اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است.
عالم برای از تو نوشتن مرا کم است.
اکسیر من نه آن که مرا حرف تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...
خداحافظ...
اگر خدا بخواهد به زودی نشانی جدید را خواهم گفت...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است.
عالم برای از تو نوشتن مرا کم است.
اکسیر من نه آن که مرا حرف تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...
خداحافظ...
اگر خدا بخواهد به زودی نشانی جدید را خواهم گفت...
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهای است باری
دل من! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.....
«هوشنگ ابتهاج»
یک دوست در بستر بیماری
محتاج دعاست...
کسی که همچون نامش بیتاست...
برای شفا یافتنش
این دعا را با هم بخوانیم...
اللهم لا اله الا انت العلی العظیم ذو السلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم
لا اله الا انت العلی العظیم ولی الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح.
با اندیشه مهر و دوست کامی
از تهِ دل شفایش را از خداوند بزرگ خواهانیم
آمین...
و اما خدایا من کیستم؟!
من کیستم و در مدح چه کس ایستادهام؟!
ای خدای بی نهایتم... ای سراپا امیدم...
ای نیاز هر لحظهام؛ که در نماد یک انسان ستایشگر قرار ندارم...
خود می دانی که هرگز تو را آنگونه که دیگران می گویند و می خواهند ستایش نکردهام و نخواهم کرد...
بگذار هر چه میخواهند بگویند... بگذار ضربان قلبم همچنان بزند، و تکه تکه های قلبم از نظرهای بد که به صلیبم کشیدهاند جانی تازه گیرد و ایستادگیام را در بهت و حیرت تماشا کنند... بگذار در نگاهِ شنبادهای اثیری تو اسیر شوم... بگذار محو تندبادهایت شوم... بگذار هرچه که می خواهد بشود، اما انسان باشم... و تنها و تنها تو را بستایم همان گونهکه هستی... ای رفیق همیشگیام... دوستت دارم...
ای معنیِ عشق و الهام... خود میدانی که دستانِ تهیام همیشه به سوی توست...
تا از حضور نورانیات سیراب که نه، عطشناکتر گردم... ای نزدیکتر از نفسهایم... ای دم ابدیام... ای احساسِ پاک اهوراییام... ای حرمتِ عزیزی که نامت را بر لبانم جاری میسازم... تو را شکر...
تو را شکر که اسیرِ نگاشتههای عالمت نگشتم و هنوز مستِ عالم بیهمتایت هستم... تو را شکر که اسیرِ متنهای مسحورکنندهات نگشتم و هنوز تشنهی خواندنشان هستم...
تو را شکر ای طلوع ابدیام... ای مسیحای احیاگرم... مرا تازهتر و زندهتر از همیشگیام گردان... ای نشان زیبای من... ای خالق آ ـ دم، آه را در کالبدم دمیدی تا همیشه در وجودم جاری باشی... دم توست که از من به هستیات ساطع می شود... چقدر تو بزرگ و زیبایی...
اگر مذهب در زنجیرِ جبر روزگار و در بندِ عرف روزگار و زمانهای تنشزا که مجروح کنندهی روح است، قرار دارد. بگذار رها باشم... بگذار اسیر زندگی شوم... زندگی خود مرا خواهد ساخت و مرا به تو خواهد آویخت که مرهم این جراحتهای عمیق در مسیر جریانهاییست که تو قرار دادهای...
در آغوش مهربانت... در بستر آرامشت... که آسمانها به آن غبطه می خورند و در اندیشه به دست آوردنت می باشند...
ای خودآوند خالق اندیشههای پاک...مرا به جایگاه ابدیات فرمان ده تا کائناتِ به فرمان ایستادهی همیشگیات، شانههایشان را اریکهی من سازند و سوار بر مَرکبِ عشق تو، بر روی موجهای کائناتت همچنان به سوی تو رهسپار باشم...
یاعلی...
...
...راه ِ میان ِ دو افق
طولانی و بزرگ
سنگلاخ و وحشتانگیز است.
ای راه ِ بزرگ ِ وحشی که چخماق ِ سنگفرشات مدام چون لحظههای
میان ِ دیروز و فردا در نبض ِ اکنون ِ من با جرقههای ِ ستارهئیات
دندان میکروجد! ــ آیا این ابر ِ خفقانی که پایان ِ تو را بلعیده
دود ِ همان «عبیر ِ توهین شده» نیست که در مشام ِ یک «نافهمی»
بوی ِ مُردار داده است؟
اما رویت ِ این جامههای ِ کثیف بر اندام ِ انسانهای ِ پاک، چه دردانگیز
است!
□
و این منام که خواهشی کور و تاریک در جائی دور و دست نیافتنی از
روحام ضجه میزند.
و چه چیز آیا، چه چیز بر صلیب ِ این خاک ِ خشک ِ عبوسی که
سنگینیی مرا متحمل نمیشود میخکوبام میکند؟
آیا این همان جهنم ِ خداوند است که در آن جز چشیدن ِ درد ِ آتشهای
گُلانداختهی ِ کیفرهای ِ بیدلیل راهی نیست؟
و کجاست؟ به من بگوئید که کجاست خداوندگار ِ دریای ِ گود ِ
خواهشهای ِ پُرتپش ِ هر رگ ِ من، که ناماش را جاودانه با
خنجرهای ِ هر نفس ِ درد بر هر گوشهی ِ جگر ِ چلیدهی ِ خود
نقش کردهام؟
و سکوتی به پاسخ ِ من، سکوتی به پاسخ ِ من!
سکوتی به سنگینیی ِ لاشهی ِ مردی که امیدی با خود ندارد!
□
میان ِ دو پارهی ِ روح ِ من هواها و شهرهاست
انسانهاست با تلاشها و خواهشهاشان
دهکدههاست با جویبارها
و رودخانههاست با پلهاشان، ماهیها و قایقهاشان.
میان ِ دو پارهی ِ روح ِ من طبیعت و دنیاست ــ
دنیا
من نمیخواهم ببینماش!
تا نمیدانستم که پارهی ِ دیگر ِ این روح کجاست، رویائی خالی بودم: ـ
رویائی خالی، بیسروته، بیشکل و بینگاه...
و اکنون که میان ِ این دو افق ِ بازیافته سنگفرش ِ ظلم خفته است
میبینم که دیگر نیستم، دیگر هیچ نیستم حتا سایهئی که از پس ِ
جانداری بر خاک جنبد.
□
شب ِ پرستارهی ِ چشمی در آسمان ِ خاطرهام طلوع کرده است: دورشو
آفتاب ِ تاریک ِ روز! دیگر نمیخواهم تو را ببینم، دیگر
نمیخواهم، نمیخواهم هیچکس را بشناسم!
میان ِ همه این انسانها که من دوست داشتهام
میان ِ همه آن خدایان که تحقیر کردهام
کدامیک آیا از من انتقام بازمیستاند؟
و این اسب ِ سیاه ِ وحشی که در افق ِ توفانیی ِ چشمان ِ تو چنگ
مینوازد با من چه میخواهد بگوید؟
□
در افق ِ شکستهی ِ خونین ِ این طرف، انسان ِ من ایستاده است و
نیمهروح ِ جدا شدهاش در انتظار ِ نیم ِ دیگر ِ خود درد میکشد:
«ــ نجاتام بدهای خون ِ سبز ِ چسبندهی ِ من، نجاتام بده!»
و در افق ِ مهتابیی ِ ستارهباران ِ آن طرف
زن ِ رویائیی ِ من. ــ
و شب ِ پُرآفتاب ِ چشماش در شعلههای ِ بنفش ِ دردی که دود میکند
میسوزد:
«ــ مرا به پیش ِ خودت ببر!
سردار ِ رویائیی ِ خوابهای ِ سپید ِ من، مرا به پیش ِ خودت ببر!»
و میان ِ این هر دو افق
من ایستادهام.
و عشقام قفسیست از پرنده خالی، افسرده و ملول، در مسیر ِ توفان ِ
تلاشام، که بر درخت ِ خشک ِ بُهت ِ من آویخته مانده است و با
تکان ِ سرسامیی ِ خاطرهخیزش، سرداب ِ مرموز ِ قلبام را از
زوزههای ِ مبهم ِ دردی کشنده میآکند.
□
اما نیمشبی من خواهم رفت; از دنیائی که مال ِ من نیست، از زمینی که
به بیهوده مرا بدان بستهاند.
و تو آنگاه خواهی دانست، خون ِ سبز ِ من! ــ خواهی دانست که جای ِ
چیزی در وجود ِ تو خالیست.
و تو آنگاه خواهی دانست، پرندهی ِ کوچک ِ قفس ِ خالی و منتظر ِ من!
ــ خواهی دانست که تنها ماندهای با روح ِ خودت
و بیکسیی ِ خودت را دردناکتر خواهی چشید زیر ِ دندان ِ غمات:
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
دیگر آن زمان گذشته است که من از درد ِ جانگزائی که هستم به
صورتی دیگر درآیم
و درد ِ مقطع ِ روحی که شقاوتهای ِ نادانیاش ازهمدریده است،
بهبود یابد.
دیگر آن زمان گذشته است
و من
جاودانه به صورت ِ دردی که زیر ِ پوست ِ توست مسخ گشتهام.
□
انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زندهگی را شناختم.
اما میان ِ این هر دو، لنگر ِ پُررفتوآمد ِ دردی بیش نبودم:
درد ِ مقطع ِ روحی
که شقاوتهای ِ نادانیاش ازهمدریده است...
تنها
هنگامی که خاطرهات را میبوسم در مییابم دیریست که مردهام
چرا که لبان ِ خود را از پیشانیی ِ خاطرهی ِ تو سردتر مییابم. ــ
از پیشانیی ِ خاطرهی ِ تو
ای یار!
ای شاخهی ِ جدا ماندهی ِ من!
ترکیب پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
بر مِهرِ که پیوست و به کین که شکست
رفیق، سالهاست دورم... سالهاست از خود دورم... شاید به زمان و تاریخ کم باشد. اما زمان در دست انتظارهاست... انتظار پیر می کند آدم را... انتظار شاکله بودن هر انسان و انسانی ست... انتظار پر و بال می دهد... انتظار پر و بال می کَند ... انتظار شوق می دهد... انتظار می پوساند و از نو می سازد... انتظار .... آری انتظار سخت است و سخت تر از آن انتظاری ست که بدانی در همین نزدیکی روزی، شاید فردا و شاید هم امروز کسی که به گواه تاریخ ریشه از خاک دارد و آسمانی می نگرد و می زید؛ برای بر کشیدن شر و به بار نشاندن خیر خواهد آمد... و تو هر روز... هر لحظه... و در هر زمان، انتظار آمدنش را می کشی...! و این است که سختی انتظار را با ذره ذره وجودت حس می کنی و ساحل آرام را پس می زنی به امید دست یازیدن به اقیانوس بی کران...
چقدر مسرورم و چقدر غمگین...!!! مسرورم برای این که به امید زنده ام و به امیدی که می دانم باور و نجات دهنده تمام انسان هاست... غمگینم برای این که هنوز آن قدر بزرگ نشده ام و آن قدر نیاموخته ام که دستان فقیری را رد نکنم و به زخم های بیماری مرهم گذارم و شکم بی نوایی را سیر کنم... غمگینم... برای سال هایی که رفتند و هنوز به انتظار نشسته ام که شاید سوی چشم غافله سالار زمان، نظری بر ما افکند و ما را هم در صف یارانش بپذیرد... غمگینم! رفیق غمگینم...!!!
آری رفیق بیشتر از همه ی داشتن ها و نداشتن هایم غمگینم...!!! برای روزهایی که سر سیر بر بالین شب گذاشتم و همان شب ها... همان روزها... همین امروز و همین روزها کسانی با شکم های گرسنه و بدنی مجروح سر بر سنگ بیابان و خیابان، بر روی ریگ زار و پهنای سنگ خیابان های این شهر لحظه های آخر عمرشان را با اندوهی به سر می برند که ذره ای از آن درد را نکشیده ام و در این فکر که رنجورم، شب با چشمان گریان می خوابم و چه ابلهانه در رویای شیرین خود غوطه می خورم... وقتی از دور خود را می بینی چنان مزه شرنگ روزگار را می چشی که زندگی ات را خالی از لطف می یابی.
نه، اشتباه نکن رفیق، ناشکری نمی کنم... شکر لحظه ای با خدا بودن را... شکر کمترین داشتنم را... شکر با تو بودن را... شکر آن چه که دارم و آن چه که ندارم... شکر همه را به جا می آورم و شکر می کنم که او تمام لذایذ دنیا را، تمام نعمت های زلال دنیا را، به من داده که هرگز گرسنه نباشم که زندگی یکی از بزرگترین داده هایش نان است، نان... که من هرگز گرسنه نبوده ام...
لطف او بی نهایت بوده و هست و شکر به جا آوردنش ناچیز... اما لطف ما به هم ردیف های انسانی خودمان چقدر بوده است؟! رفیق، مهربانی دل سوزی نیست... و دل سوزی مهربانی نیست... اگر این طور بود؛ امروز هیچ انسانی چیزی جز دل سوزی خدا نداشت...!!! اما همه می دانیم که خدا دل سوز نیست خدا مهربان است و مهربان تر از آن چه که می اندیشیم...
پستوی ذهن پاک انسان پر شده از بلاهای نابسامان حاشیه های دغدغه آور... و این دغدغه انسانی نیست بلای انسانی است... چیزی دغدغه است که انسان را به تعالی برساند نه اسیر خویش گرداند... و ای کاش من و همه انسان ها دغدغه انسانی داشته باشیم تا این که اسیر دغدغه ها بشیم...
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره به خونِ دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دل سوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
یاعلی!