جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

اکنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح بخش و یار حور سرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبهشت می گوید

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد

چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن به نامه سیاهی ملامت منِ مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟!

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

 

خدایا نمی دانم تا چه اندازه آنگونه که تو خواسته ای بوده ام؟! تو خود می دانی که همواره قدمهایم به سوی توست، تا آنگونه که تو می خواهی باشم.

 

آه ای خدای بی نهایت احساس و آفریننده بی نهایت ادراک!

چگونه از ذره ذره وجودم که به اندازه ذره ای از رنج، تحمل نمی تواند کرد، در مقابل خواستگاه و بارگاهی چون تو سخن بگویم؟! در حالی که مسحورانه غرق در رنجهای آفریننده ات شده ام.

 

چگونه این وجود سراپا و مالامال از تو بودن را از رحمت و فیض تو دور بدارم، که تو مرا بوجود آورده ای و همچنان پر از وجود تو و زنده از دم مسیحائی تو می باشم؟!

چگونه در ابهت تو به انگاره هیچ در آیم؟! که تو مرا در انگاره بودنم، آنچنان ساخته ای که شانه هایم، تکیه گاهی جز تو، در حیات خویش حس ننموده است!

 

آه ای خدای من چگونه گویم، که بندگان عزیزت در شنیدن صدای سکوت رنجیده خاطر نشوند؟!

من که هستم؟! هیچ!!! کاش صدایی نمی شنیدم، و ای کاش هرگز نمی نوشتم. اما چه کنم؟! دیگر صدایی اینچنین را نخواهم نوشت. هرکسی بخواهد خود خواهد شنید. تحمل شنیدن این صدا و باور آن از زبان کسی دیگر سخت است. و حق با کسی است که احساس می کند، نمی شنود. آری آری، عزیز بودن این راز و نیاز در خالصانه ترین و در محجوب ترین لحظه آن است. مرا ببخش که حجاب از رخ این راز برداشتم.

 

آبی آسمان، خود شاهد روزگار من است که در مقابل آبی قلب دوست داشتنم رنگ خویش باخته است. به فضای بی کرانت سوگند تا زنده ام از پاک ترین و صادقانه ترین لحظه های زندگیم خواهم نوشت. اما به گونه ای دیگر. مگر نه این است که هر راهی بسته شود راهی دیگر خواهم آفرید...

 

کاش قلبی در کار نبود، ای کاش کسی به درونم رخنه نمی کرد و هیچ اثری از خود نمی گذاشت. اما هنوز گرمی قدمهای نافذش بر قلب عاشقم، تنها رفیق بی بدلم می باشد. خدارا شکر که هر روز که می گذرد بیشتر و پیشتر از پیش دوستش می دارم. زیرا همیشه با من و همراه من است.

 

کاش او دلشکسته نبود. کاش هیچکدام دلشکسته نمی بودیم. کاش ... ولی ای خدایی که بزرگترین جبران کننده هایی و مهربانترین بخشاینده. از صمیم قلب خواهان مرهمی هستیم که دلِ شکسته و زخمیِ مان را بهبود بخشی تا سینه ای فراخ تر و دلی عاشقتر از آنچه که به ما داده ای، داشته باشیم. قلبی سرشار از، ناب ترین زمزمه های عاشقانه و مملو از  ناب ترین  شور و اشتیاق دوست داشتن.

 

اینگونه نه، که بیشتر و برتر از اینها موهبت دوست داشتنم را تقدیم کسی می کنم که دوستش می دارم و با تمام خواستنم و با تمام اشتیاقم جانانه بوسه ای از سر مهر می دهمش. تا شاید روز عشق تداعی بهترین لحظه آشنایی ما در خاطره زمان بماند و جاودانه بودن در عشق را، برای همیشه بر گستره ی قلبهای یکدیگر حک نمائیم و زمانمان را عطرآگین از عشق سازیم. تا همواره مست و سرخوش از این هوای شادی بخش باشیم.

روز عشق مبارکش باشد

دوستدار همیشگیِ او

علی!

آنگاه که زبان از کلام باز می ماند دوست داشتن آغاز می شود

 

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت ونظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

برجهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

 

امروز که داشتم با خدا، راز و نیاز می کردم. مثل پسربچه هایی که با باباشون حرف می زنن بهش گفتم:

نمی خوای یواش یواش اون نشونیهایی که می خوای، بهم بگی. شاید باورتون نشه، بلافاصله یه صدایی بهم گفت: « به آنچه قلبت می گوید گوش کن، آنچه که می خواهی در قلب توست». اشک توی چشمام حلقه زد و همه وجودم غرق شادی شد. شکر به جا آوردم. از تهِ دل بوسیدمش. دیگه هیچی نتونستم بهش بگم. آخه هرچی که می خواستم، اون یه دفعه بهم گفت. آره دیگه خیلی وقتیه که به یقین رسیدم. هرچیزی که از صمیم قلب و از تهِ دل بخوام بهم میگه. حافظ هم مثل همیشه انقدر قشنگ و شیرین حرف زد که دیگه چیزی برای گفتن من نذاشت.

