رمضان آمد و روان بگذشت
بود ماهی به یک زمان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمود
این معانی از آن بیان بگذشت ...۱
روزها روزهای خداست... مگر نه این است که روزهای همیشگی روزهای خداست؟! روزها روزهایی است که تو مهمانش هستی و میزبان او... تفاوت این روزها با آن روزها... روزها می آیند می روند... ماهها و سالها نیز می آیند و می روند و زمان با عمر خویش قرنها و هزاره ها را می آفریند و یک چیز هنوز پیر و فرتوت نشده است و با گذشت زمان، به تو می اندیشد و تو در سایه ی پر فیض او، او... آری او... خدا همان خداست و انسان همان انسان... پس تغییر چیست؟! با چه چیز تغییر می کنی؟! تو نیازمندی یا خدا؟! پس چرا تو مهمانی و او میزبان این ضیافت بزرگ؟!
وقتی کوچک بودم خیلی کوچک... از بوی این روزها مست می شدم... نمی دانم چرا؟! اما خدا را بیشتر از اکنون در می یافتم... خدایی که هر لحظه با ماست... آری می دانم خدا با ماست، خدا با کدام یک از ما نیست؟! همیشه بوده و هست... اما خدا در پستوی تاریک ذهنمان گم شده است... امروز روزهایی است که یبشتر از پیش خدای را صدا می کنیم و افسوس نمی یابیمش و حتی فراموشش کرده ایم... ما کدام خدا را می ستاییم؟! وای بر ما که ادعای بندگی می کنیم...!! این بندگی نیست... نهایت خودخواهی است... نهایت خودپرستی است...
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد2
می دانی چرا خدا را فراموش کرده ایم... چون فقط برای خدا کار می کنیم... برای خدا قرآن می خوانیم... برای خدا روزه می گیریم... برای خدا زکات می دهیم... برای خدا همه کار می کنیم... اما برای خلق خدا کار نمی کنیم... مگر نه این است که خدا به هیچ یک از این کارهای ما محتاج نیست...؟! هنوز خدای را در دستانمان نگه داشته ایم نه در قلبهایمان... ما باید در دستان خدا باشیم نه در دست بندگی خویش... دستان خدا با بندگان اوست...
کدام یک از ما دستانمان را به مهر فشرده ایم... یا دستانی را به مهر می فشاریم که با این روزها مقدسش سازیم؟! مهر... آیا دستان علی امروز پر است از سرچشمه لایزال محبت...؟! کدام یک از ما دست علی هستیم نه دستان علی؟! فقط یک دست او؟! روزگار ما نیازمند دستان بسیاری از دستان علی است... دستانی که نجاتمان دهد...
که سلطان از این روزه آیا چه خواست
که افطار او عید طفلان ماست3
در طی این روزها به تنها چیزی که نمی اندیشم به گرسنگی این روزهاست... کاش بهانه خوردن نبود، اما راستش وقتی غذا نمی خوری تازه می فهمی روحت نیز همچون جسمت به غذا نیازمنداست... تازه می فهمی چه کسانی به غذا محتاجند... تازه می فهمی گرسنگی چیست؟!این روزها صبورت می سازند و مهربان... فقط باید بدانی برای چه گرسنه هستی و برای چه از خیلی چیزهای دنیا محرومت کرده اند... تنها برای یک ماه... یک ماهی که باید بدانی وگرنه همه روزهایت به دست فراموشی است... اگر این شهر صیام، شهر سازندگی است، در کدام یک از اعمال ما متبلور شده است...؟!
این دهان بستی دهانی باز شو
تا خورندهی لقمه های راز شو
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خانه آسمانی کن شتاب
نی تو را هر شب مناجات و قیام
نی تو را در روزه پرهیز و صیام4
خود را به فراموشی نسپاریم... جانهای ما نیازمند آگاهی است، نه جهالت و فقر... خوبی آنگاه تجلی خواهد یافت و آنگاه تبلور خواهد کرد که از خود آغاز کنیم... پس آغازگر این روح عزیز باشیم نه تنها به ظاهری ناچیز که روزهای علی و روزهای خدا نیازمند دستان پر مهر شماست... نه با حرف... امروز روز حرف نیست... روز عمل است...
ای در غریو نفس به سر برده روزگار
برخیز و کار کن که کنون است وقت کار5
دستان فقیر به حرف پر نمی شود... بضاعت بی کران بخواهید و بی کران ببخشید تا از کرانه های لایتناهی خدا همیشه پر و سرشار باشید...
خدایا...! بار الها...! پروردگار من...! معبود من...! خودآوند بی نهایتم...! سخت روزگاری است، مرا در این روزهای سخت زندگی، یاور همیشگی باش تا در راه خلق تو به تو بیاندیشم... با آگاهی دادن به خود و به خلق... با حاکمیت مطلق خوبی و خیر به جنگ زشتی و شر بروم... خود می دانی نه آنقدر مذهبیم که ادعای صوفی گری کنم و هزاران بار تو را شکر که نیستم که بیزار از صوفی گری ام... بر من از روحِ احیای پر زخم علی بدم و احیایم کن... ای خدای این روزها... ای میزبان عزیز... مرا بپذیر... مرا بپذیر... ای خدای اشکهایم... ای مظهر شبهای تاریک و روزهای پر اضطرابم... مرا هماره یاور و یار باش که غیر از تو کسی پناهم نیست و یارم...
ای هستی بی نهایت، به من بیاموز خود باشم و دور از خود... به من بیاموز همچون علی باشم و علی وار بزیم... ترا قسم به این روزهای آذین شده به نام علی و روزهای عزیز قدر که حتی نام این روزها مرا احیا می سازد... ترا قسم به روزها قدر، مرا به این روزها بیارای و احیا کن...
خدایا می دانم که در این روزها ترازوی سنجش روزهایمان را از درون صندوق آفرینشت بیرون می کشی و قدر و اندازه می کنی... مرا به صلاح و خیر اندیشه پاک خویش قدر و اندازه ای ده که با آن زندگی سازم و زندگی کنم به قدر و اندازه ی شرافتی پاک و عمری با عزت...
تورا قدر اگر کس نداند چه غم
شب قدر را می ندانند هم6
روزهای صیام مبارکتان باد...
یاعلی...
سوم رمضان هزار و چهار صد و بیست و هشت
۱ شاه نعمت الله ولی
2 خواجه حافظ شیرازی
3 شیخ اجل سعدی شیرازی
4 مولانا جلال الدین محمد مولوی
5 حکیم ابوالقاسم فردوسی
6 شیخ اجل سعدی شیرازی



