خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

هر جا هستی همیشه خدا پشت و پناهت

 

« آخر دلم با سر بلندی می گذارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم»

هر جا هستی یادت عزیز و خاطرت آرام...

هر جا هستی در زیر نگاهِ آسمانی به آبیِ زلال می سپارمت...

هر جا هستی در دستانِ پاکِ زمان به خدا می سپارمت...

هر جا هستی شاهدِ همیشگی با توست...

هر جا هستی شهیدِ شاهد با تو و بی توست...

یاعلی...!

 

 

این جمله روحم را سخت به دیوار تنم می کوبد: «پرنده ای که به دیار دیگر رفت بر نمیگردد»

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست     انقدر هست که بانگ جرسی می آید

 

«انتظار درد آور است. فراموشی درد آور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است.»*

«عشق خود را نثار کسانی کنید که با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و نازنین و دوست داشتنی­اند کار آسانی است. برای اینکه عمق عشق را در قلب خود تجربه کنید ببینید که چقدر آنان را که تحملشان برایتان دشوار است، دوست دارید.»**

 

حالا می­فهمم مرضی، حالا می­فهمم چرا انقدر رنجِ این دوست داشتن رو دوست داشتم و دارم... وقتی به واکنشهای تو نسبت به خودم فکر می­کنم و اینکه چقدر خوب تونستم با تمامِ دور کردن من از خودت بازم با تمامِ وجود دوسِت داشته باشم، برای چی بوده... تازه می­فهمم که واقعاً دوسِت داشتم... نمی­خوام بگم دیگه دوسِت ندارم اما نمی­خوام دیگه بدونی... نمی­خوام خدای ناکرده یه موقع مجبور بشی دوسم داشته باشی... این حرف رو یه بار هم به بیتا زدم... می­دونم عاقل­تر از این حرفایی... هیچ وقت نخواستم دوستیِ خودم رو نسبت به تو ثابت کنم. خودت بهتر می­دونی که با تمامِ رفتارهای سردت بازم نمی­تونستم به دلِ خودم دروغ بگم... نمی­دونم نمی­دونم گاهی حس می­کردم نکنه اسیر نفسِ خودم شده باشم... نکنه دچار عشقِ هوس آلود شده باشم... بر می­گشتم و به خودآوند خودم می­گفتم اگه هیچ صداقتی توی این دوست داشتن نیست، چه از طرفه من و چه از طرفه تو هرچه زودتر تمومش کن... اما من هر بار بیشتر به یقین می­رسیدم و بیشتر جذبه­ی این ... این حسی که نمی­تونم بیانش کنم... یه حسی که هر بار و هر بار بیشتر جذبش می­شدم... عین اسفنجی که آب رو به طرف خودش می­کشه من هم به طرفِ یه حسِ خیلی غریب کشیده می­شدم... برام لذت بخش بود مرضی... اما اینکه چرا... چرا من عاشق این رنج شدم...؟! تازه فهمیدم... تازه فهمیدم که راهم رو اشتباه نرفته بودم و نرفتم... اما یه اشتباه بزرگ داشتم مرتکب می­شدم و اونم اینکه ناخودآگاه داشتم باعث اذیت و آزار تو می­شدم... اگه دوست داشتن اینه که تعادل از بین بره صدسال نمی­خوام دوست داشتنی در کار باشه... اما این آیه ... مرضی این آیه همیشه منو آروم می­کرده و توی این چند مدت بیشتر از همه... «لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا مِمّا تحبّون؛ هرگز خیر را درنخواهید یافت مگر از آنچه که دوست میدارید ببخشید...». منو ببخش که همیشه باعث نگرانیت شدم... اما مرضی نمی­خوام خیلی از حرفای دلم رو بهت بزنم... نمی­خوام ارزش حرفهای دلم رو با لغزیدن از روی نوار قلبم به روی نبضِ نوشتاریِ بیارم و تپشِ زنده موندنش رو با فریادِ کلمه­ها بهت بزنم... نه... نه مرضی من همیشه توی گوشِت نجوا کردم... تو هم خیلی خوب شنیدی... نیازی به فریاد من نیست... این فریاد رو من به خودم می­زنم... آره این من هستم که نیاز به فریادِ کلمه­ها دارم... کلمه­هایی که مثل یه گلوله داغ بخوره به هدف و کوچکترین اثری که می­تونه داشته باشه اینه که زخمیش کنه... آره تازه فهمیدم که چرا انقدر عاشق این رنج بودم و هستم... این رنج رنج آدم شدن منه... رنجی که بدون اون زندگیم خالی از همه چیز میشه... رنجی که اگه خدا بیشتر بهم قدرت بده می­خوام گستره اون بیشتر و بیشتر بشه... انقدر که بتونم بدترین و سخت­ترین آدمها رو هم دوست داشته باشم...