 

 

انت رواح رندالحمی و زاد غرامی                                   

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت                   

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

بیا به شام غریبان و آب دیده من بین                               

به سان باده صافی در آبگینه شامی

اذا تغرد عن ذی الا راک طار خیر                                     

فلا تفرد عن روضها انین حمامی

بسی نماند که روز  فراق یار سرآید                                

رایت من هضبات الحمی قباب خیام

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت                     

قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام

بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال                                    

اگر چه روی چو ماهت ندیده ام به تمامی

و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد                                

فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم                          

تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

چو  سلک در خوشاب است شعر نغز  تو  حافظ               

که گاه لطف سبق می برد ز نظم نظامی

 

 

اگه می دونستم که هیچ وقت نوشته هام رو کسی نمی خونه، شاید نمی نوشتم. اما می دونم که کسی هست که همیشه پیگیر نوشته هامه و بیشترین و مشتاق ترین طرفداره. اونه که بهم انرژی میده، با تمام دور بودن و با تمام تلنگرها و جواب ندادنهاش. بازم باعث میشه که بنویسم.

 

بعضیها میگن نوشتن برای فراموش کردنه، اما من می نویسم تا هیچ وقت لحظه های پاک و مقدس دوست داشتن از ذهن و قلبم پاک نشه. من می نویسم چون، اونه که میگه. من می نویسم چون کسی توی قلبم جا گرفته و همش بهم نیرو میده تا بنویسم. من می نویسم چون تنها چیزی که می تونه آرومم کنه و رشته این ارتباط روحی و پاک رو قطع نکنه، همین نوشتنه. من می نویسم چون انقدر به دوست داشتنم و کسی که دوسِش دارم ارزش قائل هستم که با همه رنجی که می کشم بنویسم. راست میگن که نوشتن عرق ریزیِ روحه.

 

تا روحت با تمام ادراک و حواس، چیزی رو لمس نکنه و با تمام درونی ترین خواسته وجودش، عشق نورزه و دوست نداشته باشه، هرگز نمی تونه یه روحِ آزاد و رستگار باشه. روحیه که سرگردان و از همه جا رونده و مونده هستش. یه روحی میشه که مثل خوره تمام لایه های هستیش رو از بین می بره.

 

آره اگه دوست داری باید، جرأت ابراز کردنش رو هم داشته باشی. اگه ادعای عاشقی می کنی، باید همه رنجها و لذتهای دوست داشتن رو پذیرا باشی. نه تنها پذیرا باشی که بهش جانانه عشق بورزی. دوست داشتن یعنی صداقتی که هیچ بهونه ای، باعث کم رنگ شدنش نشه. دوست داشتن یعنی نهایت مهربانی. یعنی نهایت ایثار و گذشت. دوست داشتن یعنی اوجِ خواستن، اوج تمنا و خواهش. دوست داشتن یعنی شکفتن و بیدار شدن و محو شدن در وجود معشوق. دوست داشتن یعنی بزرگ شدن و رشد کردن در آغوش معشوق. دوست داشتن یعنی بوسه ای از سر عشق. دوست داشتن یعنی گفتن کلامی سرشار از مهربانی، مهر، عطوفت، صداقت و عشق.

 

به مرحله سخت و دشوارِ عهد و پیمان خودم با خدا رسیدم. توی این مرحله دیگه نباید حرف بزنم چون به مرحله سکوت رسیدم. دلم می خواد با سکوت حرفای دلم رو به کسی که دوسش دارم بزنم. این مرحله؛ هم برای کسی که سکوت کرده سخته و هم برای کسی که می خواد بشنوه. اما سکوت هم؛ قابل شنیدنه. اتفاقاً گاهی سکوت بلندترین صداییه که کمتر کسی میشنوه. اما این صدا برای کسی که با قلب و روحش می بینه و می شنوه، به راحتیه خوردن یه لیوان آبه.

 

آره می دونم کسی که الان داره نوشته هام رو می خونه انقدر قلبش پاک و مهربونه که حرفام رو خیلی خوب درک میکنه. امیدوارم با سکوت هم، رویائی ترین و باشکوه ترین سمفونیِ عشق و دوست داشتن رو بسازیم. باور کن انقدر از هم نوایی و هم سرایی توی این عشق خوشحال و مسرورم که همه ارکسترهای دنیا غبطه این سمفونی رو می خورن. عشقی که دستانِ پر مهر و مقدسِ خدا سرپناه و آرامگاه همیشگی اونه و بزرگترین و چیره دست ترین و برترین رهبر ارکستر این سمفونی عشق و دوست داشتن.

