جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

وقتی در کوره راههای زندگی چشمانم را می بندم و به عمق چشمان هستی می نگرم... آنگاه که هیچ امیدی جز او ندارم... و آنگاه که شعر زمانم از آغاز تا به امروز در تمام وجودم جاری می شود و چشمان امیدم دوباره به سوی تو می نگرد... آنگاه هست را می بوسم و در نبود نیستی می بالم...

 

Remembrance

William Shakespeare

                                                                                   

 When, in disgrace with fortune and men's eyes,
I all alone be weep my outcast state,
And trouble deaf heaven with my bootless cries,
 
And look upon myself, and curse my fate,
Wishing me like to one more rich in hope,
Featured like him, like him with friends posses,
 
Desiring this man's art, and that man's scope,
With what I most enjoy contented least;
Yet in these thoughts myself almost despising,
 
Haply I think on thee, and then my state,
Like to the lark at break of day arising
From sullen earth, sings hymns at heaven's gate;
 
For thy sweet love remembered such wealth brings,
That then I scorn to change my state with kings.

 

 

یاد ِ دوست

ویلیام شکسپیر

  

هر زمان که از جور ِ روزگار
و رسوایی ِ میان ِ مردمان
در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشک می ریزم،
و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،
 
و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است.
 
و ای کاش هنر ِ این یک
و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،
 
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم.
 
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
 
از بخت ِ نیک، حالی به یاد ِ تو می افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چکاوک ِ سحر خیز
بامدادان از خاک ِ تیره اوج گرفته
و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند
 
و با یاد ِ عشق ِ تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

 

فرستنده این شعر زیبا از یک دوست خوب

 

سلام بر ام ابیها، سلام بر دختر پیامبر...

امروز قصد داشتم که از فاطمه بنویسم... اما از فاطمه نوشتن آن هم برای من که هیچ کتابی از او نخوانده ام جز شنیده هایی پراکنده، آنچنان خوشایند نخواهد بود... چه دنیای عجیبی داریم... جایی که همه دم از فاطمه و یا زهرا می زنند... هنوز کتابی درباره او ننوشته اند... انگار کسی جرأت حرف زدن از او را ندارد... و چه زشت است جایی که فرهنگی غنی و پر از جاذبه های انسانی در وجود زنی اینچنین وجود دارد و کسی نیست که از او بگوید... کسی نیست که از تنها و تنها یار پیامبر سخن بگوید... کسی که با آمدنش تنها همدم پیامبر بود و با رفتنش تنها یادگار پیامبر نیز از دنیا رفت و علی را با تمام مصیبتهایش تنها گذاشت... علی... چه بگویم که بار تمام این سختیها و رنجها برایت، خود پر از گفته های ناشنیده ای است که هنوز در گلویت خاموش مانده و کسی نیست که از آن سخن بگوید... اما علی تو چگونه بوده ای که فاطمه تنها وجود نازنین و عزیز هستی افتخار شاهنشاهی انسانیت تو بوده است...

 

اما توی این دنیای وانفسا، توی این رهگذار سخت انسانی بالاخره یه نفر پیدا شد که از فاطمه هم حرف زد... نوشته زیر قسمتی از همون کتابه. امیدوارم که لذت ببرید.

 

