مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال

مبارک بادت این روز وهمه روز

 

چه عاشقانه بوسه های مهر بر بالین عشق می نشیند، آنگاه که صبح بهاری از راه می آید و بانگ نو شدن دلها از دور به گوش می رسد... آنگاه که در ضمیر زیستن به جز شراره های صداقت و پاکی نمی سوزد، تا روشنایی بخش زیستنی دیگر باشد... آنگاه که در شب ایستادگی و شب ماندن، به زلالی آب و به نجابت روح زیبایت تا سحر پیروزی، روشنائی بخش و احیاگر قلبها می باشم... آنگاه که سراپا عشق شده ام و سراپا از تو...

آه ای همیشه خوب... چه دلپذیر می توانم در کنار نبودنت بایستم و تو را آنگونه که هستی ببینم، نه آنگونه که خود می خواهم... و چه محجوب هستی... نگاه تو شرم و حیای وجودم را می شکند و پا بر عرصه هستی نجابتم می نهد... آری، چه سخاوتمندانه رنگ زندگی و رنگ عشق را نصیبم کردی، که همیشه به گرمیِ دوست داشتن زنده خواهد بود تا به کرانه های وسیع همیشگیِ دوست داشتن دست یازد...

ثانیه ها هر لحظه به دگرگونی نزدیکمان می کنند... بهار را بنگر... چه عاشقانه شور و اشتیاق مستی را به حضورت تقدیم می کند... جشن بهاری دلم را که سبزه های محبت و عشق و تپش قلبی که جریان زندگی را نشان می دهد به آستان پاکِ وجودت تقدیم می کنم... باشد که همیشه در بستر شادی و سلامت همواره به پرتوهای نور الهی دست یازی... تا همیشه سرشار از نور پاکِ دوست داشتن باشی... آری آری، زندگی زیباست و دوست داشتن زیباتر...

یا علی...!

 عیدت مبارک

 

همیشه سبز باشی

 

همیشه قلب و دلت پر از دوست داشتن باشه

 

سفره زندگیت همیشه پر از برکت و خوبی باشه

 

جریان زندگی و دوست داشتنهات همیشه پراز خیر و خوبی باشه

 

سخت است... وقتی کسی نزدیک تو باشد و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...چگونه رهایت کنم؟! چگونه در نبود این همه سبزینه های اشتیاق، سر بر بالین سردِ نبودن گذارم... باشد، سرتسلیم فرود نیاورده ام، اما تسلیم تصمیم تو شدم... آه ای شبانه های بی فروغم، که در فروغ ابدیت جان سپرده اید... مرا تا کجا خواهید کشاند...؟! چگونه این روحِ خسته و رنجور وامانده از سالها تکیده بودن را در بالین عشق، تنها رهایش سازم...؟! آه ای آسمانها... ای همیشه بر گستره مهربانی و دوست داشتن... ای همیشه خوب ... مرا ببخش که اینگونه سخن به قلم گرفته ام... مرا ببخش که در نبود تو که بودنت را بیش از پیش حس می کنم، اینچنین در بالین سرنوشت رهایت می کنم... تو خود خوب می دانی که هرگز فراموشت نخواهم کرد و هرگز ذره ای از دوست داشتنم را به هیچ نخواهم فروخت... و به دنیایی از زر...  اما تو را در ذره ذره وجودم خواهم کاشت ... تا تمام وجودم آغشته و پر از عشق تو باشد... تو ای آغاز هر لحظه و ای آغازگر من... رها باش... گفته بودم، به آنچه دوست می داری دست افشان... که همیشه در قلب خویش دوستت می دارم و دوستت خواهم داشت...

انا بهی بک


همیشه تنها بوده ایم...

   و چقدر این تنهایی رنج آور است...

                          دوست داشتن... آغاز همه رنجها و شروع همه خوبیهاست... دوست داشته باش تا لحظه ای که در وجودت می توانی به خورشید بیاندیشی... آری نور زیباست...

