم تو هستی و هرچی دلم می خواست بهت می گفتم و تو هم مثل همیشه با آرامشی که نشون می دادی بیشتر از همیشه عذابم می دادی... آره مرضی داشتم یه طرفه به قاضی می رفتم... نمی خوام با این نوشته وجدان خودم رو راحت کنم. نه... بلکه می خوام بهت بگم یه نفر توی این دنیا هست با تمام اینکه دوسِت داره ولی می ترسه این دوست داشتن آخرش به نفرت تبدیل بشه... نمی دونم مرضی تو که ازم نفرت پیدا نکردی؟! کردی؟! کاش می دونستم...! و یه ترس دیگه ای که همیشه منو از گفتن حرفام منصرف می کرد، ترس از دل سوزی تو بودش... اینکه نکنه حرفام باعث شه خدای ناکرده تو از روی دل سوزی بهم محبت کنی. که خدارو شکر تو انقدر خوب و بزرگ بودی که باعث شده بودی من کمی شجاعانه تر بنویسم... می فهمی که؟!
« قلم در دست من مردد است. حواسم مغشوش است. چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند؟ از من چه می خواهند؟ هیچ! انقلاب مرموز قلب ناجور را فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد. او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد چرا شعله های قلب این قدر ممتد است؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد؟نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت آن نشانه، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت. گمنام ماند، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود. آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود. بعد از آن فراموش کردم. دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت، ولی تازه و عجیب، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت اگر دوست داشته ام یا نه. باور کن عالیه، تو را دوست می دارم می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می اید، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله، مثل عقد و نکاح، آن را منسوخ می دارد من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم. عشق می اید، می رود، دوباره می اید مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد. مجاورت زمان و حوادث، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است. حوادث، مجذوب و عاشق می کند. زمان، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب، مثل یک لوح است: همین که یک لکه از روی آن برداشته شد، جای لکه دیگر باز می شود انسان، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است. می بینی چه طور ر است حرف می زنم. محبت با دروغ مباینت دارد. خط تو، تقریرات تو، به من امید می بخشد. تو روشنی قلب منی! خودم را به هدر نداده ام! دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان برای تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم. برای امتحان، حواست را مشوش کنم. و این بعد از دیدار عکس تو بود. ولی حوادث زودتر از من، عمل را به دلخواه خود انجام داد. بی جهت عجله شد! چرا. چرا الفاظ ملا و شاگردش، ما را به هم نزدیک کرد! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند مرا نگاه بدار. قلب من است که مرا به تو می دهد. نه الفاظ مذهبی ملا. دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی؟ جرأت داشته باش. امتحان کن. مطمئن شو و به او راست بگو خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد»***.
خودم می دونم مرضی، خودم می دونم که رابطه ای بین ما نبوده... آره ولی اون رابطه ی ذهنی و روحی که بین ماست البته یه عشق یک طرفه که بین من و تو ایجاد شده نه از طرف تو با من... این رابطه برای من خیلی مقدسه و پاکه و هیشکی نمی تونه اونو ازم بگیره حتی تو... بازم نتونستم اون حرفایی که می خواستم بهت بزنم. امیدوارم که از همه ی خطاهای من بگذری و از اینکه باز دوباره مزاحمت شدم منو ببخشی... نمی دونم این آخرین نامه ایه که از طرف من به دستت می رسه یا نه؟! ولی امیدوارم خدای مهربون انقدر وسعت دلم رو بیشتر کنه که دیگه برای حتی دوست داشتن تو انقدر بی حجاب حرف نزنم و اگه قراره دوست داشتنی باشه برای خودم محفوظ بمونه...!
شاید هیچ وقت نفهمی که چی میگم و چه تصمیمی برای زندگیم گرفتم... می دونم روح پاک و لطیفی داری و دعات درگیر می شه هیچ وقت منو توی دعاهات فراموش نکنی ها... و برای کاری که شروع کردم (...) و برای خیر و نیکی و شرفم توی این راه همیشه برام دعا کن...
« وقتی که بر خلاف توقعات ما، کسی یا چیزی، ما را کجذوب می کند نباید تعجب کنیم. قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند. یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است. ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود. پس هیچ کس مثل من، تو را دوست نخواهد داشت. از پشت یک ورقه کاغذ، آهن ربا را تکان بده. سوزنی کهروی کاغذ است تکان می خورد. علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند. تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن. از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی عالیه! میل داری امتحان کن. تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان. مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد. بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن: غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند. پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد. به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد موج های دریا، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر.»****
مرضی عزیز! خودت بهتر از من می دونی که دوست داشتن رابطه فیزیکی تنها نیست... دوست داشتن قرار گرفتن دو تا دست فیزیکی و یا افروختن احساسات فیزیکی نیست... دوست داشتن نزدیک تر و دورتر و آرام تر از این حرفاست... مثل نگاهی می مونه که در سپیده ی سحر تنها و تنها به چیزی دست دراز می کنه و از صمیم قلب می خوادش که هیچ کس حتی فکرش رو هم نمی کنه... با یه دنیا غرور و احساسی پر از اشک پاک دل، که می تونی با زلالی اون نماز عشق و دوست داشتن بخونی...
حلالم کن...
یاعلی...!
علی. 4/12/1386
* ونسان ون گوگ
** نیما یوشیج
*** نیما یوشیج
**** نیما یوشیج



