آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

«زندگی...

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد،

کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند

و این رنج است...

زندگی یعنی این.»*

* دکتر علی شریعتی

 

و «می دانی چه می شود وقتی تمام احساساتت و عشقت را جمع کنی و همه را به یک نفر هدیه کنی ..! مایه نشاطش باشی و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد. اما او بی اعتنا باشد و بی تفاوت. اینچنین است که لحظه های خاموشی جان می گیرد» و «می دانی که سخت ترین دلتنگی چیست؟ وقتی بدانی کسی که دوستش می داری هرگز به او نخواهی رسید...» و در میان همه این تنهائی ها و در میان این همه شلوغی وقتی تنها باشی این جریان دوست داشتن که روحت را می فرساید، تبلور عشق تو و شور زندگی در تو می شود... اما سخت است...سخت... سختی این آباد شدنها... پوست می ترکاند و از درون دل را... به بهای به دست آوردن قلبی بزرگتر و دلی به گستره نیاز همه انسانها... راضی ام به رضای تو...

 

 

رفتن مانند کمی مردن است. مردن برای کسی

که دوستش دارید. انسان همه جا و همواره بخشی

      از وجودش را پشت سر می گذارد.

To go away is to die a little, it is to die to

That which one loves: everywhere and always,

         On leaves behind a part of oneself.

                  Edmond Haraucourt

 

 

اگر بگویم کسی که در اینجا می نویسد آنقدر قدرت دارد که بگوید خطاکار بوده، دروغ نگفته ام... اما این را هم بگویم آنقدر که اشتباه کرده ام بیشتر از خطاهایم نیز آموخته ام ... به قیمت رنجهایی که در زندگی کشیده ام... کاش آنگونه باشم که شما حس می کنید... و این است که مسئولیت مرا در نوشتن سنگینتر از همیشه می کند... شاید ناخواسته در زندگی حرفی زده باشم یا کاری کرده باشم که دل کسی را آزرده باشم اما هرگز نخواسته ام دل کسی را بشکنم حتی اگر دلیلی برای شکستن باشد که دل شکستن هرگز روا نبوده و نیست... حتی اندیشه اش وجودم را مثل خوره می خورد و می پوساندم...

اما یک چیز همیشه مرا آزار می داده و می دهد... و آن اسیر احساسات شدن است... این حسی که من آن را به حماقتی بیش نمی خوانم و غیر از این نیست... خود بهتر می دانید همانطور که بی احساس بودن زشت است اسیر احساسات شدن نیز زشت خواهد بود... اما برای دوست داشتن باید رنج کشید... برای دوست داشتن باید روح بزرگوارتان فرسایش یابد... چه بگویم... چه بگویم که همیشه برای زندگی آنگونه که دیگران می خواسته اند نبوده ام و آنگونه که دوستم می دارند نتوانسته ام لایق دوست داشتنشان باشم که من نه آدم احساساتی لوس هستم و نه بی احساس زشت انگار ... خود می دانید که همه خواسته من خوب بودن است و خوب ماندن اما بدون ادعا و بدون درگیر شدن در واژه ها و "حماقت" زندگی، که "اسیر احساسات" شدن است... وگرنه زندگی حماقت نیست...

دوست داشتن گفتن واژه های دوستت دارمها نیست گرچه بهانه ای است برای بیان و ابراز محبت. اما زندگی با تمام تلخیها و شیرینهایش یک نظام ثابت و بی چون و چرا دارد و آن عقل و احساس است و غیر از این پوچ و بی معنی است... زندگی سرشار از آن ناگفته هایی است که روح را می فرساید و به رنج پایدار می ماند...

اگر می گویم عزیزِ کسی نیستم... اولین کسی که این رنج گفتن را به دوش خریده و سنگینی این حرف را به دل بسته جز خودِ تنهایم کسی نیست... من که هرگز کسی نبوده ام و نیستم... و باز رنجی که می کشم از دست کسی نیست، که به عشق می آید و می خواند اما به دل چیز دیگری می گیرد... باور کنید رنج اینها کمتر از سختیهای زندگی نیست... شاید با نوشتن این متن و با گفتن این حرفها آن ذره ارزشی که در نوشته هایم بود از بین برده باشم اما همانطور که جایی دلیلی برای گفتن نیست و نباید گفت اینجا دلیلی بود که می بایست گفته می شد نه برای رهایی از رنج خود برای کاهش رنجی که از من و از خواندن نوشته هایم بر روحِ عزیزتان فرود آمده است... وگرنه کسی که مرا عزیز خود می خواند می دانم که با نهانی ترین ذره وجودم تماس گرفته است و بی حرمتی است که حرمت بجا نیاورم اما به احترام رنجهای انسانی اجازه دهید اگر عزیز می باشم همیشه در دلتان پنهان باشد و از همینجا به حرمت تمامی رنجهایی که برای متعالی شدن در زندگیتان کشیده اید و به سپاس از محبتهای بی دریغتان در مقابل رنجهایی که متحمل شده اید زانو زنم...