راستی دل کوچک همسایه همیشه انقدر بزرگ بوده است...

چقدر این دل برایم آشناست... تا همیشه هست دوستش خواهم داشت...

 

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

برای تو و برای همه آنهایی که زندگی را با  دوست داشتن آغاز می کنند...

برای تو و برای همه آنهایی که دوستشان می دارم...

برای توئی که هرگز فراموشت نخواهم کرد...

برای توئی که دوست داشتن را با تو آغاز کردم...

دوست داشتنی به دور از آب و آتش، و قلبی که هرگز خاموش نخواهد شد...

 

" قلب من رو به تو پرواز می کند... مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد"1

تو پرواز کردن را به من آموختی... کسی که به من بال پرواز داد تو بودی... من که بال نداشتم، وقتی همراهم شدی توانستم پرواز کنم... و تو بال من بودی... مرا ببخش که مرتکب این دوست داشتن شدم. اما ای کاش همه جنایتها، جنایات دوست داشتن بود و همه مکافاتها، مکافات عشق... هرگز این عشقی که بوجود آمده خاموش نخواهد شد... چون مهر ازلی بر روی آن خورده شده است...

 

" احساس می کنم تا او زنده است من نیز در این دنیا خواهم بود. اگرچه روح من در دنیای دیگر خواهد بود... و هنگامی که او از دنیا برود... دوباره مانند روی زمین با هم خواهیم بود و مانند همین سال عاشق یکدیگر خواهیم بود اما با عشقی بیشتر از همیشه و با شوقی خالص تر و ستایشی عاقلانه تر از آنچه روی زمین می توان یافت... تا زمانی که جسم من از او پنهان است و چشمانم او را نمی بیند، بازیچه های ناقابل من از آن او خواهد بود تا طلوع آن سپیده ای که در آن هیچ چیز دنیوی اهمیتی نخواهد داشت چرا که همه چیز روح خواهد بود." 2

اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم... باز هم عاشقت خواهم بود... هزاران باری که زنده کننده اش تو بوده ای... می بینی چقدر واژه ها با حقیقت و خیال در هم شده اند... حقیقت همان چیزی است که در قلبهای ماست... همانی که فهمیدنش برای همدیگر غیر قابل تصور و غیر قابل توجیه است...

 

" آیا من گفته ام که می توان انسان ها را در گروههایی طبقه بندی کرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار اصلاح کنم. این گفته در مورد همه انسانها صدق نمی کند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا کنم. تو را نمی توانم درک کنم. ممکن است لاف بزنم که از هر ده نفر، در شرایط خاص، می توانم واکنش نه نفر را پیش بینی کنم یا اینکه از هر ده نفر از روی گفته ها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر که می رسم نا امید می شوم. فهم واکنش و احساس او فراتر از من است. تو آن نفر دهم هستی." من 31 سال آنقدر امیال خود را کنترل کرده بودم که کسی نتوانسته بود به اعماق و ژرفای وجودم دست بیابد... اما تو ... تو چطور اینکار را کردی... با خوبی؟... آری ... تو با رابطه عشق با منِ وجودم صحبت کردی... آنقدر مسحورانه و مرموز که حتی خودت هم متوجه آن نشدی... و خوبی تو اینگونه بود...

 

"آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما با هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس کنیم نقاط مشترکی داریم، اغلب چنین احساسی داریم و هنگامی که نقطه مشترکی با هم نداریم باز هم یکدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشترکی نداریم. کلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتماً به لال بازی ما می خندد." باور کن وقتی که چند بار آمدی با خانم "ب.م" صحبت کنی همین احساس را داشتم... و هر بار که می آمدی بیشتر از پیش. باید بگویم کوچکترین نگاهی که به تو می انداختم قلبم بیشتر حرارت می گرفت... و زبانم بیشتر بند می آمد... اما عجیب بود که احساس واقعی تو را با حرارتی سوزان می فهمیدم...