یاعلی...!

 

* پائلوکوئلیو

** وین دایر

 

 

«‌از نو آغاز کن! سنگ لوحی باش پاک، عاری از هر تعصبی آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست؟ از حقیقتی که در می یابی، حیرت می کنی! در جایی مکتوب نبوده و به واژه در نمی آید. هرگز به قلم راز نمی گشاید. هرگز کسی آن را به زبان نرانده و هرگز بر زبان جاری نخواهد شد.»

 

یاحق!

برای مرضیۀ عزیز و مهربان، بخاطر همۀ خوبیهای بی دریغش که همیشه بودنش خوب بوده و هست و وجودش از مهر و صمیمیت لبریز است.

چه بگویم؟! از مصیبتهای مداوم زندگیَم که تازیانه هایش عریانیِ روحم را به جراحتی، نشان کرده و مرا در این تراژدیِ بزرگ به یغما برده است.

چه بگویم؟! از درد بی حدم که سالهاست رنجِ خوب زیستنم در تنهایی، مرا به گوشه ای کشانده و روح و جانم را به تاراج برده است.

چه بگویم؟! از شاخه های سرسبز امیدم که هر روز به افولِ خویش می اندیشد و در گنداب زشتِ تاریکی، آرزوی خوب زیستنم را به خواب هم نمی بیند.

آری!

مرضیۀ خوب و مهربان، مراقبِ طوفانهای سرسخت زندگی باش.

به دوست داشتنهای بسیاری می توانی بیاندیشی، اما… به دوست داشتنی اعتماد کن که رنجِ دوست داشتنش، به بضاعتی که خرج می کنی بیارزد و ارزش لحظه های پر و بال گرفتن را دریابی!

به «خوبی» بیاندیش، به تنها چیزی که ارزش زنده بودن را در این دنیا دو چندان می کند. به راهی که در پیش داری و به هدفی بزرگ که همواره بر سر راهت قرار دارد. به هوای دلنشین دوست داشتن و به پاکیِ روحِ زیبایت که لطافت و پاکیِ گل رز را دارد و آکنده از اشتیاق و خواستن است.

می دانی؟! به حرکتی که در زندگی است می اندیشم، به آن جریان خوبی که آرامش را بر قلبم نشانه رفت و در وجودم به مهر و دوست داشتن نشست و در زندگیم آکنده از خواستن شد. خواستنی عطشناک و عطشوار!!!

« چه می شود آنگاه که دستانم را به سوئی دراز می کنم، شعله های دوست داشتن آن را بسوزاند؟!

آه ای همیشگی ترینم!

چه می شود آنگاه که آزادانه به سویت می آیم در نگاهِ پاکت، عاشقانه صداقت را هدیه ام بخشی؟!

آه ای همیشه در یادم!!!

شادمانم که به بوسه ای از دور مرا، نصیبم کردی،

به بوسه ای از دوست داشتن،

که پر از مهربانی است. »

برادرت علی 21/9/1385

 نگرانم نباش... برایم دعا کن... اگر از تو می نویسم نه برای دل کندن از توست و نه برای دل نکندن... می نویسم برای اینکه با زلالی وجودم به نبض مقدس زمان بسپارمت... به روح بزرگی که هماره مراقب ماست دیگر نگرانم نباش... من از همیشه بهترم می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شوی برای همین برایت نوشتم که آرام باشی و شاد...

یاعلی...!

دهان‌ات را می‌بویند

مبادا که گفته باشی دوست‌ات می‌دارم.

دل‌ات را می‌بویند

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را

کنار ِ تیرک ِ راه‌بند

تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بست ِ کج‌وپیچ ِ سرما

آتش را

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و یاس

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیس ِ پیروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

«زنده یاد احمد شاملو»

 

 

تو راست می گفتی... تو راست می گفتی مرضیه...تو دوستم نمی داشتی...

اما بدان هنوز دوستت دارم... هنوز ضربان قلبم در امتداد شریانهای جانم باتوست...

تو راست می گفتی... اما آرام باش و شاد... که هنوز از بودن تو شادم و مسرور...

هنوز از بودن یاد خوب تو زنده ام و زنده از دلی که هرگز جز راستی چیزی نگفت...

تو راست می گفتی... اما هیچ کس نفهمید که دوستت دارم نه برای خود که به خاطر تو...

دوستت دارم نه برای اینکه دوستم داشته باشی... دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی...

 

 «آن روزها وقتی که من بچه بودم .. غم بود . اما کم بود !! 

هرچند ز کار خود خبردار نی ام .. بر حاشیه کتاب چون نقطه شک .. .

بیکار نی ام اگرچه در کار نی ام .. امروز در این شهر چو من یاری نی ...

آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار بدو رایم نی    

وان کس که بدو رای خریدارم نی!!»

«زنده یاد فرهاد»