"هیچ جسدى را حق ندارند که در مسجد دفن کنند. و بزرگترین مسجد زمین مسجدالحرام است، کعبه. این خانه اى که حرم خداست و حریم خداست، قبله همه سجده ها، خانه اى که به فرمان او و بدست ابراهیم بزرگ برپا شده است و خانه اى که پیامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد کردن این "خانه آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوى آن. همه پیامبران بزرگ تاریخ خادم این خانه اند، اما هیچ پیامبرى حق ندارد در اینجا دفن شود. ابراهیم آنرا بنا کرد و مدفنش آنجانیست و محمد(ص) آنرا آزاد کرد و مدفنش آنجانیست. در طول تاریخ بشریت، تنها و تنها یک تن از چنین شرفى برخوردار است، خداى اسلام از نوع انسان یکى را برگزید تا در خانه خاص خویش، در کعبه دفن شود. کى؟ یک زن، یک کنیز، هاجر. خدا به ابراهیم فرمان مى دهد که بزرگترین پرستشگاه انسان را - خانه مرا- کنار خانه این زن بنا کن. و بشریت، همیشه باید برگرد خانه هاجر طواف کند. خداى ابراهیم، سرباز گمنامش را ازمیان این امت بزرگ، یک زن انتخاب مى کند، یک مادر آن هم یک کنیز. یعنى موجودى که در نظام هاى بشرى از هر فخرى عارى بوده است. آرى، در این مکتب این چنین انقلاب مى کنند. در این مذهب این چنین زن را آزاد مى سازند. این تجلیل از مقام زن است. و اکنون باز خداى ابراهیم فاطمه را انتخاب کرده است. با فاطمه،"دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهاى نیاکان و ادامه شجره تبار واعتبار پدر، جانشین "پسر"مى شود. در جامعه اى که ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور کردنش پاک مى کرد و بهترین دامادى که هر پدرى آرزو مى کرد نامش "قبر" بود. و محمد مى دانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز مى دانست که کیست. این است که تاریخ از رفتار محمد با دختر کوچکش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایش هاى غیر عادى اش از او. خانه فاطمه و خانه محمد کنار هم است. فاطمه تنها کسى است که با همسرش على در مسجد پیامبر، با او هم خانه اند، این دو خانه را یک خلوت دو مترى از هم جدا می کند و دو پنجره روبروى هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز مى کند. هر صبح پدر دریچه را مى گشاید و به دختر کوچکش سلام می دهد هرگاه به سفر مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و از او خداحافظى مى کند، فاطمه آخرین کسى است که از او وداع مى کند، و هرگاه از سفر باز مى گردد، فاطمه اولین کسى است که به سراغش مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و حال اورا مى پرسد. در برخى متون تاریخى تصریح دارد که :"پیغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه مى داد".

 

مردم، که همیشه این دختر لاغر اندام و ضعیف را در کنار پدر قهرمان و تنهایش مى دیدند که چگونه طفل، پدر را پرستارى مى کند و مى نوازد و در سختیها با وجودش، سخنش و رفتار و معصومانه مهربانش او را تسلى مى بخشد، به او لقب دادند: ام ابیها (مادر پدرش)

 

روزى خدیجه در آخرین روزهاى عمر با نگرانى از آینده به او رو مى کند که:  پس از من دخترکم تو چه ها خواهى دید. من امروز و فردا کارم در زندگى پایان مى یابد و دو خواهرت زینب و رقیه در کنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام کلثوم سن و تجربه اش خیالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پیاپى و روزافزون. و فاطمه که گوئى خود در کشیدن بار سنگین رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد: مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قریش، تا آنجا که بخواهد، قریش را به طغیان مى کشد و در آزار و شکنجه مسلمانان تا آنجا که بتواند به بى رحمى و قساوت پیش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذیرفتن این شکنجه جلیل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است که این شکنجه را بچشد، به آن اندازه که نعمت "دختر پیغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص یافته است.

 

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است، فاطمه یک "زن" بود، آنچنان که اسلام مى خواهد که زن باشد. تصویر سیماى اورا پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عمیق و شگفت انسانى خویش پرورده و ناب ساخته بود. وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود. مظهر یک "دختر"، در برابر پدرش. مظهر یک "همسر"، در برابر شویش. مظهر یک "مادر"، در برابر فرزندانش. مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش. وى خود یک "امام" است. یعنى یک نمونه مثالى، یک تیپ ایده آل براى، یک "اسوه" یک "شاهد" براى هر زنى که مى خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند. او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مداومش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد. نمى دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟ خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مریم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهاى همه در طول این قرنهاى بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند که: "مریم مادر عیسى است" . و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم: خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد(ص) است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که: فاطمه همسر على است. دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است .دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است."*

* دکتر علی شریعتی، «فاطمه فاطمه است».

 

 

 

 

وقتی می نویسی، وقتی احساسی که در پسِ ذهن و قلبت نهفته است، آشکار می کنی. وقتی تمام آنچه که محزونت کرده اند، آرام آرام به دوش می کشی... وقتی در شاکله بودن خویش گم می شوی و غرق آوای موسیقی وار طبیعت می گردی. دست نوازشگری را حس می کنی که در تمامِ جریانهای زندگی­ات همواره با تو و همراه تو بوده است... دستانِ بزرگی که تنها آفریننده روحِ دردمندت می­باشد.

آری، قصه آدمها و زندگی، قصه ناتمامی است که هر لحظه بر روی صفحه روزگار نگاشته می شود. قصه کسانی که دردمند روح و یا روحهای عزیزی شده­اند که با تمام وجود دوست می داشته­اندشان و هنوز نیز دوست می دارند.

و اینک بال پروازم را به تو می سپارم... زیرا تنها بر قله کوه ایستادن، هیچ لذتی نخواهد داشت...