"تنها پرتو عقلی که در کل این ماجرا دیده می شود این است که هر دوی ما طبعی عالی داریم. انقدر عالی که همدیگر را درک کنیم.

 

آری، اغلب همدیگر را درک می کنیم اما بسیار مبهم و تاریک، مانند ارواح که هرگاه در وجودشان شک کنیم، پیش چشم ما ظاهر می شوند و حقیقت خود را بر ما نمایان می سازند." چقدر این جمله برایم دیوانه کننده است... انگار که برای ما گفته شده... چقدر قلب عاشقها شبیه همدیگر است... یا این وجود، خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم چرا که تو همان دهمین نفری که نمی توانم حرکات یا احساساتش را پیش بینی کنم." اگر بگویم حرکات و  احساسات تو هرگز برایم پیش بینی نشده بود، دروغ نگفته ام... همین مرموز بودنت میل و اشتیاقم را به سویت بیشتر و قوی تر کرد... همه حرکات تو برایم پر از احساس و پر از کشش و جاذبه بوده و هست...

 

آیا نامفهوم حرف می زنم؟ نمی دانم. به گمانم که اینطور است. نمی توانم آن زبان مشترک را پیدا کنم. آری ما طبیعتاً عالی هستیم. این همان چیزی است که ارتباط ما را اصولاً امکان پذیر ساخته است. در هر دوی ما جرقه ای از حقایق جهانی وجود دارد که ما را به سوی هم می کشاند. با این وجود بسیار با هم فرق داریم." 3

 

 

1ـ برگرفته از نامه "نیما یوشیج" به معشوقه اش

2ـ برگرفته از وصیت نامه "لورا مری اکتاویا لیتل تون" به معشوقش

3ـ برگرفته از نامه "جک لندن" به معشوقه اش

 

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوی

که نقش خال توأم هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توأم به سر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرات به در نرود

 

آه ای سرنوشت! چه ها که در این روزن بی نفوذت نکرده ای…

آه ای انتظار! چه روزها و لحظه های پر التهابی بر این روحِ آواره و سرگردان نگذشت…

شرمم باد اگر فارغ از مصلحت بیاندیشم، که قلب خواستنم، پر از اشتیاق پاکی و خوبی است...

آه ای خودآوند مهربانم! در ژرفای هستی ام همانی را می خواهم که از شوق تو در وجودم جاری است...

آه ای عزیز همیشگی! در نهایت آرامش به هرچه می خواهی دست افشان... به هر چه می خواهی...

یا علی!

 

 

بگذار در این وادی انتظار... در دستان باد به هر کجا خواستم بروم...

بگذار نسیم پر حرارت رفتن در کشاکش این روحِ سراپا یخ بستگی ام مرا در آغوش گرم ترین احساس فرا خواند...گرم ترین قلب...گرم ترین دلی که می شناسمش... گرم ترین و گرم ترین ها... آه که چقدر این گرما نزدیک است ...و چقدر تنهایم...

بگذار رها باشم... بگذار در آغوش تو رها باشم... بگذار در دستان باد به هر کجا که خواستم بروم...

آری روزی خواهم رفت... روزی از این دیار خواهم رفت... اما بگذار از آغوش تو به پرواز درآیم...

روزی بر خاکستر زمان و بر خاکستر خویش قطره ای از اشک چشمم، بر خاطرات دوست داشتنم خواهد چکید...

و روزی از همین بارشها، سبزینه ای دیگر به پا خواهد خواست…

سبزینه ای به پا خاسته از گذشته هایی نه چندان دور... سبزینه ای سرشار از خواستن... و آیا آنگونه که او می خواست بوده ام...؟! آیا آنگونه که تو می خواستی بوده ام...؟!

نمی دانم...

اما ای کاش بوده باشم...!

 

 

برف داره میاد! فکرم پیش توست... چقدر قشنگه... ولی غرق شدن در خیال تو و باتو، از برف خیلی قشنگتره... انگار کسی داره صدام می کنه... همه جا سفید شده... چقدر یادت مثله این برفا پاکه...