یاعلی

 

 

"هزاران سال از عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود.

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ."

چقدر خدایا...!!!

روح...

جسم...

فرسایش...

برای دوباره آباد شدن چند هزار سال دیگه وقت لازمه...!!!؟؟؟ چند هزار سال... چند میلیون سال... چند میلیارد سال... چند بیلیون سال... چند تریلیون سال... برای فرسایش روح من تریلیون بسه؟! کمه؟! دوست داری برام بی نهایت زمان بذاری... دوست داری؟!

تمام ذرات هستی خودت رو آغشته از خودت کردی و همه این فرسایشها رو انداختی به گردن ما آدما... چرا؟! چقدر وقت لازمه تا شرارتهای این تن خواب دیده و این ذهن و قلب گنگ رو از خواب بیرون بیاری...؟! برای پاکی و صداقت لحظه های عمر چه بهایی باید پرداخت کنیم؟! آیا گرانبهاتر از فرسایش این روح دردمند چیز دیگه ای هم سراغ داری؟! آره...؟! خدایا هیچ چیز این دنیا قابل تحمل نیست پس چه جوری برام قابل تحمل شده...؟! چه چیزی هستش که دنیارو با تمام پستیهاش برای زندگی قابل تر می کنه...؟! نکنه برای فهمیدن هرچیزی فرسایش این روح رو می خوای؟! باشه... قبول... اما وسعت این سعه صدر مگه چقدره؟! نکنه میزان صدارت انقدر باشه که به حماقت نزدیک بشه...؟! اما نه برای زندگی فهمیدن تنها راه نیست... برای زندگی باید دل داشت... دل... که همیشه با تمام دل کندن از دنیا، با دل سودا کردم...

به آرامش ستاره ها فکر می کنم... به حجم ستاره ها... به کهکشونها... به سیارات... به تمام هستی... به آرام ترین لحظه آفرینش... به تنها چیزی که نیاز دارم... به رهائی...

دوسِت دارم برای همین زنده ام... دوسِت دارم چون دوست داشتن رو بهم یاد دادی... چون بهم فهموندی آدما بعضی هاشون میان تا برن و بعضی هاشون میان تا بمونن... و یکی اومد و موند... یکی که می دونم همیشه در میون این صفحات نوشته های منو می خونه...

 

 

"...Oh Lord!

Thou teach whom you like

That Love is better than Life;

And to ones whom you like more

A taste of Liking one which is greater than Love."

Dr. Ali Shariati

همیشه گفتنم را به تو می سپارم... که همه گفته هایم در وجودِ توست... همه آنچه که در نهانی ترین ذره وجودم باقی است و از آن ساخته شده ام... کاش می دانستی...! کاش می دانستی به آنچه که می اندیشم سالهاست هنوز جوابش را نگرفته ام و به آنچه رسیده ام دردِ آشکاری است که سکوتم را می شکند و همه آنچه که دارم را با خود به تهِ قصه های زندگی می سپارد...

چگونه بگویم؟! چگونه بگویم که شراره های وجودم، امن ترین جایگاهِ بودنم بوده است و تنها گوشه استراحتگاهم... جایی که معنای تنهائی را با تو قسمت کرده ام... نه در شلوغی افکارم، در تنهائیم... می فهمی... زندگی جواب ناقابلی نیست، می دانم... هنوز وجودم، سرشار از یگانگی دوست داشتنمان می باشد... هنوز بوی تو در تمامی فضای وجودم پراکنده است... آه هنوز می فهمم که چگونه می خرامی و با وجودِ بی انتهایت مرا با خود به فضای بی کران هستی می کشی...

می دانی؟! هنوز کسی نتوانسته است جای تو را در من بگیرد... هنوز بزرگترین معبد و خواستگاهم تو هستی... آری کسی هم نخواهد توانست جای تو را بگیرد... جای تو همیشه در وجودم باقی است...


روز میلاد علی بر همه دوستان عزیز مبارک باشه... خواستم از علی بنویسم اما نه توانش رو داشتم نه قلمش رو برای همین چند جمله ای از دکتر علی شریعتی براتون نوشتم و برای کسانی که می خوان علی رو بهتر بشناسن می تونن به اینجا هم مراجعه کنند.

یاعلی...!

 

و تو ای علی!

ای شیر!

مرد خدا و مردم،

رب النوع عشق و شمشیر!

ما شایستگی "شناخت ترا" از دست داده ایم.

شناخت ترا از مغزهای ما برده اند، اما "عشق ترا"،

علیرغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پسِ پرده های

دل خویش، همچنان مشتعل نگاه داشته ایم،

چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها میکنی؟

تو ستمی را بر یک یهودی که در ذمه حکومتت

میزیست تاب نیاوردی، و اکنون، مسلمانان را در

ذمه یهود ببین.

