یاحق!
برای مرضیۀ عزیز و مهربان، بخاطر همۀ خوبیهای بی دریغش که همیشه بودنش خوب بوده و هست و وجودش از مهر و صمیمیت لبریز است.
چه بگویم؟! از مصیبتهای مداوم زندگیَم که تازیانه هایش عریانیِ روحم را به جراحتی، نشان کرده و مرا در این تراژدیِ بزرگ به یغما برده است.
چه بگویم؟! از درد بی حدم که سالهاست رنجِ خوب زیستنم در تنهایی، مرا به گوشه ای کشانده و روح و جانم را به تاراج برده است.
چه بگویم؟! از شاخه های سرسبز امیدم که هر روز به افولِ خویش می اندیشد و در گنداب زشتِ تاریکی، آرزوی خوب زیستنم را به خواب هم نمی بیند.
آری!
مرضیۀ خوب و مهربان، مراقبِ طوفانهای سرسخت زندگی باش.
به دوست داشتنهای بسیاری می توانی بیاندیشی، اما… به دوست داشتنی اعتماد کن که رنجِ دوست داشتنش، به بضاعتی که خرج می کنی بیارزد و ارزش لحظه های پر و بال گرفتن را دریابی!
به «خوبی» بیاندیش، به تنها چیزی که ارزش زنده بودن را در این دنیا دو چندان می کند. به راهی که در پیش داری و به هدفی بزرگ که همواره بر سر راهت قرار دارد. به هوای دلنشین دوست داشتن و به پاکیِ روحِ زیبایت که لطافت و پاکیِ گل رز را دارد و آکنده از اشتیاق و خواستن است.
می دانی؟! به حرکتی که در زندگی است می اندیشم، به آن جریان خوبی که آرامش را بر قلبم نشانه رفت و در وجودم به مهر و دوست داشتن نشست و در زندگیم آکنده از خواستن شد. خواستنی عطشناک و عطشوار!!!
« چه می شود آنگاه که دستانم را به سوئی دراز می کنم، شعله های دوست داشتن آن را بسوزاند؟!
آه ای همیشگی ترینم!
چه می شود آنگاه که آزادانه به سویت می آیم در نگاهِ پاکت، عاشقانه صداقت را هدیه ام بخشی؟!
آه ای همیشه در یادم!!!
شادمانم که به بوسه ای از دور مرا، نصیبم کردی،
به بوسه ای از دوست داشتن،
که پر از مهربانی است. »
برادرت علی 21/9/1385
نگرانم نباش... برایم دعا کن... اگر از تو می نویسم نه برای دل کندن از توست و نه برای دل نکندن... می نویسم برای اینکه با زلالی وجودم به نبض مقدس زمان بسپارمت... به روح بزرگی که هماره مراقب ماست دیگر نگرانم نباش... من از همیشه بهترم می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شوی برای همین برایت نوشتم که آرام باشی و شاد...
یاعلی...!
دهانات را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستات میدارم.
دلات را میبویند
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبست ِ کجوپیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبیست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
«زنده یاد احمد شاملو»