خیلی وقتیه اونطور که باید ننوشتم. خیلی وقته که نوشتنم به سکوت تبدیل شده... اما خب گاهی وقتا ننوشتن بهتر از اضافه حرف زدنه... یه روزایی حس می کنی که باید بنویسی و می نویسی و چقدر هم خوب می نویسی. کلمات، پشت سر هم خودشون رو به جمله تبدیل می کنن و همونطور که باید، خیلی منظم و گاهی نامنظم روی صفحه سفید نوشتاری حک میشن... اما خب گاهی وقتا با تمام اینکه دلت می خواد بنویسی، نمی تونی و هربار که می نویسی و جمله هات رو می خونی، بر می گردی و از اول شروع می کنی... هر مرتبه بدتر و بدتر از قبل میشه، اینجاست که دیگه اون حسی که باید داشته باشی نداری و از خیرش میگذری... از خیر نوشتن... از خیر اون چیزی که می خوای بگی، اما توی دلت سنگینی می کنه... سنگینی گفتن حرف دلت... سنگینی نگفته هایی که هیشکی نشنیده... و چقدر سخته... چقدر این دلتنگی سخته... وقتی کسی نباشه تاباهاش صحبت کنی... اما خب شاید صلاح در این بوده که توی سینه محبوس بمونه... توی سینه ای که سنگ صبورِ سالهای سال تنهائی و تنهائی بوده و هست...
بگذریم نمی خوام لب به شکایت و ناله و اینجور چیزا واکنم... نه... زندگی خیلی پیچیده تر... ساده تر... بزرگتر... کوچیکتر... هیجان انگیزتر... کسالت آورتر... مرموزتر... آشکارتر... زیباتر... زشتر... خوبتر... بدتر... احساسی تر... بی احساس تر... عاشقانه تر... عاقلانه تر... مهربان تر و خشن تر و ... خیلی خیلی باحالتر و بی حالتر از این حرفاست...
راست گفتن که "دنیا رو بد ساختن" اما واقعیتش اینه که دنیا رو ما آدما می سازیم ... این ما آدما هستیم که به زندگی و دنیا، هویت میدیم... ولی متأسفانه همیشه دنیا توی چشم همه آدما بی هویته... یه دنیاییه با تمام چرندیات و مهملات... یه دنیای واقعاً کثیف و پاکیه که همه چی با هم تضاد داره... این متضاد بودن و نامتجانس بودن گاهی خیلی خوبه، اما خیلی وقتا تیشه به ریشه بودنت میزنه... آخه مگه ما آدما چقدر ظرفیت داریم... هرچی سعی می کنم که این تضاد رو بفهمم، گیج تر و منگ تر از قبل میشم... نمی دونم، تنها اینو می دونم که هر اومدنی رفتنی داره... هرکی اومده، رفته... باخودش نتونسته چیزی ببره اما یاد و خاطره خوب و بدش برای همیشه مونده و می مونه...
تنها اینو فهمیدم که، تا می تونم خوب باشم... اگه نمی تونم خوب باشم، نباید بد باشم... اگه تونستم بد نباشم، حداقل تونستم آدم باشم...
آره وقتی دنیا میای، همه میگن یه آدم کوچولوی ناز و پاک به دنیا اومده و وقتی از دنیا می ریم، هرکی هرطوری که باهاش رفتار کردیم، یه چیزی میگه... نه اونطور که به دنیا اومدیم...
چند روز پیش همراه با نزدیکانم به یه سفر نوروزی به جنوب کشور رفته بودیم. سفر غیر منتظره ای بود، اما توی سفر چیزایی یاد می گیری که با دهها سال زندگی ساکن نمی تونی اونو کسب کنی... قدیمی ها خوب گفتن که سفر مرد رو می سازه... راستش سفر بیشتر آدمهارو بهم آشناتر میکنه... حتی باعث میشه خودت، بهتر خودت رو بشناسی... شاید حرفم خنده دار باشه اما سفر یک حقیقتِ مسلمه...
نمی خوام یه سفرنامه بنویسم. بیشتر قصدم اینه که خاطره و اتفاقهایی که برام رخ داده بهتون بگم... درست روز پنجشنبه دومین روز عید، سفرمون شروع شد. یه جمع 9 نفره که از کرج به طرف جنوب کشور راه افتادیم. میون راه توی شهر اراک برای شام خوردن از ماشین پیاده شدیم. شبِ خیلی سردی بود. پس از کمی استراحت و فوتبال بازی کردن با بچه ها، شام خوردیم و چون خیلی سرد بود نخوابیدیم و به طرف خرم آباد به راه افتادیم. شب رو در خرم آباد موندیم و صبح پس از صبحونه به سمت شهر شوش دانیال به راه افتادیم. توی مسیر از دور قلعه فلک الافلاک معلوم بود.