و ببین که بر آنان چه میگذرد!

ای صاحب آن بازو که "یک ضربه اش از عبادت هر دو

جهان برتر است"

ضربه ای دیگر!

معلم شهید دکتر علی شریعتی


 

فرستنده مطالب زیر از یک دوست خوب 

 

بیایید  نه فقط امروز بلکه همیشه قدر دان پدران باشیم...

مبادا که فردا خیلی دیر باشد

 

He didn't tell me how to live; he lived, and let me watch him do it.

او هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم...

بلکه زندگی کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن را از او بیاموزم.

A father is always making his baby into a little woman.

 And when she is a woman he turns her back again.

یه پدر همیشه دختر کوچولوش رو خانم صدا میکنه

ولی وقتی همون دختر کوچولو بزرگ میشه و یه خانوم میشه...

پدر دوست داره اونو  به دختر کوچولو بدونه

It is not flesh and blood but the heart which makes us fathers and sons.

این گوشت و خون نیست که رابطه پدر و فرزندی رو ایجاد میکنه بلکه قلب هاست

Old as she was, she still missed her daddy sometimes.

هر چقدر هم یه دختر سنش بالا بره

ولی  هنوز هم گاهی اوقات  دلش شدیدا واسه پدرش تنگ میشه

Making the decision to have a child is momentous.

 It is to decide forever to have your heart go walking around outside your body.

تصمیم گرفتن برای  صاحب فرزند شدن بسیار مهم و خطیر هست...

زیرا تو در واقع تصمیم میگیری که قلبت بیرون از بدنت این ور و اون ور بره

I don't care how poor a man is; if he has family, he's rich.

برای من مهم نیست که یک مرد آیا فقیر هست یا نه...

چون وقتی او خانواده ای داشته باشد یعنی ثروتمند هست

"The greatest gift I ever had Came from God, and I call him Dad!"

بزرگترین هدیه خداوندی را من از پروردگار دریافت کرده ام ...

من این هدیه را پــــــــدر می نامم

"We never know the love of our parents for us till

we have become parents.

ما هیچ زمانی عشق پدر و مادر نسبت به خودمان را درک نخواهیم کرد

تا وقتی که خودمان هم بچه دار بشیم

There are fathers who do not love their children;

there is no grandfather who does not adore his grandson. "

وجود دارن پدر هایی که فرزندان خودشون رو دوست ندارن ...

ولی هیچ پدر بزرگی رو پیدا نمیکنی که نوه اش رو از صمیم قلب دوست نداشته باشه

"When a father gives to his son, both laugh;

when a son gives to his father, both cry."

وقتی که پدری خرج فرزندش رو میده و به او چیزی میده ...

هر دوطرف شاد و راضی هستند ..

ولی ناراحتی زمانی هست که یک پدر محتاج فرزندش بشه...

که هم پدر و هم فرزند  هر دو متاثر و گریانند

It is admirable for a man to teach his son fishing,

but there is a special place in heaven for the father

who teaches his daughter shopping.

بسیا ر پسندیده و قابل تحسین هست که یه پدر به پسرش ماهیگیری

 (کار کردن و پول در آوردن :مترجم)رو بیاموزه ...

ولی یه جای مخصوص توی بهشت رو پدری داره که به دخترش خرید کردن رو یاد بده

Children learn to smile from their parents."

بچه ها شاد بودن و لبخند زدن رو از والدین خود فرا میگیرند

To be a successful father...there's one absolute rule:

 when you have a kid, don't look at it for the first two years.

اگه میخوای یه پدر موفق باشی ..

یه قانون قطعی وجود داره و اونم اینه که

وقتی بچه دار شدی تا دو سالگی بهش نیگاه نکنی...تا دردسراش تموم شه

It doesn't matter who my father was; it matters who I remember he was.

مهم این نیست که پدر من چه جور آدمی بوده ...

مهم اینه که من چه جوری اونو به خاطر بیارم و ازش یاد کنم ...

The most important thing a father can do for his children is to love their mother.

مهمترین کاری که یه پدر میتونه برای بچه هاش انجام بده

اینه که مادر اون هارو از صمیم قلب دوست داشته باشه

 

For My Dad

For the father that you are,

And the father that you've been,

If I had a choice to make,

I'd choose you, Dad, again.

For the trials I put you through,

And for the times I let you down,

I'm proud you've finally seen,

How God turned my life around.

You never ran away,

When the times were tough to take...

Instead you gave me courage,

To face my own mistakes.

Thank you for your strength,

And the faith to see me through...

The love you gave to me,

Is the love I'm sending you!

برای یدرم

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که به من ارزانی داشتی

و تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم .