روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا  کم است.
عالم برای از تو نوشتن مرا کم است.
اکسیر من نه آن که مرا حرف تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...

خداحافظ...

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

دل من! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.....

 

«هوشنگ ابتهاج»

یک دوست در بستر بیماری

محتاج دعاست...

کسی که همچون نامش بی­تاست...

برای شفا یافتنش

این دعا را با هم بخوانیم...

اللهم لا اله الا انت العلی العظیم ذو السلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم
لا اله الا انت العلی العظیم ولی الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل
ما اصبح.

با اندیشه مهر و دوست کامی

از تهِ دل شفایش را از خداوند بزرگ خواهانیم

آمین...

و اما خدایا من کیستم؟!

من کیستم و در مدح چه کس ایستاده­ام؟!

ای خدای بی نهایتم... ای سراپا امیدم...

 

ای نیاز هر لحظه­ام؛ که در نماد یک انسان ستایشگر قرار ندارم...

خود می دانی که هرگز تو را آن­گونه که دیگران می گویند و می خواهند ستایش نکرده­ام و نخواهم کرد...

بگذار هر چه می­خواهند بگویند... بگذار ضربان قلبم همچنان بزند، و تکه تکه های قلبم از نظرهای بد که به صلیبم کشیده­اند جانی تازه گیرد و ایستادگی­ام را در بهت و حیرت تماشا کنند... بگذار در نگاهِ شن­بادهای اثیری تو اسیر شوم... بگذار محو تندبادهایت شوم... بگذار هرچه که می خواهد بشود، اما انسان باشم... و تنها و تنها تو را بستایم همان گونه­که هستی... ای رفیق همیشگی­ام... دوستت دارم...

 

ای معنیِ عشق و الهام... خود می­دانی که دستانِ تهی­ام همیشه به سوی توست...

تا از حضور نورانی­ات سیراب که نه، عطشناک­تر گردم... ای نزدیک­تر از نفس­هایم... ای دم ابدی­ام... ای احساسِ پاک اهورایی­ام... ای حرمتِ عزیزی که نامت را بر لبانم جاری می­سازم... تو را شکر...

تو را شکر که اسیرِ نگاشته­های عالمت نگشتم و هنوز مستِ عالم بی­همتایت هستم... تو را شکر که اسیرِ متن­های مسحورکننده­ات نگشتم و هنوز تشنه­ی خواندنشان هستم...

 

تو را شکر ای طلوع ابدی­ام... ای مسیحای احیاگرم... مرا تازه­تر و زنده­تر از همیشگی­ام گردان... ای نشان زیبای من... ای خالق آ ـ دم، آه را در کالبدم دمیدی تا همیشه در وجودم جاری باشی... دم توست که از من به هستی­ات ساطع می شود... چقدر تو بزرگ و زیبایی...

 

اگر مذهب در زنجیرِ جبر روزگار و در بندِ عرف روزگار و زمان­های تنش­زا که مجروح کننده­ی روح است، قرار دارد. بگذار رها باشم... بگذار اسیر زندگی شوم... زندگی خود مرا خواهد ساخت و مرا به تو خواهد آویخت که مرهم این جراحت­های عمیق در مسیر جریان­هایی­ست که تو قرار داده­ای...

در آغوش مهربانت... در بستر آرامشت... که آسمان­ها به آن غبطه می خورند و در اندیشه به دست آوردنت می باشند...

 

ای خودآوند خالق اندیشه­های پاک...مرا به جایگاه ابدی­ات فرمان ده تا کائناتِ به فرمان ایستاده­ی همیشگی­ات، شانه­هایشان را اریکه­ی من سازند و سوار بر مَرکبِ عشق تو، بر روی موج­های کائناتت همچنان به سوی تو رهسپار باشم...

 یاعلی...

 

...

...راه ِ میان ِ دو افق

طولانی و بزرگ

سنگ‌لاخ و وحشت‌انگیز است.

 

ای راه ِ بزرگ ِ وحشی که چخماق ِ سنگ‌فرش‌ات مدام چون لحظه‌های

میان ِ دیروز و فردا در نبض ِ اکنون ِ من با جرقه‌های ِ ستاره‌ئی‌ات

دندان می‌کروجد! ــ آیا این ابر ِ خفقانی که پایان ِ تو را بلعیده

دود ِ همان «عبیر ِ توهین شده» نیست که در مشام ِ یک «نافهمی»

بوی ِ مُردار داده است؟

 

اما رویت ِ این جامه‌های ِ کثیف بر اندام ِ انسان‌های ِ پاک، چه دردانگیز

است!

و این من‌ام که خواهشی کور و تاریک در جائی دور و دست نیافتنی از

روح‌ام ضجه می‌زند.

 

و چه چیز آیا، چه چیز بر صلیب ِ این خاک ِ خشک ِ عبوسی که

سنگینی‌ی مرا متحمل نمی‌شود میخ‌کوب‌ام می‌کند؟

 

آیا این همان جهنم ِ خداوند است که در آن جز چشیدن ِ درد ِ آتش‌های

گُل‌انداخته‌ی ِ کیفرهای ِ بی‌دلیل راهی نیست؟

 

و کجاست؟ به من بگوئید که کجاست خداوندگار ِ دریای ِ گود ِ

خواهش‌های ِ پُرتپش ِ هر رگ ِ من، که نام‌اش را جاودانه با

خنجرهای ِ هر نفس ِ درد بر هر گوشه‌ی ِ جگر ِ چلیده‌ی ِ خود

نقش کرده‌ام؟

 

و سکوتی به پاسخ ِ من، سکوتی به پاسخ ِ من!

سکوتی به سنگینی‌ی ِ لاشه‌ی ِ مردی که امیدی با خود ندارد!

میان ِ دو پاره‌ی ِ روح ِ من هواها و شهرهاست

انسان‌هاست با تلاش‌ها و خواهش‌هاشان

دهکده‌هاست با جوی‌بارها

و رودخانه‌هاست با پل‌هاشان، ماهی‌ها و قایق‌هاشان.

میان ِ دو پاره‌ی ِ روح ِ من طبیعت و دنیاست ــ

دنیا

من نمی‌خواهم ببینم‌اش!

 

تا نمی‌دانستم که پاره‌ی ِ دیگر ِ این روح کجاست، رویائی خالی بودم: ـ

رویائی خالی، بی‌سروته، بی‌شکل و بی‌نگاه...

 

و اکنون که میان ِ این دو افق ِ بازیافته سنگ‌فرش ِ ظلم خفته است

می‌بینم که دیگر نیستم، دیگر هیچ نیستم حتا سایه‌ئی که از پس ِ

جان‌داری بر خاک جنبد.

شب ِ پرستاره‌ی ِ چشمی در آسمان ِ خاطره‌ام طلوع کرده است: دورشو

آفتاب ِ تاریک ِ روز! دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم، دیگر

نمی‌خواهم، نمی‌خواهم هیچ‌کس را بشناسم!

میان ِ همه این انسان‌ها که من دوست داشته‌ام

میان ِ همه آن خدایان که تحقیر کرده‌ام

کدام‌یک آیا از من انتقام بازمی‌ستاند؟

و این اسب ِ سیاه ِ وحشی که در افق ِ توفانی‌ی ِ چشمان ِ تو چنگ

می‌نوازد با من چه می‌خواهد بگوید؟

در افق ِ شکسته‌ی ِ خونین ِ این طرف، انسان ِ من ایستاده است و

نیمه‌روح ِ جدا شده‌اش در انتظار ِ نیم ِ دیگر ِ خود درد می‌کشد:

«ــ نجات‌ام بده‌ای خون ِ سبز ِ چسبنده‌ی ِ من، نجات‌ام بده!»

 

 

و در افق ِ مهتابی‌ی ِ ستاره‌باران ِ آن طرف

زن ِ رویائی‌ی ِ من. ــ

و شب ِ پُرآفتاب ِ چشم‌اش در شعله‌های ِ بنفش ِ دردی که دود می‌کند

می‌سوزد:

 

«ــ مرا به پیش ِ خودت ببر!

 

  سردار ِ رویائی‌ی ِ خواب‌های ِ سپید ِ من، مرا به پیش ِ خودت ببر!»

 

و میان ِ این هر دو افق

من ایستاده‌ام.

 

و عشق‌ام قفسی‌ست از پرنده خالی، افسرده و ملول، در مسیر ِ توفان ِ

تلاش‌ام، که بر درخت ِ خشک ِ بُهت ِ من آویخته مانده است و با

تکان ِ سرسامی‌ی ِ خاطره‌خیزش، سرداب ِ مرموز ِ قلب‌ام را از

زوزه‌های ِ مبهم ِ دردی کشنده می‌آکند.

اما نیم‌شبی من خواهم رفت; از دنیائی که مال ِ من نیست، از زمینی که

به بی‌هوده مرا بدان بسته‌اند.

و تو آن‌گاه خواهی دانست، خون ِ سبز ِ من! ــ خواهی دانست که جای ِ

چیزی در وجود ِ تو خالی‌ست.

و تو آن‌گاه خواهی دانست، پرنده‌ی ِ کوچک ِ قفس ِ خالی و منتظر ِ من!

ــ خواهی دانست که تنها مانده‌ای با روح ِ خودت

و بی‌کسی‌ی ِ خودت را دردناک‌تر خواهی چشید زیر ِ دندان ِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

 

دیگر آن زمان گذشته است که من از درد ِ جان‌گزائی که هستم به

صورتی دیگر درآیم

و درد ِ مقطع ِ روحی که شقاوت‌های ِ نادانی‌اش ازهم‌دریده است،

بهبود یابد.

دیگر آن زمان گذشته است

و من

جاودانه به صورت ِ دردی که زیر ِ پوست ِ توست مسخ گشته‌ام.

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

 

و در سکوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زنده‌گی را شناختم.

اما میان ِ این هر دو، لنگر ِ پُررفت‌وآمد ِ دردی بیش نبودم:

درد ِ مقطع ِ روحی

که شقاوت‌های ِ نادانی‌اش ازهم‌دریده است...

تنها

هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در می‌یابم دیری‌ست که مرده‌ام

چرا که لبان ِ خود را از پیشانی‌ی ِ خاطره‌ی ِ تو سردتر می‌یابم. ــ

 

از پیشانی‌ی ِ خاطره‌ی ِ تو

 

 ای یار!

 

 ای شاخه‌ی ِ جدا مانده‌ی ِ من!

 

 

ترکیب پیاله ای که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست

                        بر مِهرِ که پیوست و به کین که شکست

 

رفیق، سالهاست دورم... سالهاست از خود دورم... شاید به زمان و تاریخ کم باشد. اما زمان در دست انتظارهاست... انتظار پیر می کند آدم را... انتظار شاکله بودن هر انسان و انسانی ست... انتظار پر و بال می دهد... انتظار پر و بال می کَند ... انتظار شوق می دهد... انتظار می پوساند و از نو می سازد... انتظار .... آری انتظار سخت است و سخت تر از آن انتظاری ست که بدانی در همین نزدیکی روزی، شاید فردا و شاید هم امروز کسی که به گواه تاریخ ریشه از خاک دارد و آسمانی می نگرد و می زید؛ برای بر کشیدن شر و به بار نشاندن خیر خواهد آمد... و تو هر روز... هر لحظه... و در هر زمان، انتظار آمدنش را می کشی...! و این است که سختی انتظار را با ذره ذره وجودت حس می کنی و ساحل آرام را پس می زنی به امید دست یازیدن به اقیانوس بی کران...

چقدر مسرورم و چقدر غمگین...!!! مسرورم برای این که به امید زنده ام و به امیدی که می دانم باور و نجات دهنده تمام انسان هاست... غمگینم برای این که هنوز آن قدر بزرگ نشده ام و آن قدر نیاموخته ام که دستان فقیری را رد نکنم و به زخم های بیماری مرهم گذارم و شکم بی نوایی را سیر کنم... غمگینم... برای سال هایی که رفتند و هنوز به انتظار نشسته ام که شاید سوی چشم غافله سالار زمان، نظری بر ما افکند و ما را هم در صف یارانش بپذیرد... غمگینم! رفیق غمگینم...!!!

آری رفیق بیشتر از همه ی داشتن ها و نداشتن هایم غمگینم...!!! برای روزهایی که سر سیر بر بالین شب گذاشتم و همان شب ها... همان روزها... همین امروز و همین روزها کسانی با شکم های گرسنه و بدنی مجروح سر بر سنگ بیابان و خیابان، بر روی ریگ زار و پهنای سنگ خیابان های این شهر لحظه های آخر عمرشان را با اندوهی به سر می برند که ذره ای از آن درد را نکشیده ام و در این فکر که رنجورم، شب با چشمان گریان می خوابم و چه ابلهانه در رویای شیرین خود غوطه می خورم... وقتی از دور خود را می بینی چنان مزه شرنگ روزگار را می چشی که زندگی ات را خالی از لطف می یابی.

نه، اشتباه نکن رفیق، ناشکری نمی کنم... شکر لحظه ای با خدا بودن را... شکر کمترین داشتنم را... شکر با تو بودن را... شکر آن چه که دارم و آن چه که ندارم... شکر همه را به جا می آورم و شکر می کنم که او تمام لذایذ دنیا را، تمام نعمت های زلال دنیا را، به من داده که هرگز گرسنه نباشم که زندگی یکی از بزرگترین داده هایش نان است، نان... که من هرگز گرسنه نبوده ام...

لطف او بی نهایت بوده و هست و شکر به جا آوردنش ناچیز... اما لطف ما به هم ردیف های انسانی خودمان چقدر بوده است؟! رفیق، مهربانی دل سوزی نیست... و دل سوزی مهربانی نیست... اگر این طور بود؛ امروز هیچ انسانی چیزی جز دل سوزی خدا نداشت...!!! اما همه می دانیم که خدا دل سوز نیست خدا مهربان است و مهربان تر از آن چه که می اندیشیم...

پستوی ذهن پاک انسان پر شده از بلاهای نابسامان حاشیه های دغدغه آور... و این دغدغه انسانی نیست بلای انسانی است... چیزی دغدغه است که انسان را به تعالی برساند نه اسیر خویش گرداند... و ای کاش من و همه انسان ها دغدغه انسانی داشته باشیم تا این که اسیر دغدغه ها بشیم...

تا راه قلندری نپویی نشود

                        رخساره به خونِ دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دل سوختگان

                        آزاد به ترک خود نگویی نشود

 

یاعلی!

 

 

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام دل بده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

حقا کز این غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست

فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سراید خطا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

 

سلام مرضیه عزیز!

نمی دونم چطور شروع کنم. نمی دونم آیا می تونم اون چه که در تهِ دلم هستش به راحتی و به آسونی بیان کنم یا نه؟! اما امیدوارم حداقل سر سوزنی بتونم حرفام رو بزنم.

