جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

و باز حسین! ابر مرد تاریخ، مردی از تبار سرخ! مردی که با خونِ خود، نجات بخش ایمان، خوب بودن، خوب ماندن و زمانش شد.

 

آه چه می گویم؟! حسین مردی که با جاری شدن خونش با زمان خود و با ما حرف می زند و چقدر اینک به خون پاکش تشنه تر شده ایم!

 

حسین! ای صدایت خون، ای مرکبت عشق، ای سراپا زلال و پر از امید... چه بگویم... که تازیانه های بی رحمِ دنیا را بر تن و جانت فرود آوردند و تو حتی با تمام رنجها و دشواریهای این زندان، خم به ابرو نیاوردی و خود را و اهل خانه ات را و نزدیکانت را و تمام هستی خود را قربانیِ این راه کردی، راهی که هنوز بعد از گذشت قرنها، اینچنین زنده است و هنوز بعد از قرنها، از شنیدن صدایت لرزه بر تن دشمنانت می افکنی!

 

آه ای زبانِ عشق بر کام، و ای زبان خون بر شمشیر! ای حسین، که از سرخیِ خونت درخت زیستنِ پاک؛ بارور شد. و ای صدای سرخت همیشه زنده! ای بزرگ مرد تاریخ، ای صدایت کوبنده ترین و مهلک ترین ضربه به ظلم و ظالم!

 

آری ای حسین، ای سرور مظلومان!

ما، نه به تکرار سالهای سال، عزادار بودنت زنده ایم... و نه به مظلومیتت! که مظلومیتت را نیز هنوز نفهمیده ایم. اما ریشه در خاموشیهای روشنت داریم! ما زنده از فریادی هستیم که همیشه زنده است و آن صدایی است که هر لحظه به ما می گوید: هرگز پذیرای ظلم نخواهیم شد، حتی به قیمت از دست دادن جانمان!!!

 

آه ای عزیز رستاخیز! که با خون خود از این معرکه هولناک و سیاهی رها شدی! به حرمت خونِ پاکت، نجات بخشِ دیگرِ زمانِ ما باش، که "به تو و خونِ تو محتاج است" و سیاه پوشان عاشق راهت را؛ سفید پوشان زیستن راه پاکت گردان!

 

بازم محرم شد، بازم حسین حسین گفتنها شروع شد. خیلی خوبه که به یاد مردی که با خون خودش معنایِ زیبایی؛ به زندگی و انسانیت داد عزاداری کنیم، اما همگی ما خیلی خوب می دونیم که حسین به عزاداری ما احتیاج نداره. نیاز ما به حسین و خون حسین هستش که اینچنین هر سال به یادش گریه و زاری می کنیم. پس بیائیم نه فقط همین چند روز رو به یاد حسین سینه بزنیم و بگیم ما عاشق حسینیم. نه کسی که عاشق حسین باشه، باید حسینی هم زندگی کنه، باید بدونه که حسین با گذشتن از خون خودش و نزدیکانش می خواست به ما بفهمونه، هیچ وقت زیر بار ظلم نریم و هیچ وقت راه کج رو به راه درست ترجیح ندیم حتی به قیمت از دست دادن جون خودمون.

 

بیائید امسال که داریم توی لحظه های به یادآوری صحرای کربلا، گریه و زاری می کنیم، از حسین بخواهیم که روح پاک خودش رو حافظ و حامیِ زمان ما کنه، تا هیچ وقت زشتی و ناپاکی جایگزین خوبی و پاکیِ زندگیهامون نشه. اگه عاشق حسین هستیم، راهی که حسین رفت رو باید دوست داشته باشیم و حرف حسین رو؛ که با خون خودش به ما زندگی پاک رو نشون داد و انسانی وار زندگی کردن رو. پس بیائید با هم از تهِ قلبهامون با همدیگه بگیم یا حسین!!! نجات بخش زندگی انسانیِ ما باش!!!

 

یا حسین به زلال پاک خونت زیستنمان را آبیاری کن 

 

 

1

 

2

 

3

 

4

 

5

 

6

 

7

 

0

0

0

 

10

 

20

 

31

 

تولدم مبارک

امروز غیر از یه نفر که دوسش دارم کسی به یادمن نیفتاد که سی و یک سال پیش

یه تحفه به نام علی به دنیا اومد

آره ولی مهم نیست حالا مگه کی هستم که همه بخوان بفهمن

غیر از اینکه خدا یه راه سخت جلوی پام گذاشت، تا روی زمین راهِ به آسمون برگشتن رو پیدا کنم.

ولی خب خدا بهم قبل از تولدم هدیش رو داده بود

یه هدیه ای که همیشه توی قلبم هستش و خیلی دوست داشتنیه

تازه تنها کسی که یادش بود و روز تولدم رو تبریک گفت اون بودش

خدای من! بابت هدیه بزرگ و عزیزی که بهم دادی

بی نهایت از تو سپاسگزارم و از همین جا جانانه می بوسمش

 

مرضیه جان از اینکه به یادم بودی ممنونم

 

 

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"

 

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است."

 

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

 

عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

 

اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست.

 

 

چقدر امروز بهم ریخته شدم، نمی دونم چرا؟! شاید بخاطر اینه که نمی تونم تحمل خیلی از چیزایی که میشنوم یا می بینم رو داشته باشم؟! نمی دونم، شاید فلسفه ساخت دنیا همینه. همیشه سعی کردم خوب زندگی کنم و خوب باشم، ولی همیشه رنج و سختی کشیدم، همیشه ... . چقدر سخته خوب بودن و خوب موندن. اما با تمام این سختیها، لذت خوب زیستن یه چیزِ دیگه ایه... چقدر این زمین، دنیای سختیه، می خوای خوب باشی بهت حسودی میکنن، می خوای دوست داشته باشی بهت حسودی می کنن... انقدر مصیبت و بلا سرت میارن که از بودن روی زمین احساس پشیمونی می کنی. چی بگم نمی خوام دنیا رو سیاه ببینم اما انگار سیاهی بیشتر از سفیدی شده.

 

چی بگم از کی و از چی شکایت کنم؟! از آدمایی که خودم جزئی از اونها هستم... از آدمایی که تحمل دیدن حتی خوب بودن یک رابطه رو ندارن؟! چی بگم، از حقارت آدمایی که حقیر می بینن و حقیرانه زندگی می کنن و نمی تونن اون چیزی رو که روی هستی خوب هستش بزرگ ببینن، چون خودشون احساس حقارت می کنن، خب اونایی که اینطوری نگاه می کنن حتماً خیلی تنگ نظر هستن، دلشون خیلی کوچیکه، انقدر کوچیکه که حتی احساس خوب بودن کسی رو نمی تونن تحمل کنن.

 

خدای من، به من قدرتی بده تا همیشه اونطور که می خوام زندگی کنم نه اونطور که دیگرون می خوان و با تمام خواستنها و دوست داشتنهای خودم. من هیچ وقت احساسات و صداقتهای این روح آواره رو قربانیِ چیزهای پوچ نکردم و هرگز هم نخواهم کرد. اگه همه راهها بسته بشه، باز راهی دیگه انتخاب می کنم تا اونطور که دوست دارم زندگی کنم. آره خدای خوبم تو خودت می دونی که چی می گم!

 

آه ای خدای بزرگ، ای خدای تنهائیها و شلوغیهای من! می دانم کسانی را که بیشتر دوست می داری بیشتر رنج می دهی. می دانم، ولی با همه این سختیها، چقدر این خوب بودن را دوست می دارم! آه چه می گویم، خود عاشق این رنجم، خود خریدار تمام رنجهای دوست داشتنم. ای شکنجه گر روح قرنها دوست داشتنم!

 

آه ای همیشه در تصورم، در ذهنم، در قلبم، در دیدم، در نهان ترین لحظه های زندگیم... آه ای همیشه خوب... دوستت می دارم، با همه رنجهایم!

 

ای خدای هدایتگر! تحمل دیدن خوبیهایمان را در وجود تک تکمان بیشتر و پیشتر از همیشه گردان تا وسعت این بیکران رحمتت در آغوش همه بندگانت نجات دهنده زیستنشان باشد.

 

ای خدای دلبستگیها و دوست داشتنها! کسی را که دوستش می دارم، همواره در پناهِ خود و در سایه بزرگی و عظمتت محافظت فرما!

 

خدای مهربانم، به حرمت روحِ زیبایت که در کالبدمان دمیده ای، همواره محافظ این رابطه عزیز که خود باعث بوجود آمدنش بوده ای باش! می دانم که تو بهترین و برترین حامیِ دوست داشتنهایی!

آمین!

تقدیم به کسی که برف خیلی دوست داره

 

 

گوش کن!

آنگاه که از دریچه چشمانت مرا می نگریستی،

آنگاه که زمزمه های پر رمز و راز دلت را در گوش من می خواندی،

آنگاه که قد سرو؛ از قد رسیدن اعتدال زیبائی روحت؛ درمانده بود

و ایستایی و قامتش را در حضور پر از دوست داشتنت به زیر افکنده بود،

آنگاه که چشمان سیاهت به جستجوی خیال عشق می پرداخت،

و آنگاه که در شب نشینی خلوتگاه دلمان به نماز رفته بودی،

آیا در این میان؛ حضور خدای را که معنای هستی بخش جانت بود در برق چشمانم نمی خواندی؟!

و آیا می دانی، آیا می دانی که خدا در همین نزدیکی و در کشاکش این عطش جان بخش نوازشگر تنهائیهایمان می باشد؛

آه مرا تا اوست همیشه در یادت و همیشه به یادت خواهم بود...

و همیشه دوستت خواهم داشت...

یا علی!

  

 

«گفتم آهندلی کنم چندی»

«ندهم دل به هیچ دلبندی»

«سعدیا دور نیکنامی رفت»

«نوبت عاشقی است یکچندی»

 

مرضیه عزیزم،

           تو آن عشقی هستی که آتش آن درونم را می سوزاند، حالا که تو را یافته ام، نمی دانم، نمی دانم چرا گذشتن از عشق تو برایم انقدر سخت شده است. اما نه بگذار، بگذار نامه ام را همه بخوانند، این عشق، یک عشق به ابتذال آمیخته نیست. این عشق در پسِ خود، نه در قالبِ عشقهای پوچ و زودگذر است، نه آن عشق آمیخته با سکس، عشقی که با تمام لذتش، حتی ذره ای از لذت و اضطرابهای این عشق را نخواهد داشت. شاید بگویی با افزایش سن علاقه من، شور من، خواسته من نسبت به تو کم خواهد شد. هرگز... اگر 50 سال و شاید هم 100 سال به سن کنونیت اضافه کنی باز دوستت دارم. چون هم اینک که تو را در کهنسالی می بینم باز عشق و خواستنم به تو بیشتر و پیشتر از گذشته شده است. آری چگونه می توانم دوستت نداشته باشم، در حالیکه این وصال دوست داشتن قرنها پیش در وجود لاینفک هستی ایجاد شده و هرگز از آن جداشدنی نیست، حتی اگر اقیانوسهای عشق بخشکد، اگر هزاران مصیبت و فتنه و نیرنگ بر سرم ببارد، باز دوستت دارم زیرا تو جزئی از من شده ای جزئی از وجودم. چه حرارت عجیبی دارد، بگذار این تب سوختنم، موجهای فضای خواستنم را به سویت روانه سازد. آه ای عزیزتر از جانم، بگذار بسوزم، سوختنم نه برای حقارتِ این روح بزرگ می باشد، نه ... هرگز... این سوختن، سوختنِ رویش است، رویشی آسمانی، آسمانی که بارش اشکهای خداوند مهربانمان آن را غسل داده است.

آه چه بگویم؛ که تو ندای درونیم را نیز با خود به یغما بردی ای ویرانگر زیبا.... دوستت نمی دارم که دوستم داشته باشی، خود می دانی که دوستت دارم.

بگذار رویش این روح بزرگ در امواج آسمان به پرواز در آید، آه ای ناخدای آسمانی ام، بادبانهای کهکشانت را برگیر! می خواهم سوار بر اریکه دوست داشتن، فریاد دوست داشتن را بر گوش تمام هستی برسانم.

آه ای خدای عزیز، بگذار نسیم مهرورزی بین ما در بودن تو به اوج رسد. بگذار بوی عطرآگین این عشق، این هوای خوبِ خواستن، بر مشام دلهایت برسد تا بفهمند هر آینه آفریده ات فرسنگها دور از سرزمین آسمان، چگونه آسمانی می اندیشد و آسمانی زندگی می کند. بگذار اینگونه رها باشم. می دانم که تنهاترین عاشق روی زمین نیستم، اما این را خوب می دانم که یکی از عاشقانی هستم که می توانم بی نهایت دوست داشته باشم. خدایا به حرمت عشق پاکم! به حرمت خواستنهای زیبایم، همواره مرا و عشقم را و جزئی ترین و کلی ترین های زندگیمان را به قداست و پاکی روح خود مزینمان کن! آمین...

دوستدارت «علی»

می بوسمت