مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

رمضان آمد و روان بگذشت

بود ماهی به یک زمان بگذشت

شب قدری به عارفان بنمود

این معانی از آن بیان بگذشت ...۱

 

روزها روزهای خداست... مگر نه این است که روزهای همیشگی روزهای خداست؟! روزها روزهایی است که تو مهمانش هستی و میزبان او... تفاوت این روزها با آن روزها... روزها می آیند می روند... ماهها و سالها نیز می آیند و می روند و زمان با عمر خویش قرنها و هزاره ها را می آفریند و یک چیز هنوز پیر و فرتوت نشده است و با گذشت زمان، به تو می اندیشد و تو در سایه ی پر فیض او، او... آری او... خدا همان خداست و انسان همان انسان... پس تغییر چیست؟! با چه چیز تغییر می کنی؟! تو نیازمندی یا خدا؟! پس چرا تو مهمانی و او میزبان این ضیافت بزرگ؟!

 

وقتی کوچک بودم خیلی کوچک... از بوی این روزها مست می شدم... نمی دانم چرا؟! اما خدا را بیشتر از اکنون در می یافتم... خدایی که هر لحظه با ماست... آری می دانم خدا با ماست، خدا با کدام یک از ما نیست؟! همیشه بوده و هست... اما خدا در پستوی تاریک ذهنمان گم شده است... امروز روزهایی است که یبشتر از پیش خدای را صدا می کنیم و افسوس نمی یابیمش و حتی فراموشش کرده ایم... ما کدام خدا را می ستاییم؟! وای بر ما که ادعای بندگی می کنیم...!! این بندگی نیست... نهایت خودخواهی است... نهایت خودپرستی است...

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد2

 

می دانی چرا خدا را فراموش کرده ایم... چون فقط برای خدا کار می کنیم... برای خدا قرآن می خوانیم... برای خدا روزه می گیریم... برای خدا زکات می دهیم... برای خدا همه کار می کنیم... اما برای خلق خدا کار نمی کنیم... مگر نه این است که خدا به هیچ یک از این کارهای ما محتاج نیست...؟! هنوز خدای را در دستانمان نگه داشته ایم نه در قلبهایمان... ما باید در دستان خدا باشیم نه در دست بندگی خویش... دستان خدا با بندگان اوست...

 

کدام یک از ما دستانمان را به مهر فشرده ایم... یا دستانی را به مهر می فشاریم که با این روزها مقدسش سازیم؟! مهر... آیا دستان علی امروز پر است از سرچشمه لایزال محبت...؟! کدام یک از ما دست علی هستیم نه دستان علی؟! فقط یک دست او؟! روزگار ما نیازمند دستان بسیاری از دستان علی است... دستانی که نجاتمان دهد...

که سلطان از این روزه آیا چه خواست
که افطار او عید طفلان ماست3

 

در طی این روزها به تنها چیزی که نمی اندیشم به گرسنگی این روزهاست... کاش بهانه خوردن نبود، اما راستش وقتی غذا نمی خوری تازه می فهمی روحت نیز همچون جسمت به غذا نیازمنداست... تازه می فهمی چه کسانی به غذا محتاجند... تازه می فهمی گرسنگی چیست؟!این روزها صبورت می سازند و مهربان... فقط باید بدانی برای چه گرسنه هستی و برای چه از خیلی چیزهای دنیا محرومت کرده اند... تنها برای یک ماه... یک ماهی که باید بدانی وگرنه همه روزهایت به دست فراموشی است... اگر این شهر صیام، شهر سازندگی است، در کدام یک از اعمال ما متبلور شده است...؟!

این دهان بستی دهانی باز شو

تا خورنده­ی لقمه های راز شو

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خانه آسمانی کن شتاب

نی تو را هر شب مناجات و قیام

نی تو را در روزه پرهیز و صیام4

 

خود را به فراموشی نسپاریم... جانهای ما نیازمند آگاهی است، نه جهالت و فقر... خوبی آنگاه تجلی خواهد یافت و آنگاه تبلور خواهد کرد که از خود آغاز کنیم... پس آغازگر این روح عزیز باشیم نه تنها به ظاهری ناچیز که روزهای علی و روزهای خدا نیازمند دستان پر مهر شماست... نه با حرف... امروز روز حرف نیست... روز عمل است...

ای در غریو نفس به سر برده روزگار

برخیز و کار کن که کنون است وقت کار5

 

دستان فقیر به حرف پر نمی شود... بضاعت بی کران بخواهید و بی کران ببخشید تا از کرانه های لایتناهی خدا همیشه پر و سرشار باشید...

 

خدایا...! بار الها...! پروردگار من...! معبود من...! خودآوند بی نهایتم...! سخت روزگاری است، مرا در این روزهای سخت زندگی، یاور همیشگی باش تا در راه خلق تو به تو بیاندیشم... با آگاهی دادن به خود و به خلق... با حاکمیت مطلق خوبی و خیر به جنگ زشتی و شر بروم... خود می دانی نه آنقدر مذهبیم که ادعای صوفی گری کنم و هزاران بار تو را شکر که نیستم که بیزار از صوفی گری ام... بر من از روحِ احیای پر زخم علی بدم و احیایم کن... ای خدای این روزها... ای میزبان عزیز... مرا بپذیر... مرا بپذیر... ای خدای اشکهایم... ای مظهر شبهای تاریک و روزهای پر اضطرابم... مرا هماره یاور و یار باش که غیر از تو کسی پناهم نیست و یارم...