توی این مدت همیشه تو به من جواب «نه» گفتی. نه...! و هیچ وقت هم نگفتی چرا و چون خودت نمی خواستی من هم نپرسیدم. شاید بخندی اما از نه گفتن­های تو خیلی خوشحالم... نه برای اینکه بهت نرسیدم... نه... بلکه برای اینکه همیشه با تمام نه گفتن­هات یه چیزی بهم این جرأت رو می داد که بازم به سمت و سوی تو کشیده بشم... «زندگی برای من بسیار پر ارزش شده است و بسیار خوشحالم که عاشقم. زندگی و عشق من یکی است. در نامه ات گفته بودی که در مقابل من دیوار «نه»، هرگز! هرگز!» قد علم کرده است. در جواب می گویم: «رفیق، من اکنون به آن دیوار مثل یک قالب یخ نگاه می کنم و آن را به سینه ام می فشارم تا آب شود»*

« اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند آن ها زن را مثل یک قالی می خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند. پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند! زن هم، همین طور. خلفا زن را می فروختند. مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند. قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد و آرا مخصوص دیگر دارد. من نمی دانم چرا ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم. خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را. و قلب، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن، مقهور شود. بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی، قلب مرا محبوس کن. اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم. آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم ولی قدرت انسان، به عکس خیالاتش محدود است من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم. در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام. نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند. من آشیانه ام را، قلبم را، روی دستش می گذارم کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد؟عالیه! تو! تو می توانی می دانی کدام ابرها، کدام ظلمتها؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است. ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند آن گل تو بودی. تو هستی. تو خواهی بود چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم. گل محجوب قشنگ من»**

چطور بگم حرف دل همه آدما شبیه همدیگست فقط نوعشون فرق داره... توی این چند مدت باور کن بیشتر از صد ها بار سعی کردم و خواستم حداقل توی ذهنم فراموشت کنم... اما هربار که شروع می کردم بیشتر به یادت می افتادم و بیشتر به سمتت کشیده می شدم... این خواسته عطشناکم... این خواسته ای که نمی تونم به راحتی ازش حرف بزنم انقدر منو غرق خودش کرده بود که کسی غیر از تو نمی دیدم... انقدر دچار این نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت «عشق»، «دوست داشتن»، «خودخواهی»، «دیوانگی»... شده بودم که ذهنم ناخودآگاه شروع کرده بود به همزاد پنداری... باورت میشه؟! تا حالا دچارش شدی؟! توی خیال خودم داشتم مرتکب گناهِ بزرگی می شدم... فکر می کردم کسی رو که می بینم تو هستی و هرچی دلم می خواست بهت می گفتم و تو هم مثل همیشه با آرامشی که نشون می دادی بیشتر از همیشه عذابم می دادی... آره مرضی داشتم یه طرفه به قاضی می رفتم... نمی خوام با این نوشته وجدان خودم رو راحت کنم. نه... بلکه می خوام بهت بگم یه نفر توی این دنیا هست با تمام اینکه دوسِت داره ولی می ترسه این دوست داشتن آخرش به نفرت تبدیل بشه... نمی دونم مرضی تو که ازم نفرت پیدا نکردی؟! کردی؟! کاش می دونستم...! و یه ترس دیگه ای که همیشه منو از گفتن حرفام منصرف می کرد، ترس از دل سوزی تو بودش... اینکه نکنه حرفام باعث شه خدای ناکرده تو از روی دل سوزی بهم محبت کنی. که خدارو شکر تو انقدر خوب و بزرگ بودی که باعث شده بودی من کمی شجاعانه تر بنویسم... می فهمی که؟!

« قلم در دست من مردد است. حواسم مغشوش است. چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند؟ از من چه می خواهند؟ هیچ! انقلاب مرموز قلب ناجور را فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد. او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد چرا شعله های قلب این قدر ممتد است؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد؟نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت آن نشانه، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت. گمنام ماند، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود. آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود. بعد از آن فراموش کردم. دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت، ولی تازه و عجیب، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت اگر دوست داشته ام یا نه. باور کن عالیه، تو را دوست می دارم می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می اید، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله، مثل عقد و نکاح، آن را منسوخ می دارد من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم. عشق می اید، می رود، دوباره می اید مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد. مجاورت زمان و حوادث، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است. حوادث، مجذوب و عاشق می کند. زمان، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب، مثل یک لوح است: همین که یک لکه از روی آن برداشته شد، جای لکه دیگر باز می شود انسان، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است. می بینی چه طور ر است حرف می زنم. محبت با دروغ مباینت دارد. خط تو، تقریرات تو، به من امید می بخشد. تو روشنی قلب منی! خودم را به هدر نداده ام! دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان برای تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم. برای امتحان، حواست را مشوش کنم. و این بعد از دیدار عکس تو بود. ولی حوادث زودتر از من، عمل را به دلخواه خود انجام داد. بی جهت عجله شد! چرا. چرا الفاظ ملا و شاگردش، ما را به هم نزدیک کرد! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند مرا نگاه بدار. قلب من است که مرا به تو می دهد. نه الفاظ مذهبی ملا. دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی؟ جرأت داشته باش. امتحان کن. مطمئن شو و به او راست بگو خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد»***.

خودم می دونم مرضی، خودم می دونم که رابطه ای بین ما نبوده... آره ولی اون رابطه ی ذهنی و روحی که بین ماست البته یه عشق یک طرفه که بین من و تو ایجاد شده نه از طرف تو با من... این رابطه برای من خیلی مقدسه و پاکه و هیشکی نمی تونه اونو ازم بگیره حتی تو... بازم نتونستم اون حرفایی که می خواستم بهت بزنم. امیدوارم که از همه ی خطاهای من بگذری و از اینکه باز دوباره مزاحمت شدم منو ببخشی... نمی دونم این آخرین نامه ایه که از طرف من به دستت می رسه یا نه؟! ولی امیدوارم خدای مهربون انقدر وسعت دلم رو بیشتر کنه که دیگه برای حتی دوست داشتن تو انقدر بی حجاب حرف نزنم و اگه قراره دوست داشتنی باشه برای خودم محفوظ بمونه...!

شاید هیچ وقت نفهمی که چی میگم و چه تصمیمی برای زندگیم گرفتم... می دونم روح پاک و لطیفی داری و دعات درگیر می شه هیچ وقت منو توی دعاهات فراموش نکنی ها... و برای کاری که شروع کردم (...) و برای خیر و نیکی و شرفم توی این راه همیشه برام دعا کن...

« وقتی که بر خلاف توقعات ما، کسی یا چیزی، ما را کجذوب می کند نباید تعجب کنیم. قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند. یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است. ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود. پس هیچ کس مثل من، تو را دوست نخواهد داشت. از پشت یک ورقه کاغذ، آهن ربا را تکان بده. سوزنی کهروی کاغذ است تکان می خورد. علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند. تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن. از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی عالیه! میل داری امتحان کن. تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان. مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد. بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن: غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند. پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد. به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد موج های دریا، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر.»****

مرضی عزیز! خودت بهتر از من می دونی که دوست داشتن رابطه فیزیکی تنها نیست... دوست داشتن قرار گرفتن دو تا دست فیزیکی و یا افروختن احساسات فیزیکی نیست... دوست داشتن نزدیک تر و دورتر و آرام تر از این حرفاست... مثل نگاهی می مونه که در سپیده ی سحر تنها و تنها به چیزی دست دراز می کنه و از صمیم قلب می خوادش که هیچ کس حتی فکرش رو هم نمی کنه... با یه دنیا غرور و احساسی پر از اشک پاک دل، که می تونی با زلالی اون نماز عشق و دوست داشتن بخونی...

حلالم کن...

یاعلی...!