وسطای راه در تنگه ملاقی پیاده شدیم. جای خیلی قشنگی بود از مناظر و خودمون عکس یادگاری گرفتیم. پل دختر رو دیدیم با تمام ویرونیش می تونستی بفهمی که چه نظم و فکر و اراده ای در ساختن اون نقش داشته و چه آدمایی با دستای خالی و با خشت و آجر، پل به اون خوبی رو ساخته بودند.
پس از کیلومترها راه طی کردن به دوکوهه رسیدیم، جایی که 26 سال پیش بهترین انسانها برای زنده موندن وطنشون از جان خودشون گذشتن و با ریخته شدن خونشون؛ جونی دوباره به وطن عزیزشون بخشیدن. کسانی که هنوز بوی خونشون به مشام می رسید و خاطره هایی که هرگز از یاد کسی نخواهد رفت... جایی که برای بعضی ها که به اون نگاه می کردند خاطره های عزیزانی براشون زنده می شد، خاطره هایی که هنوز زنده ترین شاهد زمونشون هستش...
به شوش رسیدیم و همگی به زیارت دانیال نبی رفتیم. خیلی شلوغ بود... و جای رفت و آمد زائرا خیلی کوچیک، به حدی که بوی بد و گرماش، آدم رو بیزار می کرد...شب را توی شهر موندیم و صبح راهیِ شهر شوشتر شدیم. در شوشتر به دیدن آثار تاریخی رفتیم جایی که مجموعه آسیابها و آبشارها، 1700 سال پیش در دوره ساسانی بوجود آمده بودند. پس از ناهار با جمعی که اهل اهواز بودند یه دست فوتبالِ حسابی زدیم که با پوزش از بچه های اهوازی، 8 بر 2 بردیمشون.
به سفرمان به طرف شهر اهواز به راه افتایدم. به اهواز رسیدیم و کنار رود کارون شب رو گذروندیم و صبح راهی شیراز شدیم. ناهار رو توی شهر بهبهان خوردیم. شب بود که به شیراز رسیدیم و در محلی به نام کمپینگ جنت لنگر انداخیتم. پس از شام، به خاطر خستگی و طولانی بودن راه، خوابیدیم و صبح به گشت و گزار رفتیم.
به میدان شاه چراغ رفتیم عده ای به زیارت رفتن و عده ای نیز به خاطر شلوغی توی ماشین موندیم. به حافظیه رفتیم. پس از اون به سعدیه، اما شلوغی بیش از حد و نداشن یه جای خالی برای پارک ماشین، از رفتن به اونجا صرف نظر کردیم، گرچه دلمون نمی خواست اما بهترین تصمیم در میون جمع، همین بود... به کمپ برگشتیم از ساعت ناهار خیلی گذشته بود. بعد از ناهار و تفریح به طرف تخت جمشید به راه افتادیم. جایی که اجدادمون در حدود سال 518 قبل از میلاد یعنی 2518 سال پیش، آنچنان عظمتی را بوجود آورده بودند که چشمای هر ببیننده ای رو خیره می کرد و تعجبش را بر می انگیخت...
شب بارونی و سردی رو گذروندیم. همونجا در کنار تخت جمشید شب رو به صبح رسوندیم. پس از صبحونه به طرف اصفهان به راه افتادیم و شب به اصفهان رسیدیم. از خستگی راه و سردی هوا نتونستیم شهر اصفهان رو اونطور که باید بگردیم. فقط با چند نفری به نقش جهان رفتیم و از دور مسجد لطفعلی خان و مسجد امام را نگاه کردیم و به طرف کمپ برگشتیم. پس از صبحونه مفصلی که خوردیم به طرف تهران به راه افتادیم. میونه راه به جمکران رسیدیم و پس از استراحت و ناهار راهیِ تهران شدیم. و بعد از 7 شبانه روز، چهارشنبه هشتمین روز عید به خونه هامون برگشتیم...