تقدیم به تو

دوستدارت علی.

 

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است

 

« بکوشید تا از درِ تنگ داخل شوید، زیرا که درِ بزرگ و راهِ فراخ به ضلال می رسد و بسیارند کسانی که از این دروازه می گذرند، اما تنگ است دری که به زندگی راه می برد و باریک است راهی که به سرچشمه حیات می رود و کم­اند کسانی که این در و این راه را می یابند»

(مسیح)

 

خدایا تازیانه های رنجِ دوست داشتن بر عریانیِ روحم فرود آمده است.

دوستت دارم! آنگاه که تازیانه را بر روحم فرود می آوری.

دوستت دارم آنگاه که زبان دوست داشتنم را بر فضای لایتناهی خویش به سخن وا می داری!

دوستت دارم آنگاه که دور بودن از معشوق را در مزه رنج، بر تمامی لایه های وجودم می چشانی.

آه خدایا دوستت دارم، دوستت دارم که بی نهایت دوست داشتن را در رنج کشیدن این روح آویخته ای.

و می دانم که قداست راهِ عشق در انتخاب نیست؛ عشق تکلیف است.

 

 

 

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم                                

همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام                  

خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد                             

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب                         

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن                       

از نی کلک همه قند و شکر می بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب                             

کز نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید                             

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا               

بجز از خاک درش با که بود بازارم

 

داشتم فکر می کردم که چطوری با کسی که دوسِش دارم صحبت کنم، با کسی که نمی تونم ببینمش، نمی تونم باهاش حرف بزنم، ولی دلم پر از حرفا و چیزائیه که نمی تونم به این راحتی ازشون بگذرم. ولی خب چه میشه کرد، این عهدیه که خودم با خدای خودم بستم و تا آخرش هم پاش هستم. من این عهد رو با خدا بستم تا عشق و دوست داشتنم مقدس تر از همیشه باشه. پاکه پاک مثل صداقت، مثل نرمی و لطافت گلها و به طراوت و شادابی شبنم سحرگاه. آره داشتم می گفتم، توی این فکرا بودم که از حافظ مدد خواستم وقتی کلامش رو خوندم (همین شعرهائی که اول آوردم) اشک توی چشمام جاری شد. منو ببخشید که انقدر احساساتی صحبت می کنم. باور کنید دست خودم نیست می خوام عین واقعیات رو براتون بنویسم. هرکاری میکنم که از این چیزا ننویسم نمیشه. همش عین حقیقته. با تمام حواس آگاه و ناآگاهم براتون می نویسم.

 

چند روز دیگه به حساب فرنگیها که میشه 14 فوریه برابر با 25 بهمن ماه، روز عشق نامیده شده که معروف به روز والنتاین هستش. و به حساب ما ایرانیها روز 29 بهمن ماه، روز عشق نامیده شده که معروف هستش به روز سپندارمذگان.

 

اصلاً کاری به اینکه کدوم یک از این روزها رو به عنوان روز عشق قرار بدیم ندارم. هر جفته این روزها روز مقدس و پاکیه اما خب بعنوان یه ایرانی و کسی که سالهای سال اجدادش، روزی رو به عنوان عشق نامگذاری کرده بودند و توی اون روز به همدیگه هدیه می دادند و جشن می گرفتند و قدمتی خیلی بیشتر از روز والنتاین داره، روز سپندارمذگان رو همزمان با عشق خودم که خیلی دوسِش دارم برای تبریک گفتن به یار دوست داشتنی و عزیزم انتخاب می کنم. امیدوارم که مورد قبولش باشه.

 

روز عشق یه روز سنبلیکه، روز تبلور عشق و دوست داشتن نیست، گرچه بهانه خیلی خوبیه برای ادای عشق و احترام به عشق همدیگه. عشق و دوست داشتن با نامگذاری یک روز و تبریک گفتن توی این روز متبلور نمیشه. باید همه حواس خودت رو همه وجودت رو آغشته کنی به فضای دوست داشتن. باید همه اون چیزی رو که می خوای؛ ببینی و دوست داشته باشی. به خوب بودن و یا بد بودن معشوقت فکر نکنی. چون همه ما آدما توی زندگی و توی دنیایی که ازش حرف می زنیم یه جورایی با تمام اینکه سعی می کنیم خوب باشیم ولی بازم نمی تونیم کامل باشیم. پس وقتی کسی رو دوست داری باید پذیرای همه چیز اون باشی. چون جزئی از هم شدیم.