علی. 4/12/1386

 

* ونسان ون گوگ

** نیما یوشیج

*** نیما یوشیج

**** نیما یوشیج

 

 

 

 

دیروز موقع رفتن به سر کلاس درس، ساعت 2 و ۲۰ دقیقه بعد از ظهر نرسیده به چهار راه قصر، دختری در وسط خیابان به قصد خودکشی نشسته بود و زار زار بر سر خود می زد... هنوز صدای او در گوشم هست... هنوز تصویر او در ذهنم مانده و هنوز نفهمیدم با دیدن آن صحنه چه می­توانستم بکنم... جز اینکه دستانم را به روی چشمانم بگذارم و غمگنانه و مبهوت راهی خود شوم... کاش بیشتر به فکر کسی باشم...!!! کاش...

راستی در روز چند دختر در وسط خیابان­های این شهر می نشینند و می گریند...؟!

تو می دانی؟!

 

"عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت: که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می گوید شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید. اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند.

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد. و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد کوچکی نیست.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند. دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد. و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد. دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. "

«دکتر علی شریعتی»

 

 

 

ـ توماس ماساریک: گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصائب حضرت مسیح مردم را متأثر می‌سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین (علیه‌السلام) یافت می‌شود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصائب مسیح در برابر مصائب حسین (علیه‌السلام) مانند پر کاهی است در مقابل یک کوه عظیم پیکر.

 

ـ مهاتماگاندی (رهبر استقلال هند): من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده‌ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده‌ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از امام حسین پیروی کند.

 

ـ چارلزدیکنز (نویسنده معروف انگلیسی): اگر منظور امام حسین جنگ در راه خواسته‌های دنیایی بود، من نمی‌فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می‌نماید که او فقط به خاطر اسلام، فداکاری خویش را انجام داد.

 

ـ توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگیسی): بهترین درسی که از تراژدی کربلا می‌گیریم، این است که حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددی در جایی که حق با باطل رو برو می‌شود اهمیت ندارد و پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت، باعث شگفتی من است.

 

 

ـ ادوارد براون (مستشرق معروف انگلیسی): آیا قلبی پیدا می‌شود که وقتی درباره کربلا سخن می‌شنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی‌توانند پاکی روحی را که در این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت انکار کنند.

 

ـ فردر جمس: درس امام حسین و هر قهرمان شهید دیگری این است که در دنیا اصول ابدی عدالت و ترحم و محبت وجود دارد که تغییر ناپذیرند و همچنین می‌رساند که هرگاه کسی برای این صفات مقاومت کند و در راه آن پافشاری نماید، آن اصول همیشه در دنیا باقی و پایدار خواهد ماند.

 

ـ ل.م.بوید: در طی قرون، افراد بشر همیشه جرأت و پردلی و عظمت روح، بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشته‌اند و در همین هاست که آزادی و عدالت هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمی‌شود. این بود شهامت و این بود عظمت امام حسین. و من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا می‌گویند شرکت کرده‌ام، هر چند که 1300 سال از تاریخ آن گذشته است.

 

ـ واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریکایی): برای امام حسین (علیه‌السلام) ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن به یزید نجات بخشد، لیکن مسؤولیت پیشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمی‌داد که او یزید را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگهای تفتیده عربستان، روح حسین فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین!

 

ـ موریس دوکبری: در مجالس عزاداری حسین گفته می‌شود که حسین، برای حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیربار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق قرار داده، از زیردست استعمارگران خلاصی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی ذلت ترجیح دهیم.

 

 

ـ ماربین آلمانی (خاورشناس): حسین (علیه‌السلام) با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خود، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هرچه ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حق و حقیقت چون پر کاهی بر باد خواهد رفت.

 

ـ بنت الشاطی: زینب، خواهر حسین بن علی (علیه السلام) لذت پیروزی را در کام ابن زیاد و بنی امیه خراب کرد و در جام پیروزی آنان قطرات زهر ریخت، در همه حوادث سیاسی پس از عاشورا، همچون قیام مختار و عبدالله بن زبیر و سقوط دولت امویان و برپایی حکومت عباسیان و ریشه دواندن مذهب تشیع، زینب قهرمان کربلا نقش برانگیزنده داشت.

 

ـ لیاقت علی خان (نخست وزیر پاکستان): این روز محرم: برای مسلمانان سراسر جهان معنی بزرگ دارد. در این روز، یکی از حزن آورترین و تراژدیک ترین وقایع اسلام اتفاق افتاد، شهادت حضرت امام حسین (علیه‌السلام) در عین حزن، نشانه فتح نهایی روح واقعی اسلامی بود، زیرا تسلیم کامل به اراده الهی به شمار می‌رفت. این درس به ما می‌آموزد که مشکلات و خطرها هرچه باشد، نبایستی ما پروا کنیم و از راه حق و عدالت منحرف شویم.

 

ـ جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی):  

آن غیرتمندی تا این اندازه به ناموس مردمان احتمام می ورزید و در حمایت از همسر و خانواده دیگران لحظه ای از مجاهدت باز نمی ایستاد. چون در میدان رزم یکه و تنها ماند و اوباش کوفه و سربازان مزدور دستگاه حاکم را دید که از هر طرف به خیمه زنان و فرزندان حمله ور شدند، دست خونین خود را برآورد و فریاد زد ای نامردمان اگر دین ندارید، آزادی را در زندگی فرو مگذارید.

 

 

ـ احمد محمود صبحی: اگر چه حسین بن علی (علیه السلام) در میدان نظامی یا سیاسی شکست خورد، اما تاریخ، هرگز شکستی را سراغ ندارد که مثل خون حسین (علیه‌السلام) به نفع شکست خوردگان تمام شده باشد. خون حسین، انقلاب پسر زبیر و خروج مختار و نهضتهای دیگر را در پی داشت، تا آنجا که حکومت اموی ساقط شد و ندای خونخواهی حسین، فریادی شد که آن تختها و حکومتها را به لرزه در آورد.

 

ـ آنتوان بارا (مسیحی): اگر حسین از آن ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی بر می‌افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری بر پا می‌نمودیم و مردم را با نام حسین به مسیحیت فرا می‌خواندیم.

 

ـ گیبون (مورخ انگلیسی): با آنکه مدتی از واقعه کربلا گذشته و ما با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلک مشقات و مشکلاتی که حضرت حسین (علیه‌السلام) تحمل نموده، احساساست سنگین دل ترین خواننده را بر می‌انگیزد، چندانکه یک نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود می‌یابد.

 

ـ نیکلسون (خاورشناس معروف): بنی امیه، سرکش و مستبد بودند، قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند و مسلمین را خوار نمودند... و چون تاریخ را بررسی کنیم، گوید: دین بر ضد فرمانفرمایی تشریفاتی قیام کرد و حکومت دینی در مقابل امپراتوری ایستادگی نمود. بنابراین، تاریخ از روی انصاف حکم می‌کند که خون حسین (علیه‌السلام) به گردن بنی امیه است.

 

 

ـ سرپرسی سایکس (خاورشناس انگلیسی): حقیقتا آن شجاعت و دلاوری که این عده قلیل از خود بروز دادند، به درجه‌ای بوده است که در تمام این قرون متمادی هر کسی آن را شنید، بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این یک مشت مردم دلیر غیرتمند، نامی بلند غیر قابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند.

 

ـ تاملاس توندون (هندو، رئیس کنگره ملی هندوستان): این فداکاریهای عالی از قبیل شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، سطح فکر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطره آن شایسته است همیشه باقی بماند و یادآوری شود.

 

ـ عبدالرحمان شرقاوی (نویسنده مصری): حسین (علیه‌السلام)، شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعه باید به نام حسین ببالد، بلکه تمام آزاد مردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند.

 

ـ طه حسین (دانشمند و ادیب مصری): حسین (علیه‌السلام)، برای به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد، در آتش شوق می‌سوخت. او زبان را درباره معاویه و عمالش آزاد کرد، تا به حدی که معاویه تهدیدش نمود. اما حسین، حزب خود را وادار کرد که در طرفداری حق سختگیر باشند.

 

 

 

ـ عبدالحمید جودة السحار (نویسنده مصری): حسین (علیه‌السلام) نمی‌توانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت، بر فسق و فجور، صحه می‌گذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم می‌کرد و بر فرمانروایی باطل تمکین می‌نمود. امام حسین به این کارها راضی نمی‌شد، گرچه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند.

 

ـ علامه طنطاوی (دانشمند و فیلسوف مصری): (داستان حسینی) عشق آزادگان را به فداکاری در راه خدا بر می‌انگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمار می‌آورد، چندانکه بر شتاب به قربانگاه، بر یکدیگر پیشی جویند.

 

ـ العبیدی (مفتی موصل): فاجعه کربلا در تاریخ بشر نادره‌ای است، همچنان که مسببین آن نیز نادره‌اند... حسین بن علی (علیهماالسلام) سنت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن به زبان پیامبر اکرم وظیفه خویش دید و از اقدام به آن تسامحی نورزید. هستی خود را در آن قربانگاه بزرگ فدا کرد و بدین سبب نزد پروردگار، «سرور شهیدان» محسوب شد و در تاریخ ایام، «پیشوای اصلاح طلبان» به شمار رفت. آری، به آنچه خواسته بود و بلکه برتر از آن، کامیاب گردید.

 

بولس سلامه، شاعر مسیحی در وصف امام حسین ملحمه می‌سراید و وقتی این چکامه با تعجب مسیحیان روبه‌رو می‌شود، می‌گوید اگر شیعه یعنی انقلاب علیه ظلم و ستم، من شیعه‌ام.

 

 

دکتر علی شریعتی:

خواهران، برادران! اکنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم، آنها که گستاخی آن‌ را داشتند که ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما بی‌شرمان ماندیم، صدها سال است که مانده‌ایم. و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ می‌گرییم، و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم. امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاریخ ما، تشیع، عزیزترین گوهرهایی که بشریت آفریده است، حیات بخش ترین ماده‌هایی که به تاریخ، حیات و تپش و تکان می‌دهد، و خدایی ترین درسهایی که به انسان می‌آموزد که می‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و میراث همه این سرمایه‌های عزیز الهی به دست ما پلیدان زبون و ذلیل افتاده است. ما وارث عزیزترین امانت‌هایی هستیم که با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌های بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اینهمه هستیم، و ما مسؤول آن هستیم که امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشیم. «وکذالک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا» خطاب به ماست. ما مسئول این هستیم که با این میراث عزیز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ایمانمان و کتابمان، امتی نمونه بسازیم تا برای مردم جهان شاهد باشیم و شهید باشیم و پیامبر(ص) برای ما نمونه و شهید باشد. رسالتی به این سنگینی، رسالت حیات و زندگی و حرکت بخشیدن به بشریت، بر عهده ماست، که زندگی روزمره ...

 

 

« ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا      ولی چه سود یکی کارگر نمی آید»*

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است .

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک ها ی فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را **

 

* حافظ

** سهراب سپهری

 

 

هر جا هستی همیشه خدا پشت و پناهت

 

« آخر دلم با سر بلندی می گذارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم»

هر جا هستی یادت عزیز و خاطرت آرام...

هر جا هستی در زیر نگاهِ آسمانی به آبیِ زلال می سپارمت...

هر جا هستی در دستانِ پاکِ زمان به خدا می سپارمت...

هر جا هستی شاهدِ همیشگی با توست...

هر جا هستی شهیدِ شاهد با تو و بی توست...

یاعلی...!

 

 

این جمله روحم را سخت به دیوار تنم می کوبد: «پرنده ای که به دیار دیگر رفت بر نمیگردد»

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست     انقدر هست که بانگ جرسی می آید

 

«انتظار درد آور است. فراموشی درد آور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است.»*

«عشق خود را نثار کسانی کنید که با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و نازنین و دوست داشتنی­اند کار آسانی است. برای اینکه عمق عشق را در قلب خود تجربه کنید ببینید که چقدر آنان را که تحملشان برایتان دشوار است، دوست دارید.»**

 

حالا می­فهمم مرضی، حالا می­فهمم چرا انقدر رنجِ این دوست داشتن رو دوست داشتم و دارم... وقتی به واکنشهای تو نسبت به خودم فکر می­کنم و اینکه چقدر خوب تونستم با تمامِ دور کردن من از خودت بازم با تمامِ وجود دوسِت داشته باشم، برای چی بوده... تازه می­فهمم که واقعاً دوسِت داشتم... نمی­خوام بگم دیگه دوسِت ندارم اما نمی­خوام دیگه بدونی... نمی­خوام خدای ناکرده یه موقع مجبور بشی دوسم داشته باشی... این حرف رو یه بار هم به بیتا زدم... می­دونم عاقل­تر از این حرفایی... هیچ وقت نخواستم دوستیِ خودم رو نسبت به تو ثابت کنم. خودت بهتر می­دونی که با تمامِ رفتارهای سردت بازم نمی­تونستم به دلِ خودم دروغ بگم... نمی­دونم نمی­دونم گاهی حس می­کردم نکنه اسیر نفسِ خودم شده باشم... نکنه دچار عشقِ هوس آلود شده باشم... بر می­گشتم و به خودآوند خودم می­گفتم اگه هیچ صداقتی توی این دوست داشتن نیست، چه از طرفه من و چه از طرفه تو هرچه زودتر تمومش کن... اما من هر بار بیشتر به یقین می­رسیدم و بیشتر جذبه­ی این ... این حسی که نمی­تونم بیانش کنم... یه حسی که هر بار و هر بار بیشتر جذبش می­شدم... عین اسفنجی که آب رو به طرف خودش می­کشه من هم به طرفِ یه حسِ خیلی غریب کشیده می­شدم... برام لذت بخش بود مرضی... اما اینکه چرا... چرا من عاشق این رنج شدم...؟! تازه فهمیدم... تازه فهمیدم که راهم رو اشتباه نرفته بودم و نرفتم... اما یه اشتباه بزرگ داشتم مرتکب می­شدم و اونم اینکه ناخودآگاه داشتم باعث اذیت و آزار تو می­شدم... اگه دوست داشتن اینه که تعادل از بین بره صدسال نمی­خوام دوست داشتنی در کار باشه... اما این آیه ... مرضی این آیه همیشه منو آروم می­کرده و توی این چند مدت بیشتر از همه... «لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا مِمّا تحبّون؛ هرگز خیر را درنخواهید یافت مگر از آنچه که دوست میدارید ببخشید...». منو ببخش که همیشه باعث نگرانیت شدم... اما مرضی نمی­خوام خیلی از حرفای دلم رو بهت بزنم... نمی­خوام ارزش حرفهای دلم رو با لغزیدن از روی نوار قلبم به روی نبضِ نوشتاریِ بیارم و تپشِ زنده موندنش رو با فریادِ کلمه­ها بهت بزنم... نه... نه مرضی من همیشه توی گوشِت نجوا کردم... تو هم خیلی خوب شنیدی... نیازی به فریاد من نیست... این فریاد رو من به خودم می­زنم... آره این من هستم که نیاز به فریادِ کلمه­ها دارم... کلمه­هایی که مثل یه گلوله داغ بخوره به هدف و کوچکترین اثری که می­تونه داشته باشه اینه که زخمیش کنه... آره تازه فهمیدم که چرا انقدر عاشق این رنج بودم و هستم... این رنج رنج آدم شدن منه... رنجی که بدون اون زندگیم خالی از همه چیز میشه... رنجی که اگه خدا بیشتر بهم قدرت بده می­خوام گستره اون بیشتر و بیشتر بشه... انقدر که بتونم بدترین و سخت­ترین آدمها رو هم دوست داشته باشم...

یاعلی...!

 

* پائلوکوئلیو

** وین دایر

 

 

«‌از نو آغاز کن! سنگ لوحی باش پاک، عاری از هر تعصبی آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست؟ از حقیقتی که در می یابی، حیرت می کنی! در جایی مکتوب نبوده و به واژه در نمی آید. هرگز به قلم راز نمی گشاید. هرگز کسی آن را به زبان نرانده و هرگز بر زبان جاری نخواهد شد.»

 

یاحق!

برای مرضیۀ عزیز و مهربان، بخاطر همۀ خوبیهای بی دریغش که همیشه بودنش خوب بوده و هست و وجودش از مهر و صمیمیت لبریز است.

چه بگویم؟! از مصیبتهای مداوم زندگیَم که تازیانه هایش عریانیِ روحم را به جراحتی، نشان کرده و مرا در این تراژدیِ بزرگ به یغما برده است.

چه بگویم؟! از درد بی حدم که سالهاست رنجِ خوب زیستنم در تنهایی، مرا به گوشه ای کشانده و روح و جانم را به تاراج برده است.

چه بگویم؟! از شاخه های سرسبز امیدم که هر روز به افولِ خویش می اندیشد و در گنداب زشتِ تاریکی، آرزوی خوب زیستنم را به خواب هم نمی بیند.

آری!

مرضیۀ خوب و مهربان، مراقبِ طوفانهای سرسخت زندگی باش.

به دوست داشتنهای بسیاری می توانی بیاندیشی، اما… به دوست داشتنی اعتماد کن که رنجِ دوست داشتنش، به بضاعتی که خرج می کنی بیارزد و ارزش لحظه های پر و بال گرفتن را دریابی!

به «خوبی» بیاندیش، به تنها چیزی که ارزش زنده بودن را در این دنیا دو چندان می کند. به راهی که در پیش داری و به هدفی بزرگ که همواره بر سر راهت قرار دارد. به هوای دلنشین دوست داشتن و به پاکیِ روحِ زیبایت که لطافت و پاکیِ گل رز را دارد و آکنده از اشتیاق و خواستن است.

می دانی؟! به حرکتی که در زندگی است می اندیشم، به آن جریان خوبی که آرامش را بر قلبم نشانه رفت و در وجودم به مهر و دوست داشتن نشست و در زندگیم آکنده از خواستن شد. خواستنی عطشناک و عطشوار!!!

« چه می شود آنگاه که دستانم را به سوئی دراز می کنم، شعله های دوست داشتن آن را بسوزاند؟!

آه ای همیشگی ترینم!

چه می شود آنگاه که آزادانه به سویت می آیم در نگاهِ پاکت، عاشقانه صداقت را هدیه ام بخشی؟!

آه ای همیشه در یادم!!!

شادمانم که به بوسه ای از دور مرا، نصیبم کردی،

به بوسه ای از دوست داشتن،

که پر از مهربانی است. »

برادرت علی 21/9/1385

 نگرانم نباش... برایم دعا کن... اگر از تو می نویسم نه برای دل کندن از توست و نه برای دل نکندن... می نویسم برای اینکه با زلالی وجودم به نبض مقدس زمان بسپارمت... به روح بزرگی که هماره مراقب ماست دیگر نگرانم نباش... من از همیشه بهترم می دانم که از شنیدن این حرف خوشحال می شوی برای همین برایت نوشتم که آرام باشی و شاد...

یاعلی...!

دهان‌ات را می‌بویند

مبادا که گفته باشی دوست‌ات می‌دارم.

دل‌ات را می‌بویند

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را

کنار ِ تیرک ِ راه‌بند

تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بست ِ کج‌وپیچ ِ سرما

آتش را

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و یاس

روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیس ِ پیروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

«زنده یاد احمد شاملو»

 

 

تو راست می گفتی... تو راست می گفتی مرضیه...تو دوستم نمی داشتی...

اما بدان هنوز دوستت دارم... هنوز ضربان قلبم در امتداد شریانهای جانم باتوست...

تو راست می گفتی... اما آرام باش و شاد... که هنوز از بودن تو شادم و مسرور...

هنوز از بودن یاد خوب تو زنده ام و زنده از دلی که هرگز جز راستی چیزی نگفت...

تو راست می گفتی... اما هیچ کس نفهمید که دوستت دارم نه برای خود که به خاطر تو...

دوستت دارم نه برای اینکه دوستم داشته باشی... دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی...

 

 «آن روزها وقتی که من بچه بودم .. غم بود . اما کم بود !! 

هرچند ز کار خود خبردار نی ام .. بر حاشیه کتاب چون نقطه شک .. .

بیکار نی ام اگرچه در کار نی ام .. امروز در این شهر چو من یاری نی ...

آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار بدو رایم نی    

وان کس که بدو رای خریدارم نی!!»

«زنده یاد فرهاد»

 

«لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا مِمّا تحبّون؛

هرگز خیر را درنخواهید یافت مگر از آنچه که دوست میدارید ببخشید...»

روح بزرگوار همیشگی... روحی که وحدت و یگانگی را در دلها می گستری... سلام بر تو... سلام بر تکه تکه های وجودت...

 

کم کم

ذره ذره

بی صدا

بی کلام

بگذار

رها باشد

بگذار در نسیم مهر

در گذر زمان

شاد باشد

شاد باش

شاد باش

با همان لبخند همیشگی

بدرود...!

 

 

مگر می شود مرضیه... مگر می شود ضجه های آغشته به قداست دل را مسکوت گذاشت... مگر می شود دل به سودای عشق سپرد و مرد... مگر می شود حرفهای به بغض نشسته در گلو را نجوا نکرد... قلم تنها نجوای من؛ تنها آفرینشهای این دل بی کران است... تنها راهی که مومن ترم می سازد... تنها همدم بی پروایم... تنها صداقت بی آلایشم...

آری مرضیه عزیز... مگر می شود خاموش ماند... جایی که پرتوهای نور الهی سرشار از بخشش و ایثار در این روح تکیده و تنهاست... روحی که در حلقوم آفرینش خداوندی است... روح آزادی که در سینه زندان است... روحی که همچنان خود را بر سینه ام می کوبد... آری آری مگر می شود قبله گاه خود را به فراموشی سپرد... آیین زندگی این نیست که با نداشته های خود بسازی و به داشته های خود فخر بفروشی... آیین زندگی زیستنی است در ملکوت خدا در عالم پاکی که او راست و تنها او پادشه همه این رنجهاست... آیین زندگی یعنی رنج ... رنجی که آبستن رنجهای ساختن است...

یاعلی...!

 

«قلم توتم من است،
امانت روح‌القدس من است،
ودیعه‌ی مریم پاک من است،
صلیب مقدس من است.

در وفای او اسیر قیصر نمی‌شوم،
زر خرید یهود نمی‌شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم
به صلیبم کشند،
به چهار میخم کوبند،
تا او که استوانه‌ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببیند که به نام‌جوئی بر قلمم بالا نرفته‌ام،
تا خلق بداند که به کام‌جوئی بر سفره‌ی گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،
تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نمی‌توانند از من گرفت،
ودیعه عشق را قارونیان نمی‌توانند از من خرید،
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی‌توانند از من ربود.

هر کسی را،
هر قبیله‌ای را
توتمی است،
توتم من،
توتم قبیله من
قلم است.

قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است

هر کسی را توتمی است
و قلم توتم ماست...»

دکتر علی شریعتی

 

 

وقتی تهِ سینه خودت رو پر از خلوت تنهایی می بینی... وقتی تمام انباشته های سینه دردآلود خودت رو پر از نجابت عشق پاک می بینی... وقتی خاکستر نداشته های بارون زده قلبت به تنهایی آغشته و آغشته تر میشه... وقتی آهنگ فهرست شیندلر رو می شنوی... وقتی ... وقتی ... وقتی تنهای تنها هستی... تنهای تنها... وقتی دلِ... دلِ تنهای خودت رو بی کس می بینی... وقتی توی تمام لحظاتی که به یاد عشق پاک خودت جشن گرفتی... وقتی توی این جشن جز خودت و یاد یارت کسی نیستش... وقتی تیک تاک قلبت توی ثانیه های زندگی بیشتر و بیشتر میشه... وقتی با تمام وجود کسی رو دوست داری و با تمام وجود براش آرزوی خوشبختی و سعادت می کنی... وقتی مسیر شلوغ میدان انقلاب رو تا ایستگاه تجریش و گیشا طی می کنی... وقتی تمام این لحظه های پر تب و تاب رو می گذرونی... وقتی ... وقتی همه این لحظه هارو می گذرونی تازه می فهمی که چقدر... چقدر تنهایی... تنهای تنها... اما این آهنگ... این آهنگ که انگار همه زندگیم پر شده از این آهنگ... همه لحظه هام... همه نداشتنهای خودم رو با این آهنگ پر می کنم... یه چیزی توی این آهنگ هست... یه حسِ بزرگی که نمیشه وصفش کنم... یه حس غریب... یه حس عزیزی که باهاش اوج می گیرم... توی این روزا مزه ناب خوشبختی رو می چشم... مزه نابی که جز خودم کسی نمی تونه اونو حس کنه... خوشبختی... خوشبختی لحظه نابیه که وقتی بیشتر کنترلش کنی کمتر حسش می کنی... وقتی رهاش کنی بیشتر می فهمیش... بیشتر حسش می کنی... خوشبختی به دست آوردنی نیست... خوشبختی رو باید خودت حس کنی... راحت ترین و آسون ترین چیز توی این دنیا رسیدن به اون چیزیه که می خوای اما رسیدن و خواستن تمنای نفسِ خود آدمه ... خوشبختی نیست... وقتی تونستی پا روی خواهشهای نفسانی خودت بذاری خوشبخت هستی... آره... خیلی سخته... سخت تر از دل کندن چیزی نیست... اما وقتی عطش این راهِ عزیز... تشنگی بی حد و مرزش نتونست تو رو از پا بندازه... وقتی به چشمه زلال عشق رسیدی... وقتی پاکی و صداقت بی مانندش رو دیدی... با زلال وجودش غسل می گیری... و چقدر تشنه اون لحظه ام... چقدر عطش اون لحظه برام خواستنیه... لحظه ای که آغوش گرم عشق منو با خودش به عمق دوست داشتن ببره... نمی دونم توی این روزا بهم سر می زنی یا نه؟! اما سر زدن یا نزدن تو دیگه برام مهم نیست... مهم خود تو هستی که دوسش دارم...

با تقدیم و احترام...

علی!

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می روم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکر ریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای قطره شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

ترا می سپارم به دلهای خسته

ترا می سپارم به مینای مهتاب

ترا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

ترا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه*

* ترانه سرا «اهورا ایمان»

 

من فهمیده ام که دوستی واقعی، علی رغم دورترین فاصله ها همچنان رشد می کند. عشق واقعی هم همین طور.

I have learned that true friendship continues to grow, even over the longest distance.

Some goes for true love. Author unknown.*

 

یاد گرفته ام کسی را دوست داشته باشم که پاکی و صداقت را در اندیشه های زلال وجودم جاری کند و مهر بی دریغش را نثارم سازد... یاد گرفته ام در بی کس ترین روزها و تنهاترین لحظه های زندگیم به کسی دل بسپارم که در نهاد وجودم صدایش دلنشین ترین آوایی باشد که شنیده ام... این روزها یاد گرفته ام کمتر بنویسم و بیشتر بخوانم و دوست داشته باشم و دستانم را همچون قنوت در برابر کسی دراز کنم که نشانه های یگانگی در عشق بی همانندش، طنین انداز روحی باشد که هر دم و هر لحظه احساسش می کنم و می ستایمش... آری دوستت دارم آن لحظه که شمیم بوی تو در فضای بی کرانم پیچید و مرا غرق در خود ساخت... و آن زمان که از کوچه های تنهایی می گذری... وقتی از لای شب بوها گذر می کنی... وقتی ستاره ای را در شب می بینی... وقتی گل سرخی را دیدی... وقتی اشک شادی از عشق را در چشمان کسی خواندی... بدان روحی سرشار از عشق و دوست داشتن در انتظار کسی است که دستان صداقتش را بر دستان او گذارد...

با تقدیم به یگانه کسی که دوستش دارم...

علی!

Love is something silent, but it can be louder than anything when it talks.

When you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough.

 

*. برگرفته از کتاب Just to say Thinking of you

 

 

رمضان آمد و روان بگذشت

بود ماهی به یک زمان بگذشت

شب قدری به عارفان بنمود

این معانی از آن بیان بگذشت ...۱

 

روزها روزهای خداست... مگر نه این است که روزهای همیشگی روزهای خداست؟! روزها روزهایی است که تو مهمانش هستی و میزبان او... تفاوت این روزها با آن روزها... روزها می آیند می روند... ماهها و سالها نیز می آیند و می روند و زمان با عمر خویش قرنها و هزاره ها را می آفریند و یک چیز هنوز پیر و فرتوت نشده است و با گذشت زمان، به تو می اندیشد و تو در سایه ی پر فیض او، او... آری او... خدا همان خداست و انسان همان انسان... پس تغییر چیست؟! با چه چیز تغییر می کنی؟! تو نیازمندی یا خدا؟! پس چرا تو مهمانی و او میزبان این ضیافت بزرگ؟!

 

وقتی کوچک بودم خیلی کوچک... از بوی این روزها مست می شدم... نمی دانم چرا؟! اما خدا را بیشتر از اکنون در می یافتم... خدایی که هر لحظه با ماست... آری می دانم خدا با ماست، خدا با کدام یک از ما نیست؟! همیشه بوده و هست... اما خدا در پستوی تاریک ذهنمان گم شده است... امروز روزهایی است که یبشتر از پیش خدای را صدا می کنیم و افسوس نمی یابیمش و حتی فراموشش کرده ایم... ما کدام خدا را می ستاییم؟! وای بر ما که ادعای بندگی می کنیم...!! این بندگی نیست... نهایت خودخواهی است... نهایت خودپرستی است...

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد2

 

می دانی چرا خدا را فراموش کرده ایم... چون فقط برای خدا کار می کنیم... برای خدا قرآن می خوانیم... برای خدا روزه می گیریم... برای خدا زکات می دهیم... برای خدا همه کار می کنیم... اما برای خلق خدا کار نمی کنیم... مگر نه این است که خدا به هیچ یک از این کارهای ما محتاج نیست...؟! هنوز خدای را در دستانمان نگه داشته ایم نه در قلبهایمان... ما باید در دستان خدا باشیم نه در دست بندگی خویش... دستان خدا با بندگان اوست...

 

کدام یک از ما دستانمان را به مهر فشرده ایم... یا دستانی را به مهر می فشاریم که با این روزها مقدسش سازیم؟! مهر... آیا دستان علی امروز پر است از سرچشمه لایزال محبت...؟! کدام یک از ما دست علی هستیم نه دستان علی؟! فقط یک دست او؟! روزگار ما نیازمند دستان بسیاری از دستان علی است... دستانی که نجاتمان دهد...

که سلطان از این روزه آیا چه خواست
که افطار او عید طفلان ماست3

 

در طی این روزها به تنها چیزی که نمی اندیشم به گرسنگی این روزهاست... کاش بهانه خوردن نبود، اما راستش وقتی غذا نمی خوری تازه می فهمی روحت نیز همچون جسمت به غذا نیازمنداست... تازه می فهمی چه کسانی به غذا محتاجند... تازه می فهمی گرسنگی چیست؟!این روزها صبورت می سازند و مهربان... فقط باید بدانی برای چه گرسنه هستی و برای چه از خیلی چیزهای دنیا محرومت کرده اند... تنها برای یک ماه... یک ماهی که باید بدانی وگرنه همه روزهایت به دست فراموشی است... اگر این شهر صیام، شهر سازندگی است، در کدام یک از اعمال ما متبلور شده است...؟!

این دهان بستی دهانی باز شو

تا خورنده­ی لقمه های راز شو

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خانه آسمانی کن شتاب

نی تو را هر شب مناجات و قیام

نی تو را در روزه پرهیز و صیام4

 

خود را به فراموشی نسپاریم... جانهای ما نیازمند آگاهی است، نه جهالت و فقر... خوبی آنگاه تجلی خواهد یافت و آنگاه تبلور خواهد کرد که از خود آغاز کنیم... پس آغازگر این روح عزیز باشیم نه تنها به ظاهری ناچیز که روزهای علی و روزهای خدا نیازمند دستان پر مهر شماست... نه با حرف... امروز روز حرف نیست... روز عمل است...

ای در غریو نفس به سر برده روزگار

برخیز و کار کن که کنون است وقت کار5

 

دستان فقیر به حرف پر نمی شود... بضاعت بی کران بخواهید و بی کران ببخشید تا از کرانه های لایتناهی خدا همیشه پر و سرشار باشید...

 

خدایا...! بار الها...! پروردگار من...! معبود من...! خودآوند بی نهایتم...! سخت روزگاری است، مرا در این روزهای سخت زندگی، یاور همیشگی باش تا در راه خلق تو به تو بیاندیشم... با آگاهی دادن به خود و به خلق... با حاکمیت مطلق خوبی و خیر به جنگ زشتی و شر بروم... خود می دانی نه آنقدر مذهبیم که ادعای صوفی گری کنم و هزاران بار تو را شکر که نیستم که بیزار از صوفی گری ام... بر من از روحِ احیای پر زخم علی بدم و احیایم کن... ای خدای این روزها... ای میزبان عزیز... مرا بپذیر... مرا بپذیر... ای خدای اشکهایم... ای مظهر شبهای تاریک و روزهای پر اضطرابم... مرا هماره یاور و یار باش که غیر از تو کسی پناهم نیست و یارم...

 

ای هستی بی نهایت، به من بیاموز خود باشم و دور از خود... به من بیاموز همچون علی باشم و علی وار بزیم... ترا قسم به این روزهای آذین شده به نام علی و روزهای عزیز قدر که حتی نام این روزها مرا احیا می سازد... ترا قسم به روزها قدر، مرا به این روزها بیارای و احیا کن...

 

خدایا می دانم که در این روزها ترازوی سنجش روزهایمان را از درون صندوق آفرینشت بیرون می کشی و قدر و اندازه می کنی... مرا به صلاح و خیر اندیشه پاک خویش قدر و اندازه ای ده که با آن زندگی سازم و زندگی کنم به قدر و اندازه ی شرافتی پاک و عمری با عزت...

تورا قدر اگر کس نداند چه غم

شب قدر را می ندانند هم6

روزهای صیام مبارکتان باد...

یاعلی...

سوم رمضان هزار و چهار صد و بیست و هشت

 

۱ شاه نعمت الله ولی

2 خواجه حافظ شیرازی

3 شیخ اجل سعدی شیرازی

4 مولانا جلال الدین محمد مولوی

5 حکیم ابوالقاسم فردوسی

6 شیخ اجل سعدی شیرازی

 

 

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

«خیام»

قرنها و سالها پیش که زندگی معنا گرفت، هیچ حرکتی وجود نداشت... نه مخالفتی، نه دعوایی، نه رنجی، نه عشقی، نه مهری، نه محبتی، نه آرزویی... همه در گرو یک چیز بود، بی حرکتی و خوش گذروندن... اما وقتی حرکت آغاز شد، وقتی ساختن آغاز شد، وقتی دگرگونی آغاز شد، وقتی دوست داشتن آغاز شد... برای جاودانگی و جاودانه بودن قدم برداشته شد... نه برای ماندن که برای رفتن و به جاودانگی رسیدن... آری در همین گیر و دار بود که ماجرای زندگی آغاز شد... نمی دانم اگر اشتباه بود خوردن آن گندم یا سیب یا هرچه که بود، اما خوب بود، برای آدم خوب بود چون برای خود معنا ساخت... خود را به بهشتی ناچیز نفروخت... او می خواست به هستی خویش معنا ببخشد و داد... او انسان بودن را با رنج کشیدن خرید و با رنج رفاه را به دست آورد... او انسان شد، صاحب شعور و احساس... صاحب فکر و عمل... او فهمید که زندگی یعنی در اوج شلوغی، تنها بودن و خلق کردن است... آری همیشه در اوج شلوغی بهترین ها خلق می شوند... اما عده ای به جای ساختن ویران کردن را آموخته اند... آنها نابود شدگانند... و نمی خواهم اینجا از ویرانی حرف بزنم، آمده ام که از ساخن بگویم... اما مراقب ویران کننده ها باشید... ویران کننده ها همانهایی هستند که فکرش را هم نمی کنید...

زندگی یعنی دوستی... نیازی نیست کلمه دوستت دارم را ادا کنی «رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد.»* اما گاهی همان چیز نیاز می شود و لازم است که بیان شود... هر انسانی یک خصیصه پر رنگ دارد... یکی خوب می شنود... یکی خوب می بیند... یکی خوب احساس می کند... یکی خوب لمس می کند... یکی... و یکی هم همه را در خود جمع دارد... پس انسانها همه یکی نیستند... هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است...

زندگی همیشه پر از هیجان بوده و هست... نمی توانی چیزی را تضمین کنی... نمی توانی قانونی ثابت وضع کنی... اما می توانی در تمام عمر زندگیت سعی کنی که خوب باشی، چون زندگی معنای پر رنگ خوبی است...

زندگی تلاش برای بیان حقیقت و در جستجوی حقیقت بودن است... حق چیست؟! «حق همان چیزی است که در جستجویش هستی و آن خداست»**... در همه جا... در خودت... در حواست... در ذهنت... در قلبت... در کنارت... در دوستت... در شادی ات... در رابطه ات... در همه جا او را حس می کنی... وقتی اینگونه بود، آن حق است و وقتی حق را یافتی نمی توانی بد باشی... نمی توانی او را منکر شوی... نمی توانی ظلم کنی... و غیر از این نیست که اگر خدای را کافر شدی به خودت ظلم کرده باشی، چون حق را نیافته ای... پس باش اما با خدا باش...

گرچه غم و رنج من درازی دارد

عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک

در پرده هزار گونه بازی دارد

«خیام»

 

* جبران خلیل جبران

** گاندی