زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
برای تو و برای همه آنهایی که زندگی را با دوست داشتن آغاز می کنند...
برای تو و برای همه آنهایی که دوستشان می دارم...
برای توئی که هرگز فراموشت نخواهم کرد...
برای توئی که دوست داشتن را با تو آغاز کردم...
دوست داشتنی به دور از آب و آتش، و قلبی که هرگز خاموش نخواهد شد...
" قلب من رو به تو پرواز می کند... مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد"1
تو پرواز کردن را به من آموختی... کسی که به من بال پرواز داد تو بودی... من که بال نداشتم، وقتی همراهم شدی توانستم پرواز کنم... و تو بال من بودی... مرا ببخش که مرتکب این دوست داشتن شدم. اما ای کاش همه جنایتها، جنایات دوست داشتن بود و همه مکافاتها، مکافات عشق... هرگز این عشقی که بوجود آمده خاموش نخواهد شد... چون مهر ازلی بر روی آن خورده شده است...
" احساس می کنم تا او زنده است من نیز در این دنیا خواهم بود. اگرچه روح من در دنیای دیگر خواهد بود... و هنگامی که او از دنیا برود... دوباره مانند روی زمین با هم خواهیم بود و مانند همین سال عاشق یکدیگر خواهیم بود اما با عشقی بیشتر از همیشه و با شوقی خالص تر و ستایشی عاقلانه تر از آنچه روی زمین می توان یافت... تا زمانی که جسم من از او پنهان است و چشمانم او را نمی بیند، بازیچه های ناقابل من از آن او خواهد بود تا طلوع آن سپیده ای که در آن هیچ چیز دنیوی اهمیتی نخواهد داشت چرا که همه چیز روح خواهد بود." 2
اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم... باز هم عاشقت خواهم بود... هزاران باری که زنده کننده اش تو بوده ای... می بینی چقدر واژه ها با حقیقت و خیال در هم شده اند... حقیقت همان چیزی است که در قلبهای ماست... همانی که فهمیدنش برای همدیگر غیر قابل تصور و غیر قابل توجیه است...
" آیا من گفته ام که می توان انسان ها را در گروههایی طبقه بندی کرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار اصلاح کنم. این گفته در مورد همه انسانها صدق نمی کند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا کنم. تو را نمی توانم درک کنم. ممکن است لاف بزنم که از هر ده نفر، در شرایط خاص، می توانم واکنش نه نفر را پیش بینی کنم یا اینکه از هر ده نفر از روی گفته ها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر که می رسم نا امید می شوم. فهم واکنش و احساس او فراتر از من است. تو آن نفر دهم هستی." من 31 سال آنقدر امیال خود را کنترل کرده بودم که کسی نتوانسته بود به اعماق و ژرفای وجودم دست بیابد... اما تو ... تو چطور اینکار را کردی... با خوبی؟... آری ... تو با رابطه عشق با منِ وجودم صحبت کردی... آنقدر مسحورانه و مرموز که حتی خودت هم متوجه آن نشدی... و خوبی تو اینگونه بود...
"آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما با هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس کنیم نقاط مشترکی داریم، اغلب چنین احساسی داریم و هنگامی که نقطه مشترکی با هم نداریم باز هم یکدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشترکی نداریم. کلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتماً به لال بازی ما می خندد." باور کن وقتی که چند بار آمدی با خانم "ب.م" صحبت کنی همین احساس را داشتم... و هر بار که می آمدی بیشتر از پیش. باید بگویم کوچکترین نگاهی که به تو می انداختم قلبم بیشتر حرارت می گرفت... و زبانم بیشتر بند می آمد... اما عجیب بود که احساس واقعی تو را با حرارتی سوزان می فهمیدم...
"تنها پرتو عقلی که در کل این ماجرا دیده می شود این است که هر دوی ما طبعی عالی داریم. انقدر عالی که همدیگر را درک کنیم.
آری، اغلب همدیگر را درک می کنیم اما بسیار مبهم و تاریک، مانند ارواح که هرگاه در وجودشان شک کنیم، پیش چشم ما ظاهر می شوند و حقیقت خود را بر ما نمایان می سازند." چقدر این جمله برایم دیوانه کننده است... انگار که برای ما گفته شده... چقدر قلب عاشقها شبیه همدیگر است... یا این وجود، خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم چرا که تو همان دهمین نفری که نمی توانم حرکات یا احساساتش را پیش بینی کنم." اگر بگویم حرکات و احساسات تو هرگز برایم پیش بینی نشده بود، دروغ نگفته ام... همین مرموز بودنت میل و اشتیاقم را به سویت بیشتر و قوی تر کرد... همه حرکات تو برایم پر از احساس و پر از کشش و جاذبه بوده و هست...
آیا نامفهوم حرف می زنم؟ نمی دانم. به گمانم که اینطور است. نمی توانم آن زبان مشترک را پیدا کنم. آری ما طبیعتاً عالی هستیم. این همان چیزی است که ارتباط ما را اصولاً امکان پذیر ساخته است. در هر دوی ما جرقه ای از حقایق جهانی وجود دارد که ما را به سوی هم می کشاند. با این وجود بسیار با هم فرق داریم." 3
1ـ برگرفته از نامه "نیما یوشیج" به معشوقه اش
2ـ برگرفته از وصیت نامه "لورا مری اکتاویا لیتل تون" به معشوقش
3ـ برگرفته از نامه "جک لندن" به معشوقه اش