 

دوست داشتن یعنی؛ خود رو در عشق دیدن و دوست داشتن. این یعنی بزرگی. یعنی از خود گذشتن. یعنی چتر شدن زیر بارون برای کسی که از صمیم قلب دوسِش داری.

 

می دونم حرف زدن خیلی راحته و عمل کردن خیلی سخته. اما وقتی پا توی وادی عشق و دوست داشتن می ذاری این خودش یعنی اقدام، یعنی عمل کردن. و درست موقعی عشق بوجود میاد که اصلاً هیچ توقعی از عشق نداری. آره عشق همیشه هستش. این مائیم که باید بگردیم و عشق رو پیدا کنیم. کاش می تونستم بیشتر توضیح بدم ولی عشق توضیح نمی خواد هر کسی که عاشق باشه حرفای منو خیلی خوب می فهمه. برای کسی که عاشق نیست این حرفا چه فایده ای می تونه داشته باشه. ما روی زمین اومدیم که عاشق بشیم، زلال بشیم بعدش بزنیم بیرون. بریم به جائی که واقعاً متعلق به ماست. نمی دونم کجا؟! ولی هر جایی که هست نباید خالی از عشق باشه. ما یاد می گیریم که عاشق بشیم تا وقتی از دنیا زدیم بیرون هر جارو که نگاه کردیم، عشق رو ببینیم و توی فضای بی کران دوست داشتن غرق بشیم. فضایی مملو از یکی شدن و دوست داشتن.

 

آه که چقدر خدای بزرگ؛ می تونم دوست داشته باشم... از اینکه انقدر بهم دل دادی؛ که دوست داشته باشم بی نهایت ازت سپاسگزارم... می خوام انقدر دلم رو وسیع کنی، انقدر منو ساخته و پرداخته کنی تا کاملاً خودم رو مهیای عشق کنم. مهیای عشقی که برام سازنده باشه. عشقی بدور از حقارت و دلتنگیهای پریشان زا. این چیزا عشق نیست. در ماتم کسی سیر کردن، یعنی مردن، یعنی اسیر نفس شدن. یعنی سردرگمی و گیج شدن. یعنی عوعو کردن و شب تا صبح خاک بر سر خود ریختن. اینها عشق نیست، خدای من شکرت که هیچ وقت منو اسیر عشقی اینچنینی نکردی. من ازت عشق واقعی خواستم و تو هم بی دریغ نشونم دادی. عشقی که وقتی می بینمش اول تو رو می بینم. عشقی که همیشه طراوت بخش و زنده کننده منه. عشقی که لحظه لحظه اون پر از سعادت و خوشبختیه.

 

خدایا! می دونم که هرچی که بخوام تو هم می خوای، و هرچی که در راه تو دوست داشته باشم تو هم دوست داری. به من آنچنان عشقی و آنچنان دوست داشتنی عطا کن که ایمانم همواره به تو بیشتر بشه و قلبم را مورد تسخیر خوبیهای خودش کنه و تمام زندگیم مملو از فضای روحانی و جان بخش عشق بشه. همونی که سرشار از عشق تو و همواره در سایه عشق توست.

 

مرضیه جان، پیشاپیش روز عشق رو بهت تبریک می گم و عشقی زیبا، استوار، دوست داشتنی  و پر از مهر و صمیمیت برای تو و خودم از خدای بزرگ و مهربون خواهانم. و از خدا می خوام عشقی که بهت دارم یه عشق صادق و راستین و با تمام وجود باشه نه خدای ناکرده از روی هوس. با تمام وجودم عشقم رو که تنها بضاعت دوست داشتنمه تقدیمت می کنم. ازت ممنونم که منو دوست خودت دونستی باور کن انقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم...

می بوسمت، دوستدارت علی.

مرضیه جان روز عشق رو بهت تبریک میگم

میشه روی زمین هم عشق آسمونی داشت

یه عشقی که گره اون هرگز باز نشه

بزرگترین خواستم اینه که هرگز دلشکسته از این عشق نشیم

امیدوارم همیشه پذیرای عشق هم باشیم

 

سپندارمذگان

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها 4،3 روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

 

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.

 

والنتاین ( Valentine )

روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با 25 بهمن‌ماه (۱۴فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.

این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.

کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود...

بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

* توضیح : چرا سپندارمذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است. [ به تقل از Melane ]

 

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست                    

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش               

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد                 

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند          

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است               

ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست

باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش                

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو              

دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی        

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج                  

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

 

خدای من! ا