سفر، هرچقدر که خوب یا بد باشه... سست بودن و محکم بودنت توی سفر مشخص میشه... من از خودم میگم تا حالا نمی دونستم که خیلی آدم بی عرضه ای هستم... چون اون تحرکی که باید یه مرد داشته باشه رو نداشتم... یه مرد باید ساعتها توی سرما و زیر بارون طاقت بیاره... باید ساعتها با سردی و سختی کنار بیاد... باید حواسش شیش دونگ، به جم باشه... با تمام سخت بودنش، مهربون ترین باشه... اما خب ای کاش می تونست کمی هم سنگ صبور بعضی ها باشه... سنگ صبور کسی که خیلی دوسِش داشته و هنوزم داره... از همون بچگی... از همون لحظه ای که اونو شناختش... از همون روز که تنها بود و کسی نفهمید که این مرد چقدر تنهاست... از همون لحظه ای که با تمام وجودش خواست به همه بفهمونه که چی می خواد بگه ولی افسوس که هیشکی نفهمید...
آره، تو رسول و پیغام آورِ درست زندگی کردنم بودی... همیشه تو برای من، از سن ده سالگی شروع شدی... و زندگی من هم از ده سالگی رقم خورد... کاش می تونستم جبران کننده تمام این بیست و یک سال گذشته خودم باشم... کاش می تونستم در حقت اونطور که باید خدمت کرده باشم... اما ای رسول بزرگ... ای اصالت بخش بودنم... ای صمیمیت من... ای سرشار از گرمای گفتن... این بار نیز به بودنت با تمام سختیها و رنجهایی که کشیدی نیازمندیم به توئی که به عشقت زنده ایم... تو خودت می دونی که چی میگم... تو همیشه برامون عزیز بودی و هستی...
توی راه بهش گفتم: گاهی یه دفعه یاد کسی می افتم که دوسش دارم. بهم گفت: دل کندن خیلی سخته... خیلی... مخصوصاً اگه کسی رو دوست داشته باشی... اما حرف دل کندن نبود... من نمی خواستم کسی رو حتی فراموش کنم... اما این قانون زندگی و دنیاست... دنیا برای فراموش کردنه... اما ای خدای زمین و آسمون آیا دوست داشتن هم برای فراموش کردنه...؟! من این یکی رو دیگه نمی فهمم... برام حل شدنی نیست... چطور فراموش کنم...؟! یعنی به خودم دروغ بگم...؟! یاد لن تنالو البر.... افتادم... "هرگز خیر را در نخواهی یافت... مگر از آنچه که دوست می داری ببخشی..." خدایا من بخشیدم... من کسی رو که دوست داشتم بخشیدم... به قیمت خودت... به بهای خیلی گزافی بخشیدم... می دونی که من توی این چیزا آدم کلاشی هستم... من تنها و تنها خودت رو دوست دارم... همیشه دوسِت داشتم و همیشه با دوستی تو زنده ام...
آره خدا جون، حالا می فهمم که چرا هرگز دوست داشتن فراموش کردن نیست... چون دوست داشتن رو تو بوجود آوردی و از برکت وجود توست که می تونیم به یاد کسی که دوسش داریم و به یاد خوبیهای کسی که روزگاری نقشه دلمون توی دستاش بوده اشک شوق بریزیم و در احساس پاک اون لحظه ها، غرق بشیم...
یا علی...!
شنبه، 18 فروردین 1386
وقتی تن به آسمان ندهی، وقتی در پاکیِ خاک زمین بگستری... وقتی تمام نگاه خود را به تنها ستاره زمین بیاندازی، موج خاکستری باد نوازشگر عشق تو خواهد بود... اما وقتی با گرمای صداقت بر گستره زمین، بودنت را بیاویزی، همواره آسمان در حسرت بودنت و در اندیشه به دست آوردنت خواهد بود...
چهارشنبه، 15 فروردین 1386
خداحافظ خاطرات شیرین... خداحافظ جاودانه ها...، خداحافظ بهترین روزها... خداحافظ روزهای پر رمز و راز من... خداحافظ عاشقانه های ناتمام... خداحافظ روزهای دوست داشتنی...
سلام بر لحظه موعود... سلام بر روزهای نیامده... سلام بر دلی که محکم تر و استوارتر از همیشه است... سلام بر ناتمام های من... سلام بر آستان مقدس شکوفه های دلربا... سلام بر شروع فصلی دیگر... و سلام بر دوست داشتنهای پاک...
چهارشنبه، 1 فروردین 1386