 

ای هستی بی نهایت، به من بیاموز خود باشم و دور از خود... به من بیاموز همچون علی باشم و علی وار بزیم... ترا قسم به این روزهای آذین شده به نام علی و روزهای عزیز قدر که حتی نام این روزها مرا احیا می سازد... ترا قسم به روزها قدر، مرا به این روزها بیارای و احیا کن...

 

خدایا می دانم که در این روزها ترازوی سنجش روزهایمان را از درون صندوق آفرینشت بیرون می کشی و قدر و اندازه می کنی... مرا به صلاح و خیر اندیشه پاک خویش قدر و اندازه ای ده که با آن زندگی سازم و زندگی کنم به قدر و اندازه ی شرافتی پاک و عمری با عزت...

تورا قدر اگر کس نداند چه غم

شب قدر را می ندانند هم6

روزهای صیام مبارکتان باد...

یاعلی...

سوم رمضان هزار و چهار صد و بیست و هشت

 

۱ شاه نعمت الله ولی

2 خواجه حافظ شیرازی

3 شیخ اجل سعدی شیرازی

4 مولانا جلال الدین محمد مولوی

5 حکیم ابوالقاسم فردوسی

6 شیخ اجل سعدی شیرازی

 

 

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

«خیام»

قرنها و سالها پیش که زندگی معنا گرفت، هیچ حرکتی وجود نداشت... نه مخالفتی، نه دعوایی، نه رنجی، نه عشقی، نه مهری، نه محبتی، نه آرزویی... همه در گرو یک چیز بود، بی حرکتی و خوش گذروندن... اما وقتی حرکت آغاز شد، وقتی ساختن آغاز شد، وقتی دگرگونی آغاز شد، وقتی دوست داشتن آغاز شد... برای جاودانگی و جاودانه بودن قدم برداشته شد... نه برای ماندن که برای رفتن و به جاودانگی رسیدن... آری در همین گیر و دار بود که ماجرای زندگی آغاز شد... نمی دانم اگر اشتباه بود خوردن آن گندم یا سیب یا هرچه که بود، اما خوب بود، برای آدم خوب بود چون برای خود معنا ساخت... خود را به بهشتی ناچیز نفروخت... او می خواست به هستی خویش معنا ببخشد و داد... او انسان بودن را با رنج کشیدن خرید و با رنج رفاه را به دست آورد... او انسان شد، صاحب شعور و احساس... صاحب فکر و عمل... او فهمید که زندگی یعنی در اوج شلوغی، تنها بودن و خلق کردن است... آری همیشه در اوج شلوغی بهترین ها خلق می شوند... اما عده ای به جای ساختن ویران کردن را آموخته اند... آنها نابود شدگانند... و نمی خواهم اینجا از ویرانی حرف بزنم، آمده ام که از ساخن بگویم... اما مراقب ویران کننده ها باشید... ویران کننده ها همانهایی هستند که فکرش را هم نمی کنید...

زندگی یعنی دوستی... نیازی نیست کلمه دوستت دارم را ادا کنی «رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد.»* اما گاهی همان چیز نیاز می شود و لازم است که بیان شود... هر انسانی یک خصیصه پر رنگ دارد... یکی خوب می شنود... یکی خوب می بیند... یکی خوب احساس می کند... یکی خوب لمس می کند... یکی... و یکی هم همه را در خود جمع دارد... پس انسانها همه یکی نیستند... هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است...

زندگی همیشه پر از هیجان بوده و هست... نمی توانی چیزی را تضمین کنی... نمی توانی قانونی ثابت وضع کنی... اما می توانی در تمام عمر زندگیت سعی کنی که خوب باشی، چون زندگی معنای پر رنگ خوبی است...

زندگی تلاش برای بیان حقیقت و در جستجوی حقیقت بودن است... حق چیست؟! «حق همان چیزی است که در جستجویش هستی و آن خداست»**... در همه جا... در خودت... در حواست... در ذهنت... در قلبت... در کنارت... در دوستت... در شادی ات... در رابطه ات... در همه جا او را حس می کنی... وقتی اینگونه بود، آن حق است و وقتی حق را یافتی نمی توانی بد باشی... نمی توانی او را منکر شوی... نمی توانی ظلم کنی... و غیر از این نیست که اگر خدای را کافر شدی به خودت ظلم کرده باشی، چون حق را نیافته ای... پس باش اما با خدا باش...

گرچه غم و رنج من درازی دارد

عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک

در پرده هزار گونه بازی دارد

«خیام»

 

* جبران خلیل جبران

** گاندی

 

 

انتظار...

...............................

                        خیل این انتظارها...................................

سیل انتظارهایی که آباد می کند این روح دردمند را..................................

وقتی آنچه می خواهی در پاشنه در خانه ات می باشد... وقتی آنچه را صدا می زنی در پیشت و در نزدیکیهای توست... شرمگین می شوی؛ چقدر ناتوان بوده ای که نتوانسته ای دل او را به دست آوری.... وقتی می خواهی حرفی بزنی... وقتی می خواهی حرفت به اشک تبدیل نشود... وقتی همه آنچه که داری تقدیم می کنی... تازه می فهمی هیچ نداده ای...

 و او آنچه که می خواسته ای؛ تو را سلام گفته و با کلامی از انتظار؛ رهسپارت می سازد...

انتظارتان مبارک.........................

یاعلی...............