خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

مگر می شود مرضیه... مگر می شود ضجه های آغشته به قداست دل را مسکوت گذاشت... مگر می شود دل به سودای عشق سپرد و مرد... مگر می شود حرفهای به بغض نشسته در گلو را نجوا نکرد... قلم تنها نجوای من؛ تنها آفرینشهای این دل بی کران است... تنها راهی که مومن ترم می سازد... تنها همدم بی پروایم... تنها صداقت بی آلایشم...

آری مرضیه عزیز... مگر می شود خاموش ماند... جایی که پرتوهای نور الهی سرشار از بخشش و ایثار در این روح تکیده و تنهاست... روحی که در حلقوم آفرینش خداوندی است... روح آزادی که در سینه زندان است... روحی که همچنان خود را بر سینه ام می کوبد... آری آری مگر می شود قبله گاه خود را به فراموشی سپرد... آیین زندگی این نیست که با نداشته های خود بسازی و به داشته های خود فخر بفروشی... آیین زندگی زیستنی است در ملکوت خدا در عالم پاکی که او راست و تنها او پادشه همه این رنجهاست... آیین زندگی یعنی رنج ... رنجی که آبستن رنجهای ساختن است...

یاعلی...!

 

«قلم توتم من است،
امانت روح‌القدس من است،
ودیعه‌ی مریم پاک من است،
صلیب مقدس من است.

در وفای او اسیر قیصر نمی‌شوم،
زر خرید یهود نمی‌شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم
به صلیبم کشند،
به چهار میخم کوبند،
تا او که استوانه‌ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببیند که به نام‌جوئی بر قلمم بالا نرفته‌ام،
تا خلق بداند که به کام‌جوئی بر سفره‌ی گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،
تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نمی‌توانند از من گرفت،
ودیعه عشق را قارونیان نمی‌توانند از من خرید،
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی‌توانند از من ربود.

هر کسی را،
هر قبیله‌ای را
توتمی است،
توتم من،
توتم قبیله من
قلم است.

قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است

هر کسی را توتمی است
و قلم توتم ماست...»

دکتر علی شریعتی

 

 

وقتی تهِ سینه خودت رو پر از خلوت تنهایی می بینی... وقتی تمام انباشته های سینه دردآلود خودت رو پر از نجابت عشق پاک می بینی... وقتی خاکستر نداشته های بارون زده قلبت به تنهایی آغشته و آغشته تر میشه... وقتی آهنگ فهرست شیندلر رو می شنوی... وقتی ... وقتی ... وقتی تنهای تنها هستی... تنهای تنها... وقتی دلِ... دلِ تنهای خودت رو بی کس می بینی... وقتی توی تمام لحظاتی که به یاد عشق پاک خودت جشن گرفتی... وقتی توی این جشن جز خودت و یاد یارت کسی نیستش... وقتی تیک تاک قلبت توی ثانیه های زندگی بیشتر و بیشتر میشه... وقتی با تمام وجود کسی رو دوست داری و با تمام وجود براش آرزوی خوشبختی و سعادت می کنی... وقتی مسیر شلوغ میدان انقلاب رو تا ایستگاه تجریش و گیشا طی می کنی... وقتی تمام این لحظه های پر تب و تاب رو می گذرونی... وقتی ... وقتی همه این لحظه هارو می گذرونی تازه می فهمی که چقدر... چقدر تنهایی... تنهای تنها... اما این آهنگ... این آهنگ که انگار همه زندگیم پر شده از این آهنگ... همه لحظه هام... همه نداشتنهای خودم رو با این آهنگ پر می کنم... یه چیزی توی این آهنگ هست... یه حسِ بزرگی که نمیشه وصفش کنم... یه حس غریب... یه حس عزیزی که باهاش اوج می گیرم... توی این روزا مزه ناب خوشبختی رو می چشم... مزه نابی که جز خودم کسی نمی تونه اونو حس کنه... خوشبختی... خوشبختی لحظه نابیه که وقتی بیشتر کنترلش کنی کمتر حسش می کنی... وقتی رهاش کنی بیشتر می فهمیش... بیشتر حسش می کنی... خوشبختی به دست آوردنی نیست... خوشبختی رو باید خودت حس کنی... راحت ترین و آسون ترین چیز توی این دنیا رسیدن به اون چیزیه که می خوای اما رسیدن و خواستن تمنای نفسِ خود آدمه ... خوشبختی نیست... وقتی تونستی پا روی خواهشهای نفسانی خودت بذاری خوشبخت هستی... آره... خیلی سخته... سخت تر از دل کندن چیزی نیست... اما وقتی عطش این راهِ عزیز... تشنگی بی حد و مرزش نتونست تو رو از پا بندازه... وقتی به چشمه زلال عشق رسیدی... وقتی پاکی و صداقت بی مانندش رو دیدی... با زلال وجودش غسل می گیری... و چقدر تشنه اون لحظه ام... چقدر عطش اون لحظه برام خواستنیه... لحظه ای که آغوش گرم عشق منو با خودش به عمق دوست داشتن ببره... نمی دونم توی این روزا بهم سر می زنی یا نه؟! اما سر زدن یا نزدن تو دیگه برام مهم نیست... مهم خود تو هستی که دوسش دارم...

با تقدیم و احترام...

علی!

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می روم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکر ریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای قطره شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

ترا می سپارم به دلهای خسته

ترا می سپارم به مینای مهتاب

ترا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

ترا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه*

* ترانه سرا «اهورا ایمان»