« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
شکسپیر
![]() |
![]() |
![]() |
"هوالمحبوب
عشق تصویر مبهمی است از زندگی، تصویر پاکی که تا زلالی اش را درک نکنی فهمش برایت دشوار می شود.
اگر نیک بنگری هر لحظه و در هر مکانی عاشقی؛ اما خود بی خبر، سودای عشق را هرگز از سربیرون نتوان کرد. این واقعیت را نمیتوان کتمان کرد که عشق متعالی اوست وسردمدار قافله دوستی و محبت. اما گاهی می خواهیم خودمان را به دور از چشم اوعاشق همه چیز و همه کس بدانیم الاخود او. ولی هرگز نمی خواهیم باور کنیم که این دنیا فانی است و اوست که باقی است. شاید عشق زمینی گواه برعشق آسمانی باشد پاک و دور از هیاهوی زمان.
گاه نمی دانم چیستم؟ کیستم وچرا زندگی می کنم؟ واین بی هویتی نشانی از بی عشقی است، بی عشقی محض. یعنی گاهی شاید به این هم نمی اندیشم که اگر تنهایم لااقل او دوستم دارد و عاشقی را به من آموخته است، تا عاشق باشم و عاشق زندگی کنم و امید به اوست که زنده ام می دارد و سرپا. می دانی من یکی از دلبستگی هایم را گم کرده بودم. می دانی چه بود؟! سرودن و سرائیدن.
ناگهان کسی آمد مثل صاعقه و چه زود رفت. انگار او حامل این پیام بود ازسوی تنها کسی که صادقانه دوستم دارد که به این بنده زمینی بگو اندیشه اش را بازگو کند تا شاید کسی ساحل اندیشه هایش را بشناسد و من چه دیر او را شناختم....... به او بگو هرگز دنبالم نگردد چون تازه خود را یافتم و نمی خواهم دوباره اسیر عشقش شوم."1
"راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد. زنجیره را بشنو: چه جهان غمناک است. و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی... بی گاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین."2
و چقدر خوشحالم، آنگاه که او را دوستش می داشتم و دوستش می دارم، نمی دانم، شاید بداند آنگونه که با او بودم... و چقدر رهایم... چقدر این اندوه برایم زیباست... آنگاه که هیچ اندیشه ای تاب نمی آورد که دوست داشتن در ماورای این دنیاست... و چقدر خوشحالم زمانی که خواهم رفت بدون اینکه کسی بداند چقدر دوست می داشتم و تا کجا و به کجا با این دوست داشتن رفته ام...
آری... این است آئین زندگی... که می داند؟! شاید روزی تمام نقشه های دلمان مداری باشد که زندگی و زیبائیها و زشتیهای آن درون آن می چرخید... و شاید نه... آری به یقین زندگی نقشه اسرار دلهایی است که می دانند، عشق و دوستی چیست...
یا علی!
پاورقی ها:
1ـ آشنا
2ـ سهراب سپهری
به دنیا اومدن یعنی، سبز شدن و رشد کردن... چطور ممکنه کسی از بهار بدش بیاد..؟! و چقدر حس خوبیه وقتی کسی بهار رو انقدر دوست داشته باشه... اما هیچوقت فراموش نکنیم که زندگی پر از فصلهای دگرگونیه. و هر فصل یه حس خاص و غریبی داره، مثل زندگی هر کدوم از آدما...
ما به این دنیا میایم تا زلال بشیم و بعد از این دنیا بزنیم و بریم به اون جایی که میگن جایگاه اصلی ماست... نمی دونم؟ اصلاً هیچی نمی دونم اما اینو با تمام وجودم فهمیدم که دنیا جای موندن نیست... هیچوقت هم نبوده. اما بهترین جا برای آدم شدن همین دنیاست که هرکدوم از ما آدما باید برای به دست آوردن حقیقت باهاش بجنگیم. یه جنگ آسمونی.... می فهمی؟! خیلی می ترسم از اینکه حرفام بوی سرزنش یا پند بده... من مرد این حرفا نیستم، بعضی وقتا احساس دلتنگی شدیدی می کنم، خیلی وقتا حتی نفس کشیدن راحت، برام یه آرزو میشه... اما با تمام این حرفا و با تمام تلخی های زندگی، نمی دونم چرا انقدر برام شیرینه... نه من اهل دنیا نیستم ولی زمینی هستم، یه زمینی، که برای بدست آوردن آسمون، نه، برای وسعت بی کران حقیقت و اونجایی که احساس خفگی و دلتنگی نکنه شب و روز مبارزه می کنه...
می دونی اونجا که گفته بودم " وقتی تن به آسمان ندهی" منظورم چی بوده؟! منظورم این بود که بعضیها فکر می کنن، دنیا اومدن که به آسمون فکر کنن... اما آسمونی زندگی نکنن... نه این اشتباه محضه... ما روی زمین اومدیم مثل بقیه زمینی ها، زمینی زندگی کنیم و با نهایت دونسته های خودمون و با تمام اشتیاقی که برای خوبی و حقیقت نشون می دیم دستهامون رو به طرف آسمونی که آرزوش رو داریم و تنها معبد آرامشمون هستش دراز کنیم تا آسمونی بشیم... نه با گذاشتن سر بر روی مهری که پر از ریا و تظاهر باشه؟! نه با مست شدن توی مراقبه های خودمون با خدا... نه ... اینها فقط احساس آسمونی شدنه... زندگی خیلی سخت تر از این حرفاست... و فاصله آسمون و زمین فقط مرز بین خوبی و بدیه... و الا از صبح تا شب نماز خوندن و از صبح تا شب نافله و دعا و قرآن خوندن کسی رو علامه نکرده... شاید کسی آخوند شده باشه ولی آدم نشده...
و خدا هم بیکار نبوده، که مارو روی زمین خلق کنه تا براش نماز و دعا بخونیم... بعضی وقتا ما آدما یادمون میره که خدا، مذهب رو برای ما آدما قرار داد که آدم بشیم، نه اینکه روی زمین با مذهب، خدایی کنیم... اگه قرار بود خدایی کنیم از همون اول مارو توی آسمون خودش، ولمون می کرد... خدا صلاح ندونست ما آسمون باشیم با تمام اینکه مارو توی آسمون آفرید. اما راه نجات همه آدمارو روی زمین دید... چون روی زمین کسی نمی تونه ادعای خدایی کنه... راستش نباید برای آسمون زندگی کنیم. تنها و فقط و فقط باید برای خوبی و حقیقت زندگی کنیم... کسی چه می دونه، شاید آسمون هم برای ما آدما جای کوچیکی باشه...
یا علی...!!!